|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Sunday, February 24, 2008
حکایتی از شیخ عبد الحسین تهرانی معروف به شیخ العراقین سازنده مسجد مشهور به ترک ها در بازار کفاش ها که امروز به بازار عباس آباد مشهور است نقل است که مصداق حکایتی است که در ذیل خواهم نوشت اما قبل از نقل آن حکایت ، برای آشنایی بیشتر با جناب شیخ عبدالحسین تهرانی همینقدر بس که بدانید این روحانی عالیقدر در زمان ناصرالدین شاه به فرمان امیر کبیر حاکم شرع بلدیه تهران شد . الغرض می گویند برای توسعه مسجد ترک ها در بازار کفاشها ، خانه یکی از شاهزادگان که همجوار مسجد بود لازم آمد که شاهزاده هم بدون هیچ عذر و بهانه ای خانه اش را وقف توسعه مسجد می کند اما وقتی خانه را تخریب کردند متوجه شدند که در قسمتی از خانه ، محل مخصوصی برای تفریح و شرب مسکرات وجود داشته است ، از همین رو جناب شیخ العراقین در نامه ای شاهزاده ، یعنی وقف کننده خانه را به داشتن چنین مکانی در خانه اش ملامت می کند اما شاهزاده در جواب شیخ می نویسد " ببین کرامت میخانه ی مرا ای شیخ که چون خراب شود ، خانه خدا شود . حال حکایت قلم بدستانی چون حقیر در دنیای مجازی را می ماند که به چشم دولت فخیمه وقت ، غیر خودی و چه و چه مسحوب می شویم و با حربه فیلترینگ هر روز عرصه اطلاع رسانی را بر ما تنگ تر می کند تا بدانجا که وزیر فرهنگ وارشاد ش قبل از آغاز انتخابات پیش رو ، برای هر نوع اطلاع رسانی و احیانا تحلیل و تفسیر در باره نحوه برگزاری انتخابات ، پیشاپیش در بیانیه ای حکم قصاص قلم بدستان دنیای مجازی را صادر می کند .
ماجرا از این قرار است که روزقبل به عادت هر روزه سری به ایمیل هایم زدم تا احیانا مبادا ازرسیدن نامه دوستی غافل بمانم که زنده به همین احوالپرسی ها عمر به پایان می بریم ، ناگهان نامه ای ( ایمیل ) توجه ام را بخود جلب کرد که ایکاش هرگز نخوانده بودمش که با خواندنش آتش به جان شمع افتاد ، نامه از سوی یکی از جانبازان بود ، آن هم خطاب به من درمانده به حال و روز خویش ، و از همه مهمتر آنکه نگارنده نامه خود یکی از وبلاک نویسان بود ، الغرض با چندین بارخواندن آ ن نامه به باور صداقتی که در آن موج می زد ، رسیدم واز اینکه جانبازی معتقد به نظام مرا برای رساندن پیامش به گوش مسئولین انتخاب کرده بود ، بی اغراق بر خود بالیدم چرا که به حقیقتی شیرین دست یافتم که اگرچه خانه نشین و مطرود هستیم و حتی برای هیچ یک ازما امکان کار حرفه ای در روزنامه و نشریات وقت نیست اما با این همه ، همین خانه ای که در دنیای مجازی داریم و محل ثبت دل نوشته ها ی خود وهم وطنان مان است آنقدر اثر گذار است که جانبازی به آن متوسل می شود ، کجاست گوش شنوای حاکمانی که فرمان مولای متقیان را نه به شعار ، که به عمل آویزه گوش نماید که از ناله مظلوم بترسید حتی اگر آن مظلوم کافر باشد . در پی متن کامل نامه ( ایمیل ) هموطن جانباز به نظر هم وطنانم می رسانم تا ضمن ادای رسالت اطلاع رسانی ،آن گروه که در صدد خاموش کردن چراغ خانه وبلاک نویسانند بدانند اگر چه خانه مارا ، میخانه می پندارید اما بقول گفته آن شاهزاده به شیخ العراقین ببینید کرامت میخانه مارا که اگر خرابش هم کنید ... زیرا ما هم خراب میکده عشق و حیرتیم ته جرعه های حافظ و خیام خورده ایم بسم الله الرحمن الرحیم به _ روزگار ما : یاداشت های جناب آقای بیژن صف سری 4/12/1386 از _ داریوش احمد رضا بهمنیار جانباز از کار افتاده بسیجی کد جانبازی _ 0919025421 درصد جانبازی پانزده درصد مدت حضور در جبهه های حق علیه باطل شش ماه در دو نوبت 1360 تا 1361 احتراما اینجانب در عملیات آزاد سازی خرمشهر بر اثر اصابت گلوله کالیبر پنجاه به ران پای چپم دچار شکستگی باز استخوان ران پا شدم که تمام استخوان های رانم بیرون آمدند و خودم استخوان ها را میدیدم و هفت دفعه من را در مدت دو سال عمل جراحی کردند و دو دفعه از لگن من استخوان برداشتند و به ران من پیوند زدند و چون بیست سال دنبال پرونده جانبازی خودم را نگرفتم حق مرا بسیار زیاد پایمال کرده اند چرا که در زمان سربازی در زمان جنگ به من پنجاه و پنج درصد جانبازی دادند و من را معاف دائم کردند چون در زمان جنگ آدم چلاق مادرزاد را معاف نمیکردند بلکه حداکثر معاف از رزم میشد یا اگر از چند جا شکستگی داشت معاف شش ماهه یا یک ساله میشد و حالا که از کار افتاده کامل شدم و نمیتوانم کار کنم در کمیسیون پزشکی به من پانزده درصد جانبازی داده اند و طبق گفته آقای دکتر ایجادی رئیس کمیسیون پزشکی مرکز در تهران در سال هزار و سیصد و هشتاد و دو به من گفتند دکترهای کمیسیون پزشکی طبق دستور العمل در صد میدهند و شکستگی معمولی ران بین ده تا بیست درصد جانبازی دارد و شکستگی باز ران بین بیست تا سی درصد جانبازی دارد و آنها به اشتباه به تو شکستگی معمولی داده اند زیرا در پرونده پزشکی تو نوشته شکستگی باز ران پا و جدای از ران باید به لگن و زانو و ساق پای شما هم درصد جداگانه بدهند چون از لگن من دو دفعه استخوان برداشتند و به ران من پیوند زدند و پلاتین چهل سانتی را با پیچ و مهره از لگن وارد استخوان ران من کردند و زانوی پایم چون از ساق پای من میله رد کردند و هجده کیلو وزنه را آویزان کردند باعث شد مفصل های زانوی پای من با اینکه دو سال فیزیوتراپی رفتم خشک شود و زانوی پایم خم نشود و الان که دیگر اصلا خم نمیشود و همچنین آقای دکتر ایجادی به من گفتند تو به خاطر لکنت زبانت نمیتوانی در کمیسیون پزشکی حرف خودت را واضح بزنی آخه بر اثر اصابت گلوله کالیبر پنجاه به من که یک نوع ضد هوائی میباشد به من شوک دست داد و من وقتی عجله میکنم یا اعصابم خراب میشود دیگر زبانم قفل میشود و در کمیسیون پزشکی نمیتوانم حرف خودم را واضح بیان کنم و هر چه میکشم از این لکنت زبان من است و همچنین در کمیسیون پزشکی دکترها میگویند همان اول باید دنبال پرونده خودت را در بنیاد جانبازان میگرفتی و لگن و زانو و ساق پایت را هم در برگه جانبازی خودت اضافه میکردی خودشان میگویند تمام مدارک پزشکی تو درست است و حق تو خیلی بیشتر از پانزده درصد است ولی در نامه تو نوشته اصابت گلوله کالیبر پنجاه به ران پای چپ و ما نمیتوانیم به لگن و زانو و ساق پایت درصد بدهیم آقای دکتر ایجادی همچنین گفتند باید کمیسیون پزشکی خاصی برای تو در نظر بگیرند یا طبق مدارک پزشکی خودت غیابا به تو درصد بدهند و یا در کاغذی بنویسی (شکستگی باز استخوان ران پا (فمور) بین بیست تا سی درصد است) و در کمیسیون به دکترها نشان بدهی و با اینکه از آن موقع بیشتر از چهار سال گذشته هنوز مرا به کمیسیون پزشکی نبرده اند با اینکه متولد تهران هستم پرونده جانبازی مرا به تهران منتقل نمیکنند و چهار سال است که مرا به کمیسیون پزشکی نبرده اند به بنیاد جانبازان و امور ایثارگران بارها نامه نوشتم ولی هیچ جوابی به من نمیدهند الان از کار افتاده هستم و زن و بچه ام در خانه مادر زنم در تبریز زندگی میکنند چون در تبریز ازدواج کردم و مادرم بچه تبریز است و خودم الان در شهر پدری خودم در خانه پدری زندگی میکنم و از کاشمر به جبهه اعزام شدم وضع زندگی من بر اثر فقر فلاکت بار شده نه میتوانم کار کنم و نه حقوقی به من میدهند فقط یک سال است سپاه پاسداران کاشمر ماهی یکصد هزار تومان به من حقوق میدهد که آن هم کد حقوقی ندارم و نه عائله مندی و نه پاداش و نه عیدی به من نمیدهند نمیدانم چه کار کنم شما را به خدا قسم میدهم مرا از این زندگی فلاکت بار نجات بدهید یا به سپاه پاسداران کاشمر قسمت ایثارگران آقای روزبه بگوئید که لگن و زانو و ساق پا را به پرونده ام اضافه کنند یا دستور بدهید پرونده جانبازی مرا از بنیاد جانبازان کاشمر به بنیاد جانبازان تهران منتقل کنند چون متولد تهران هستم یا دستور بدهید طبق دستور العمل دکترهای کمیسیون پزشکی شکستگی باز ران پا را به من بدهند که بین بیست تا سی درصد است و در پرونده پزشکی من موجود است و لگن و زانو و ساق پایم را هم که از عوارض ثانویه است به آنها هم درصد جداگانه بدهند تمام مدارک پزشکی من در پرونده جانبازی من موجود است و الان لگن من سالی دو بار چرک میکند که هر دفعه باید دو هفته در بیمارستان بستری شوم و یا کمیسیون پزشکی خاصی به صورت علنی یا غیر علنی برای من در نظر بگیرند شما خودتان اگر از آقای دکتر حسین دهقان رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران بپرسید یا از دکترهای کمیسیون پزشکی بپرسید شکستگی باز ران پا چقدر است به شما خواهند گفت بین بیست تا سی درصد است آخه چطوری به من این قدر ظلم کرده اند و پانزده درصد به من جانبازی داده اند حالا لگن و زانو و ساق پای من که درصد جداگانه دارد کد جانبازی من هم _0919025421 _میباشد که میتوانید تمام مدارک پزشکی و جانبازی مرا ببینید شما را به آن خدائی که برایش نماز میخوانید کمکم کنید به خدا خجالت میکشم این حرف ها را بگویم ولی برای پسرم که در تبریز در دبیرستان پیش دانشگاهی درس میخواند پول ندارم که کتاب برایش بخرم حتی سالی یک مرتبه بیشتر نمیتوانم به بچه هایم در تبریز سر بزنم چون زانو و لگن من به من این اجازه را نمیدهد که بیست و چهار ساعت در اتوبوس بشینم زنم میگوید پسر دائی من چهل درصد جانبازی دارد هم کار میکند هم حقوق میگیرد و من را بی عرضه خطاب میکند و مرا تهدید به طلاق کرده است نمیدانید به چه وضع فلاکت باری افتاده ام بر اثر مصرف آمپول های کورتون و مشابه دچار پوکی استخوان شدید شده ام و بر اثر مصرف قرص های درد دچار زخم معده شده ام لااقل مرا سر کار آسانی بگذارند تا بتوانم خرجی خودم را در بیاورم میگویند دیر اقدام کردی آخه من برای تکلیف برای خدا و اسلام و ایران به جبهه رفتم و میگفتم نباید به خاطر پول اجر خودم را از بین ببرم الان هم اگر زن و بچه نداشتم مثل همان بیست و چند سال قبل دنبالش را نمیگرفتم از شما عاجزانه و عاجلانه درخواست میکنم فکری برای من بکنید نگذارید زندگی من از هم بپاشد خداوند تبارک و تعالی شما و خانواده گرامیتان را همیشه سرافراز و سربلند گرداند و به شما اجر نیکو بدهد خدانگهدار شما باد کاشمر _ خیابان مدرس _ مدرس9 _ دومین کوچه سمت چپ _ پلاک8 تلفن 05328243493 تلفن همراه 09359725407 _ صدور شناسنامه حوزه 2 تهران ایمیل من darbbahmaneyar@yahoo.com محل تولد : تهران _ نام پدر : غلامرضا وبلاگ من www.bahmaneyar.blogfa.com شماره شناسنامه : 69613 داریوش احمد رضا بهمنیار جانباز بسیجی این مطلب در گویا منتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شماTuesday, February 19, 2008
![]() چندی است که در دنیای مجازی فضایی برای تبادل نظر بین جوانان و یا بهتر بگویم دوست یابی براه افتاده است بنام 360 که این فضا را کمپانی یاهو در اختیار همگان نهاده است که از قضا مثل همه ی تازه های دنیای مجازی ایرانیان از اولین و پرطرف دارترین آن هستند الغرض در این خانه که به 360 مشهوراست و شهرتش را حتا این جهان بزرگ و پر هیاهو هم نمی تواند سنگینی نامش را به دوش کشد حقیر هم بر خلاف غریب به اتفاق اعضای جوان آن به اصرار دخترم ، در گوشه ای از این دنیای مجازی گلیمی انداخته و به نظاره شور و شعف نسل امروز نشسته ام تا با آسودگی خیال قبل از مرگ در یابم که در این کهنه دیار نیز هنور هم عشق به طراوت رویش یاس سپید امین الدوله که هنوز در کوچه باغ های سر زمین مان می روید ،زنده است ،عضو کوچکی از این دنیای بس عظیم و تاثیر گذار هستم که از این بابت بی اغراق بر خود می بالم . اما از میان همه نثر های قشنگ و دلنشین و گاها طنزآمیز به نوشته های بر می خورم که در یک کلام گویی آتش به جان شمع افتاد ، جوان باشی و هنوز در اول راه ، اما نا خوانده عشق را چون سا لخوردگان سپید موی خمیده کمر ، از راه نرفته ی عشق بگویی تا هم خود و هم دیگران رابه قضاوت غلط، دشمن تنها میراث خدا بر آدم ، نمایی آیا این سزاوار است ؟ هرچند که در عصر یخبندان آزادی، این دنیا را نباید مانع ای باشد تا از گفته باز مانیم که اگر دردنیای حقیقی رخصت گفتن نیست ، اینجا تیول من و تو و ما است هر چند به حقیقت فرسنگ ها فاصله باشد اما در باره ی عشق ، این ارثیه خدایی این همه ناروا از هیچ کس روا نیست . قبل از آغاز اصل سخن که عشق است و لا غیر به سرفرازای بگویم بسیار دلخوشم که امروزمن هم می توانم به حکم آزادی که در این دنیای مجازی مرا هم قسمتی است ، از عشق بگویم، از ارثیه خدایی که امروز جز نامی پر طمطراق از آن چیزی بافی نمانده است .و باورم کنید که در این میانسا لی هنوز هم نوشتن از عشق، آنچنان بسان نو جوانان مرا به شوق می اندازد که قبل از آغاز سخن، دو رکعت نماز بر ارثیه خدا برای تسلی قلب همیشه عاشقم واجب می دانم که مباد ا در میان راه ، از شوق گفتار همه ی آدمیت ، از طپیدن باز ماند . امروز در میانسالی هم بار دیگر شوق نوشتن عاشقا نه ی دیگردارم تا به نسل امروز تقدیم کنم ، به نسل بی عشقی که از عشق ،وصل می جوید و او را نمی شناسد زیرا روزگاریست که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن ، خاصه که خلوص هم حالیا قصه ایست کهنه که در این ایام ، عشق بی خلوص را در هر بازار غیر مسقفی به شنیع ترین شکل ممکن می فروشند تا بدانجا که در خطه عاشقان هم دیگر خطی به یادگار نمی نویسند چرا که به همت سر سختانه سازندگان سکه های قلب ، جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است و تحقیر عشق از همین جاست که گویی عشق عکس یادگاریست و یا کاسه آبی است خنک برای تشنه همیشه تشنه ، که سیری از یک لقمه نان ، برای نفس گرسنه ، آغاز اندوه گندم است. نسل امروز که با یک نگاه ، یک آواز ، یک ترانه و به اشک و آه و شعر ، عشق را می شناسد از عشق رسیدن را می طلبد و بس ، و چه هیاهوی دارد این نسل ،برای این وصل بی معنا و بی محتوا که سرانجام وقتی هم می رسد ، می گذرد برق آسا ، بوی کهنگی می گیرد . غافل که رسیدن آغاز راه است و از دامنه این قله استوار قبل از رسیدن بر فرازاین بی نهایت که هرگز نمی توان به آن رسید ، ابتدا قبل از ادامه راه باید اذان عاشقانه خواند . در این سیه روز گاری که کمیاب است عاشق بی ادعا و سخن عاشقانه فراوان است ، هستند کسانیکه که گمان دارند شک کردن بر عشقشان گناه کبیره را می ماند ، حال که چنین عاشقانی از نسل امروز ، جز اسیران دست و پا بسته در تخیل عاشقانه ی خود به اوهامی ترس انگیز گرفتارند که مجنونی را میمانند که لیلی خود هرگز ندیده اند و از وصل بی معنا ، عشق را در خاطره می جویند و عاقبت چون عتیقه او را در مخمل یاد می پیچند که عشق در قاب خاطره ، پرنده ایست در قفس که منت آب و دانه و امنیت بر او روا نیست چرا که عشق را طلب حضور است و پرواز ، نه امنیت و قاب و پویش ،عشق در نهاد عشق است نه در گل عطر آگینی که بر سینه اش می زنیم. باید گفت که جز گفتن هیچ نیستیم و عشق هم گفتن است آنچنانکه ایمان هم گفتن است و نگاه ، یک واژه نرم و لطیف ، خدا هم از آغاز برای مخلوق خود ، انسان ، کلمه بود.در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست که فقط یکبار می توان عاشق شد ، عشق به انسان ، عشق به وطن ، عشق به خدا ، بار دوم از اصل جنس خبری نیست ، تصرف است، جای عشق به انسان ، خود نمائیست جای عشق به وطن ، ریا است جای عشق به خالق هستی و از همین رو است که می گویند : عشق به دیگری اختیاری نیست ، حادثه است عشق به وطن ضرورتست نه حادثه و اما عشق به خدا ، ترکیبی است از ضرورت و حادثه عشق ساده نیست اما میتوان به سادگی عاشق شد ، می گویند در کما ل کهنسا لی هم می توان حتی یک روز مانده به پایان زندگی عاشق شد و با یک دسته نرگس شاداب در قلب یک شب مهتابی و یا در زیر تیغ تند آفتاب، کنار رود خانه ای جاری، در میان جنگل ، روی پل عابر پیاده و یا در خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستا د ، زیرا سن ،مشگل عشق نیست که بلور اصل از گذر زمان کدر نمی گردد مگر آنکه جلا دادن آن را از یاد برده باشیم. عشق چتر بارانی است برای دونفر در زمانی که حتی یک قطره باران هم نمی بارد ، اما با این همه که گفته آمد ، عاشق بودن و عاشقانه زیستن را رمز و رازی است سر گونه و معجزه در این است که برای هر جریانی زمانی محتاج است الا عشق و از همین رو عاشق هزاران سال است در زیر باران ، در برابر کعبه ، زیر تیغ آفتاب ، در سنگر ، در تن طوفان بر فراز بلندای امواج درانتظار لحظه موعود وصل است زیرا آنچنانکه به داشتن امید محکومیم ، به تصرف خوشبختی از میانبر عاشقانه زیستن مجبوریم اما در این وانفسا که به سر دویدن و نرسیدن و اضطراب و انتظاربسر می بریم، گویی عاشقانه زیستن آرزویست محال واین است درد ی که نسل بی عشق امروز رااز آن مفری نیست جز به داروی شفا بخش عشق. عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قران زبربخوانی با چهارده روایت
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماWednesday, February 13, 2008
این مطلب برای روز نوشته شد برای خواندن آن می توانید اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید
یکی از مشمئز کننده ترین اعمال عمله سیاست این آب و خاک ، یعنی هما ن هایی که نانشان در تنوز سیاست پخته می شود ، گاها افاضات به دور از عقل و منطقی است که در تمام 29 سال گذشته ، چون لق لقه دهان ، از صبح تا شام به گوش مردم همیشه در صحنه می خوانند بی آنکه حتی لحظه ای به این صرافت افتاده باشند که مبادا مستمعین این چنین حلقه به گوش، وایضا همیشه در صحنه ، شاید علاوه بر داشتن یک سر ودو گوش و دوپا ویک زبان سرخ ، چیزی دیگری هم به نام عقل در سر داشته باشند. به شهاد ت تاریخ همین انقلاب 57، که چند روزی است ، بیست و نهمین سالگردش را به پایان برده ایم ، هنوز مهرسیاه جامه گانش بر پیشانی نقشه ی گربه نشان این آب و خاک ، خشک نشده بود که هیاتی که معلوم نیست از روز اول وظیفه اش پاک سازی وطن پرستان بود و یا رد صلاحیت کاندیدا های بعدی خدمتگزار به ملت در مجلس، تاسیس شد و چند سال بعد هم قانون اساسی که حاصل خون شهیدان انقلاب بود ،به صد بهانه اصلاح گردید و شد آنچه امروز با صد پیوندو تبصره و ماده ، نه راهی به روی ملت هاج وواج مانده می گشاید ، و نه روی خوشی به تغییر دهندگانش.نشان می دهد الغرض این دو مهم ، اولین زنگ اخطاربرای انقلابی بود که تا به امروز مهمترین و اساسی ترین آرمانهایش همچنان بر زمین باقی مانده است خاصه با همین زنگ خطر بودکه از مردم کوچه و بازار که زمانی عکس رخ یار در ماه دیده بودند تا عاقلان و خردمندانی که خود را به ناشنوایی می زدند ، بدانند ، بازی تمام است ، و روز از نو و روزی از نو ،به عبارتی بهتر همه به درستی دریافتند که اگر سالی ده بار هم در این کهنه دیار یکی از مظاهرپر طمطراق دمکراسی ، یعنی انتخابات بر پا گردد ، چیزی جز بیاد آوردن آن ضرب و المثل فدیمی نیست که ، حکم خانه خرس و آب و انگوررا دارد و یا بقول زنده یاد سعید نفیسی که می گفت : خدواند به ما ایرانیان همچون نیاکانمان ذوق مخصوصی برای تماشا کردن داده است و تا چند قرن دیگر هم فرزندانمان هم سرگرم همین تما شا هستند چرا که وضع جغرافیایی ایران ،کشور ما را بهترین تماشاخانه جهان کرده است حال اگر تو نمی پسندی تغییر ده فضا را ،نه قضا را. با آنچه گفته آمد تصور کنید این همه قیل و قال بر سر رد صلاحیت کاندیدا های مجلس هشتم برای چیست آیا غیر از آنچه پیش آمده است باید اتفاق می افتاد ؟ و یا اینکه هر دوره از انتخابات میزان تعمیق ملت را به سنجش می کشند ؟ آن هم ملتی که چند سال پس از انقلاب با اولین زنگ خطر از خواب غفلت بیدار گردید و با برگزاری چندین و چند انتخابات دیگر تا به امروز آنقدر آگاه شده است که بخوبی در یابد که امروزحتی در انتخابات پیش رو نیزهم ، نه تنها غیر خودی ها از اصلاح طلب تا نهضت آزدی ها و ... دیگر راه به قدرت ندارند بلکه حتی کسانی مثل نوه رهبر کبیر انقلاب و یارانش هم باید گوشه عزلت انتخاب نمایند ، پس این همه هیاهو برای چه و برای چه کسانی است ؟ آگاهی مردم ؟! بیادم هست با آغاز ثیت نام کاندیدا های انتخابات پیش روی ، چندین مطلب که همگی حکایت از بی اثر بودن حضور مردم در پای صندوق های را ی را داشت ، نوشته بودم تا اینکه روزی یکی از دوستان اصلاح طلب که از قضای روزگار امروز از مغضوبین هم می باشد دریک تماسی تلفنی گلایه گونه گفت : چرا در نوشته هایت مردم را به عدم حضور در انتخابات تشویق می کنی ؟، آیا انتخابات ریاست جمهوری گذشته را فراموش کرده ای ؟ گفتم:اولا حقیرروزنامه نگاری بی نام نشانم که از 70 میلیون نفوس ایرانی شاید ده الی 50 نفر مطلب این کمترین را بخوانند اما با این همه به قدر وسع می کوشم .اما سوال من از شما این است: که آیا اگر من و امثال بعنوان یک شهروند تمایل داشته باشیم جنابعالی بعنوان وکیل و نماینده در خانه ملت حضور داشته باشید، این خواسته ی نابجایی است ؟ شورش بر ضد امنیت ملی است؟ گفت : البته که نه ، اما رد صلاحیت مان می کنند . پرسیدم : تا بدانجا که من و همه ی کسانیکه شمارا می شناسند ، می دانیم که شما نه قاتل و نه دزد ویا قاچاقچی هستید . ازهمه مهمتر وطن پرست و با سواد و متخصص در رشته ای هستید که کشور به وجودتان احتیاج دارد، پس چرا رد صلاحیت می شوید ؟ خندید و گفت : ما که از پای نمی نشینیم ، اتفاقا قرار است با جمعی از همفکران برای ثبت نام به یکی ازحوزه های نام نویسی برویم . پرسیدم : با علم به اینکه رد صلاحیت خواهید شد ؟ گفت : بله. خندیدم وگفتم :برای چه ؟ گفت : برای اینکه بازتاب رد صلاجیتمان به گوش همه جهانیان خواهد رسید. گفتم : آیا مگر غیر از این است که تا کنون برای قتل هایی مثل قتل های زنجیره ای ، و یا با مرگ یک زن ایرانی تبارعکاس در زندان اوین ، و یا اعدام جوانان و زدن زنان وکشتن دختران در بازداشتگاهها و بستن فله ای روزنامه ها و بازداشت های بی دلیل آنها ....و هزاران فجایای دیگر که برای هرکدامشان هزاران طومار و بیانیه و اعلامیه های ریز و درشت به مجامعه بین المللی نوشته شد ، تغییری در آنچه هنوز می گذرد ، گذاشته است ؟ و یا اثری داشته؟ تا برای رد صلاحیت چون شمایی جهانی به تکاپو افتند؟ ... آری این است افاضات ارباب سیاست ما که با منطقی کودکانه انتظار حمایت مردمی را دارند که بخوبی میداند آنچه سیاسیون می گویند خواب و خیالی بیش نیست . آنچه گفته آمد از سیاسیون امروز این کهنه دیار بود که با این قلم الکن و قلب بیمار به تحریر در آوردم که گویی سیاسیون را جز با تعمیق مردم ، راه دیگری نیست ، حال بشنوید از روحانیتی که تا به یاد تاریخ مانده است همواره ملجا و پناهگاهی برای مردم بوده اند . طرفه آنکه اخیرا نامه ای از سوی حضرت آیت آلله اسدالله بیات ، به آقایان خاتمی ، هاشمی و کروبی نوشته شده است ودر آن استمداد طلبانه هشدار داده است مبادا مقاومت نکردن در برابر رد صلاحیت شدگان ، آینده انقلاب و جمهوری اسلامی به خطر افتد والخ... بیادم هست در آن زمان که سردبیر روزنامه صدای عدالت بودم ، روزی با چند تن از همکاران به دیدار چند تن ار روحانیون مستقل از حکومت به قم رفته بودیم از جمله به بیت حضرت آیت الله بیات هم رفته و ساعتی از بیاناتشان کسب فیض بردیم و در آن جلسه آنچه از دیدار با این روحانی بی هیاهو و روشنفکر دریافتم ، دانستم این روحانی فارغ از هر قیل و قالی به اصطلاح نان و ماست خود می خورد و با اندکی از شاگردانی که دارد به مباحثه علمی از نوع حوزه ی مشغول است و کاری به امر جاریه کشورنیز ندارد حتی اگرمرجعی چون آیت الله منتظری را چند خانه دور تر از خانه ایشان در حصر کرده باشند . الغرض وقتی نامه حضرت آ... بیات ، به آقایان خاتمی ، هاشمی و شیخ کروبی را خواندم ، نا خود آگاه این حمله بر زبانم جاری شد که آش آنقدرشور است که آشپز باشی هم به صدا در آمده است ، اینکه می گویم آشپز یاشی از این رو است که حضرت آیت ا..اسدالله بیات زنجانی خود از اعضای موثر بازنگری به قانون اساسی هستند. بی شک احساس مسئولیت یک روحانی نسبت به آینده یک ملت مسلمان امری طبیعی است اما بشرط آنکه این خیر خواهی از سر تدبیر و عالمانه باشد اما استمداد این روحانی عالیمقام از آقایان خاتمی ، هاشمی و شیخ کروبی به دلایل ذیل نشان از بی اطلاعی ایشان از عمق فاجعه ایست که ایشان را به نوشتن چنین نامه ای وا داشته است . اول- استمداد از روحانی عالیقدری چون خاتمی که به حق اگر در طول 29 سال گذشته در مجامع بین المللی وجه ای برای این آب و خاک پس از انقلاب کسب شده باشد توسط همین سید عالیقدر و مهربان است و بی اغراق تنها روحانی محبوب مردم کوچه و بازار است اما با این همه استمداد از چنین عالمی محبوب قلبها خطای محض بیش نبوده است چرا که خاطره ی بیست میلیون رای به این روحانی عالیمقام هنوز از یادها محو نگردیده که عاقبت با همه ی نیت خیری که برای اصلاح امور این آب و خاک داشته است ، آنگاه که با فرمان حکومتی روبه رو گردید ، در پاسخ به همه ی چشم انتظارانی که به او دل بسته بودند تنها یک پاسخ داشت ، او گفت " رئیس جمهور در ایران یک تدارکات چی بیش نیست ". حال این ساده اندیشی نیست که از چنین روحانی خوش قلب اما ... خواسته شود تا مانند اجدادش در راه حق با هر هزینه ای گامی برای ملت بر دارد؟ دوم- و اما آیت الله هاشمی رفسنجانی که بی شک تاریخ زنده ی انقلاب و از یاران صدیق رهبر کبیر انقلاب بوده است. او هم امروز به دلیل در گرداب قدرتی که خود آفریده است، دست و پا می زند. و به حکم عقل سلیم از چنین غریقی هرگز طلب یاری نمی بایست کرد که عمل غیر عالمانه ای بیش نیست چرا که هنوز به خاطر داریم در انتخابات ریاست جمهوری گذشته وقتی بنا به گفته خود جصرت آ ... هاشمی ناجوانمردانه او را از صدر جدول به زیر می کشانندش، تنها دفاعیه اش واگذار کردن متخلفین به خداوند بوده است و قادر به اخقاق حق خود نبود ، زیرا زلفی گره رده با قدرت داشت ، حال از چنین مفتون قدرتی که بنا به ملاحظات غیر شرعی قادر به احقاق حق خود نیست می توان چشم امید داشت تا مدافع حقوق دیگران نیز باشد ؟ سوم- سومین خطای روحانی بی جنجال اما روشن ضمیرما، حضرت آ... اسدالله بیات استمداد ازآ... کروبی معروف به شیخ اصلاحات است چرا که شاید این روحانی عالی قدر قم نشین ما ( آ...بیات ) از یاد برده باشند آنگاه در زمان انتخابات ریاست جمهوری گذشته ، وقتی شیخ اصلاحات ( کروبی ) در فاصله ا ی کوتاه که به مثابه خواب اصحاب کهف بود از صدر جدول به قعر پرتاپش می کنند سراسیمه به بیت رهبری می رود و آنچه حق خود می دانست به شرط ممهور شدن لبان پر گوی خود می ستاند. و این سکوت آن زمان بر ملا می گردد که ناگاه حزبی عظیم ( اعتماد ملی ) با عضویت و کارگزاری ده ها نماینده ی مجلس ششم و روزنامه ای پر طمطراق با بودجه ای ... بر ملا می شود . حال توسل و استمداد به این سه تن آیا حکم به خطا رفتن آن عالم بی عمل را نمی ماند ؟ سخن کوتاه ولی رخصتی خواهم تا آن تعبیر جالبی که از زمانهای گذشته در فرهنگ مردم این کهنه دیارسینه به سینه مانده است حسن ختام این شقشقه قرار دهم که می گویند: "هر قالبی به مقلوب خویش شبیه تر است. یعنی آنانی که در صحنه درگیری های سیاسی پیروز می شوند و به عنوان مصلح جامعه قد علم می کنند ، همواره مرتکب اعمالی خواهند شد که آدمی را به یاد تعبیر زیبای آن فرزانه آگاه ( هانا آرانت) می اندازد که در باره ی انقلاب کبیر فرانسه گفته بود ، " هابیل ، قابیل را کشت" . که از نگاه جامعه شناسی چنین تعبیری دارد که، مردمی که فرهنگ روابط اجتماعی شان در ساختار کلی با نظام سیاسی حاکم ، یکی است، هر گاه علیه ظلم حاکمی قیام کنند و به حکومت نشینند جز ادامه ی کارحاکمان پیشین و شاید بدتر از آن ، کاردیگری نمی توانند انجام دهند آنچنان که تاریخ ما گواه این ادعا است ، بعنوان مثال ، نهضت سربداران ، که یکی از مصداق های این اصل مهم جامعه شناسی است زیرا آنها هم نیز عاقبت به همان راهی رفتند که حاکمان پیش از آنها رفته بودند؛ آنچنان که امروز پس از 29 سال از انقلاب ، شاهد برآنیم که حتا روحانیت هم نیز، که خود علمدار این نهضت بوده است ، به این اصل مهم اما اجتناب ناپذیر از علم جامعه شناسی گرفتار آمده اند و به راهی می روند که پیش از این گذشتگان رفته اند . چه نیکو سخنی دارد فرزانه ار یاد رفته ما سعید نفیسی که گفته بود "ایرانیان به دلیل ظلم پذیری که همچون وراثت نحس که از اجداد خود به ارث برده اند تماشاچیانی خوبی هستند، زیرا ایران تماشا خانه ای بیش نیست
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 3 نظر شماMonday, February 04, 2008
![]() دو روزاست که از مریضخانه بیرون آمدم ، دقیق ترکه بگویم ، درست همان روزی که احمد بورقانی را برای زنده نگهداشتننش به بیمارستان قلب برده بودند ، چند ساعت پیش از آن از مریضخانه ترخیص شدم . و حالا که با جان سختی پشت کامپیوتر نشسته ام تا با دل نوشته ای یادی از او که تنها یاور بی پناهان مطبوعات بود، کرده باشم ، چند ساعتی است که از تشیع جنازه پاکش از انجمن صنفی مطیوعات برگشته ام . در عالم طریقت مثالی رایج است که می گویند هر چیزی را زکاتی است ، و زکات عشق اندوه طویل است ، مرحوم بورقانی هم عاشقی بود که همواره بر شانه هایش اندوه عظیم ملتی را به جان سختی بر دوش می کشید . اولین بار که دیدمش در کسوت نمایندگی ملت بود که علارغم میل برخی از صاحب منصبان مطبوعات دوران اصلاحات که روزنامه های خود را تنها رسانه مردمی و به اصطلاح اصلاح طلب می دانستند ، از سوی آن آزاد مرد ، به جلسه ای برای هماهنگی بین مطبوعات حامی سید محمد خاتمی برای انتخاب دوباره او به ریاست جمهوری دعوت شدم که بانی آن جلسه هم خود آن مرحوم ( بورقانی) بود ، اینکه می گویم علارغم میل باطنی برخی از اصحاب مطبوعات اصلاح طلب آن زمان ، به این دلیل است که در تمام دوران سردبیری ام در روزنامه ها و یا نشریاتی که داشتم ، حتی در دوران معروف به دوم خرداد، با اینکه از اندیشه های سید محمد خاتمی حمایت می کردم ، اما هیچگاه به خرده فرمایشات برخی از آقایانی که خود را وکیل و وصی اصلاحات می دانستند و مدام با سرک کشیدن به مطبوعات حامی دولت وقت ، مقالات و یا بیانیه هایی را برای چاپ شدن ، تحمیل می کردند ، نبودم که از قضا ی روزگار هم چوب این تمرد ها را هم ، با نگرفتن آگهی های آنچنانی دولتی ، زیاد خوردم وشدم چوب دوسر طلایی که هم از سوی چناح راست مطرود بودم و هم فرزند ناخلف اصلاح طلبان ، چون خوش رقصی در حرفه ام را هرگز نیاموخته بودم و این حقیقتی بود که تنها یاور بی پناهان قبیله مطبوعات مرحوم احمد بور قانی از من دریافته بود و از این رو تا آخرین روز های حیات پرثمرش ، همواره حامی و پشتیبانم بود تا بدانجا که وقتی برای همین بیماری اخیرم راهی مریضخانه شدم ، اولین کسی که با آن حال بیمار گونه اش با چند جلد کتاب به ملاقاتم آمد، هم او بود که امروز بیادش جزبا گفتن این خاطره ، گفتن بسیاری از خصایص و بزرگواری این راد مرد را جایز نمی دانم که بلا ها از خصلت مردانگیش کشید بی آنکه حتا آهی از نامردمی ها ی یاران کشیده باشد چرا که حلاج زمانه بود که هرگزاز سنگ هایی که جماعت به او زدند ، احساس درد نمی کرد ، مگر از کلوخی که جنید ها زدند و عاقبت اورا کشتند و چه بزیبا سخنی دارد زنده یاد سعید نفیسی که گاه و بیگاه بر زبان می آورد " انسان فانی است ، مخصوصا در ایران " . گفته بودم که آخرین دیداری که با مرحوم بورقانی داشتم در مریضخانه بود که با چند جلد کتاب به دیدارم آمده بود و در میان آن چند جلد کتاب حکایتی را خواندم که نقل آن حکایت را برای پایان دادن به این شقشقه بی مناسبت نمی دانم چرا که آن زنده یاد از اینکه حقیر در نوشتارم همواره به نقل یکی از حکایات تاریخی می پردازم ، خشنود و مشوقم بود ، خاصه که اهل قلم را از بی بضاعتی ، توان دادن خیرات نیست مگر با قلم ، حکایت ذیل را با امید به آن که مقبول روح آن عزیز از دست رفته باشد و خیراتی محسوب گردد نقل می کنم . در نصیحه الملوک امام محمد غزالی ، قصه ایی را به حجاج بن یوسف نسبت داده است که خواندنی و ایضا عبرت بر انگیز است ، نقل است که جمعی به نزد حجاج بن یوسف رفتند و او را از عذاب خدا ترساندند و نصیحتش دادند که این همه جور بر ملت خود نکند . حجاج که مرد زیرکی بود، فردا به منبر رفت و خطاب به امت ستمدیده گفت : ای مردمان ، خدای مرا بر شما مسلط کرده است ، اگر من بمیرم از پس من شما هرگز از جور ستم راحتی نخواهید یافت ، چرا که برای مردمانی چون شما ، خدای تعالی چون من بسیار در آستین دارد ، پس اگر من نباشم یکی از من بدتر بیاید . این مطلب در گویا منتشر شده است
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|