|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Friday, July 18, 2008
آن وقت ها که دور حرم را نکوبیده بودند و هنوز مقبره آقا مثل نگین در میان حجره ها ، وسط دشت سبز چمن و حوض های فواره دار قرار نداشت ، هر روز بعد از پایان کارش ، از پائین خیابان به طرف "بست" (1) می رفت به قول خودش ، می رفت تا دلی تازه کند ، همراه با زائران مشتاقی که از کوچه پس کوچه های تنگ زیارت ، شتابان می گذشتند ، به حرم می رسید ، و آخر سر هم بعد از عبور ازمیان تن های عرق کرده زائران ، دستی به ضریح می رساند و به نشانه تبرک آن را به صورتش می کشید ، گویی جان می گرفت و در دلش خنکی وصال را احساس می کرد و بعد ، زیر لب چند کلمه ای درد دل گونه ، طلب گشایش گره کور معاش و نجات از بی سر پناهی و تنگ دستی اش می کرد و دلسوخته عقب عقب می آمد تا به کفش کن می رسید واز آنجا راهی خانه می شد . این کار هرروز فتح الله ، کارگر چا پخانه ی زمرد ، درسی سال قبل بود . البته صبح های زود هم که از خانه بیرون می آمد ، در اولین جلوه از گنبد طلایی آقا که از دور نمایان می شد ، به اخترام می ایستاد ، و دست به سینه سری خم می کرد تا زیارت صبحگاهیش را بجا آورده باشد.
فتح الله هنوز به یادش هست که یک روز بعد از زیارت صبح گاهی ، وقتی از چهار راه خسروی به طرف چاپخانه می رفت ، مشتی اعلامیه در کف پیاد رو ریخته بودند ، خم می شود و یکی از آنها را بر می دارد و در همان حال از خیالش گذشته بود که کدام چاپخانه این اعلامیه ها را چاپ کرده و چقدر برای چاپ آنها پول گرفته است ، در این حسرت بود که چشمانش به متن انقلابی نوشته شده در اعلامیه افتاد ، انگاری تکه هیزمی داغ از اجاقی پر حرارت را برداشته باشد ، اعلامیه را انداخت و دل نگران به اطرافش نگاه کرد که مبادا کسی اور ا در حال برداشتن اعلامیه و ایضا خواندن آن دیده باشد . آن روزبرای اولین بارفتح الله فهمید که در کشور خبر هایی است و گروهی به مخالفت حکومت بر خواستند ، بعد از آن هم ، هر از گاهی وقتی به مجا لس هفتگی مذهبی می رفت ، جسته و گریخته چیز هایی می شنید اما همیشه سعی در نشنیده گرفتن شنیده ها یش داشت و وقتی بوی انقلاب در همه جا پیچید ، مراقب بود مبادا پسرانش منوچهر و محسن که هر دو محصلی نوجوان بودند ، از جمله فریب خوردگان راه آزادی نباشند تا روز ی که ، انقلاب از راه رسید . سی سال از آن روز ها می گذرد وامروز فتح الله چاپچی ، حاج فتح الله خان است و پسرانش صاحب منصب در حکومت ، و به یمن همین صاحب منصب بودن پسرانش ، مشرف به خانه خدا هم شد و از آن مهمتر اینکه حالا خادم افتخاری آقا ست ، هفته ای سه شب با لباس مخصوص خادمین ، جلوی صحن جدید می ایستد ، او خادم در جه یک حرم آقا ست ، جارو نمی کشد ، طی نمی کشد ، کفشداری نمی کند ، گشت می زند اما به وقت تشرف دولتمردان به زیارت آقا ، در صف اول ایستاده است ، حاج فتح الله دیگر کارگر نیست ، سر پناهی قصر گونه در خوش آب و هواترین منطقه شهر دارد و دیگر غم معاش هم ندارد ، او امروز کار فرماست ، صاحب چاپخانه ای مجهزبا سی چهل کارگر است و تمام کار های انتشاراتی از بروشورو پوستر های تبلیغاتی کاندیدا ها تا سر برک نامه ها و پاکت ادارات و دیگر نهاد های وابسته به حکومت در شهرشان را چاپ می کند و پول خوبی هم می گیرد ، اما او همچنان از چاپ اعلامیه وحشت دارد ، او هنوز هم در گوشه و کنار و در مجا لس مذهبی ، خبر هایی را می شنود که دیگر نمی تواند آن ها رانشنیده بگیرد ، چرا که جایگاه و مقام و منزلت پسرانش در ارتباط با همین شنیده ها است . فتح الله تنها یک آرزو دارد که دیگر انقلاب نشود. 1- قدیما به حرم امام رضا (ع ) می گفتند بست ، هنوز هم قدیمی ها به حرم بست می گویند
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 6 نظر شما
|