:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008

June 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Sunday, June 22, 2008

دغدغه عاقلان نظام و روحانیت

این مطلب در روزنامه اینترنتی روز منتشر شد برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید و یا درادامه این پست بخوانید

از پیدایش روحانیت شیعه ، تا به امروز یکی از مباحث حاد ی که در میان علمای شیعه رایج بوده و هست ، بحث مشروعیت حکومت است که آن را حق امام دانسته و تمامی حکومت ها ی خلفا و سلاطین را نامشروع می دانند و بر پایه چنین باوری بود که در انقلاب 57 ، عدم مشروعیت سلطنت پهلوی یکی از پایه های تبلیغاتی انقلابیون بود ، و پس از پیروزی انقلاب هم ، امام خمینی در اولین روز مراجعت به ایران در سخنرانی خود در بهشت زهرا ، عدم مشروعیت سلطنت پهلوی ها را مطرح کرد . و قبل از آن هم ، در اوایل انقلاب طی سخنرانی که برای انجمن اسلامی دانشجویان کانادا و آمریکا داشت ، گفته بود : طبق حقی که قانون اسلام ( شرع ) به من داده و براساس " رای اعتماد " مردم ، شورای موقت انقلاب را تشکیل خواهم داد ، و در فرمانی که برای نخست وزیری مرحوم بارزگان هم صادر کرد ، نوشت ، بنا به پیشنهاد شورای انقلاب ، و بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از" آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران " که طی اجتماعات عظیم ... نسبت به رهبری جنبش ابراز شده ، جناب عالی ( مهندس بازرگان ) را مامور تشکیل دولت موقت می نمایم ..." این دو گفتار ، برای دانشجویان و فرمان نخست وزیری مرحوم بازرگان ، مبین این واقعیت است که ، رهبر و پیشوای انقلاب 57 دومولفه را برای مشروعیت حکومت در نظر داشته است ، یکی حق شرعی و دیگری آرای مردم . که از جایگاه نظری تحولی تازه در روحانیت شیعه بود و برای اولین بار در تاریخ روحانیت، بر اساس تطبیق فقه با اوضاع زمان ، از حق انتخاب مردم ، سخن به میان آورد که در همان زمان باعث شگفتی بسیاری از مردم کوچه و بازار تا علما و روشنفکران گردید و بر پایه چنین باوری بود که ملت ایران ، خاصه نسل انقلاب ، پذیرای حکومت روحانیون گردید .
حال با آنچه گفته آمد سخنان اخیر ، هاشمی رفسنجانی ، در اجلاس جامعه مدرسين حوزه علميه قم ، تعمق بر انگیزو در عین حال سوال بر انگیز است که چرا پس از گذشت سی سال از بر قراری نظامی که توسط پیشوای انقلاب 57 بر پایه دو اصل شرع و حق مردم بنا گردیده است ، سخن از مشروعیت نظام بر پایه ، حفظ حق مردم به میان می آید و یاد آور ، آن اصل مهم از مشروعیت نظام می گردد که نمی توان با زور حکومت کرد که با اساس اسلام سازگاری ندارد ؟
سخنان اخیر هاشمی رفسنجانی که از آخرین بازماندگان یاران امام خمینی است، نشان از دغدغه ای می دهد که در بین عقلای نظام و روحانیت ، در پی حوادث اخیر خاصه افشاگری ها یی که توسط خودی ها می شود ،که بیشتر به خود زنی شباهت دارد ، پدید آمده است وگرنه یاد آوری بدیهی ترین اصل مشروعیت نظام ، آن هم برای جماعتی از روحانیون که مدام در منابر خود، رعایت حق الناس را گوشزد می کنند ، چه سود ؟ مگر آنکه این قوم عالم حاکم بر جان و مال مردم این کهنه دیار، رسالت انبیایی خود را از یاد برده باشند .
فقط همين پرسش ساده ، آخرين حرف من است
شما که از بيم باد و باور باران سخن می گفتيد
حالا يک پياله شير و پاره ای نانتان کجاست؟
آنچه امروز در آشفته بازار سياست اين کهنه ديار بچشم مي آيد، عزم آن دسته از اکابر فناتیک است که با نادیده انگاشتن خواست و نیاز مردم ، قصد نشنيدن صدای ملت را دارند که این چنین خود را به ناشنوایی زده اند، غافل از آنکه در چنين برهه اي از تاریخ ، ، دو جبهه را در مقابل خود گشوده اند، یکی در داخل و دیگري در خارج از مرز های این آب و خاک. آنکه در داخل است ، نه از سر عنان و دشمني ،که از سر دلسوزی و حفظ آ رمانهاي انقلاب خود در سال ۵۷ گلو مي دراند و از به بيراهه رفتن ها مي نالد .
وآنکه بيرون در کمين نشسته و بیگانه است ،نه از سر خیر خواهی ، بلکه به ظاهر از سر دلسوزی بر حال و روز این ملت ، قصد پیاده کردن همان نقشه شومي را دارد که بر سرکشور همسایه آورده است
جاهلان را نيست آگاهی ز حال خويشتن
خفته دايم خويش را بيدار می بيند به خواب
هنوزهم آنانیکه موی در آسیاب عمر سپید کرده اند بخاطر دارند که در گذشته نه جندان دور ، در باور مردم وقتی عالمی با طمانینه از کوچه ای می گذشت ، مردم به احترام وی می ایستادند و از او عبور نمی کردند چرا که بر این باور بودند که عالمان دینی مردمان خدا جویند، نه دنیا جو، و حامیان مردم در برابر قدرت، که سمبل ظلم و استبداد است، می باشند و از این رواست که هر چه در سابقه این خدا جویان می جوئیم جز مناعت طبع که همواره از دربند کشیدن شهباز بی نیازی سیمرغ قاف قناعت ، در قفس تمنیات نفس، وحشت داشته اندکه حکایتهای بس شنیدنی ازاين خصلت پسندیده شان در فرهنگ اعتقادات و باور های دینی مردم این دیاروجود دارد که قرن ها سینه به سینه نقل گشته است از جمله حکایت دیدار نادر شاه افشار است با یکی از علمای روحانی نجف که به سید هاشم خارکن معروف بود ، می گویند روزی نادر شاه را دیداری با این سید خارکن افتاد واز سر تفقد به او گفت : " آقا شما واقعا همت کرده ایدکه از دنیا گذشته اید" و آن عالم خداجوی در جواب نادر گفت : " همت؟ بر عکس، این شما هستید که همت کرده اید و از آخرت گذشته اید.

سخن آخر اینکه هرگز مباد ، عاقبت این قوم خدا جوی ، نقل آن حکیمی باشد که آمده است در حکایت معلم اول از ارسطو به عنوان" انه نبی ضیعوه" نام برده اند ، یعنی پیغمبری که او را ضایع و تباه کرده اند که این عبارت بنا به روایتی از احادیث نبوی است. جمله "انه نبی" بدین معناست که ارسطو را پیغمبر دانسته زیرا فلسفه از مواردی است که با رسالت پهلو میزند و خبری هم در این باب از لقمان حکیم و جود دارد که به نقل از ماثرالملوک آمده است "....آن جناب ( لقمان ) را میان نبوت و حکمت (فلسفه ) مخیر ساختند و لقمان ، حکمت را اختیار نمود. اما معنی جمله دوم که" ضیعوه " می باشد به معنی ضایع شدن است چرا که می گویند ارسطو به دلیل داشتن آن مقام عالی ، بیش از آنکه در خور شان علمی او باشد خود را به اسکندر ، یعنی قدرت مربوط و وابسته کرد و فریب سکه هایی را خورد که اسکندر برای ساختن باغ نباتات به او قول داده بود غافل از آنکه اسکندر(قدرت) با چنین ترفندی قصد تسجیل و تثبیت موقعیت حکومت خود را داشت که آب میدادو گلاب می طلبید و به همین دلیل وقتی اسکندر دستور داد در آتن مجسمه ای از ارسطو بنا کنند مردم آتن به مخالفت بر خاستند زیرا ارسطو را فریب خورده ی قدرت می دانستند و عاقبت هم در پی شکایت یکی از روحانیون آتن بنام " اوری مدن"به جرم اعتقاد نداشتن به دعا و صدقه به محاکمه کشیده می شود که این از همان دست محاکماتی است که سقراط را به نوشیدن جام شوکران مجبور و ارسطورا قبل از محاکمه، وادار به قبول نفی بلد میکند.

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Friday, June 20, 2008

اسیر

برای خواندن نامه ا ت از خونه زدم بیرون ، وقتی در کوچه ازبهجت خانوم نامه ات را می گرفتم ، گویا مهنازاز پشت شیشه که منتظر آمدنم بود ، آن صحنه را دیده بود ،به خانه که رسیدم پرسید ، بهجت خانوم چی می گفت ؟ گفتم ، هیچی از اقا رسول می گفت که دکترا جوابش کردند ، راستی حال آقا رسول، خوب نیست ، از شدت شمیایی شدن ، تنها 10 درصد از ریه هایش فعلا سالم ماندند
تو خیابون دنبال یه جایی می گشتم ، یه جای امن ، برای خواندن نامه ات ، انگاری مال دزدی به همراه داشتم ، یهو سر از خیابون جمالزاده در آوردم ، رسیده بودم جلوی همون کافی شاپ ، همون جایی که وقتی از مدرسه فرار می کردی ،می رفتیم اونجا ، اما حالا جای کافی شاپ یک طباخی زدند ، اون وقت ها اگه یک روز همدیگر را نمی دیدیم ، کلافه بودیم ، باز من می تو نستم از خونه بیام بیرون ، اما تو وقتی به خونه می رسیدی ، حبس بودی تا فردا که باز برگردی مدرسه ، حالا تو آزادی و من حبس شده در چنبره زندگی نا خواسته .
15 بار نامه ت را خواندم ، نه ، بلعیدم ، تک تک واژه ها و جمله هارا، نفس کشیدم ، مثل هوای تازه ، اونم تو ظهر تابستان دم کرده ، زیر یک اقاقیا ، توی یک کوچه بن بست .
هنوز یادم هست ، دقیقا 20 سال پیش بود ، وقتی در فرودگاه مهر آباد از دور بدرقه ات می کردم ، تو در حلقه فامیل و اقوامی که برای راهی کردنت آمده بودند می درخشیدی ، مرحوم پدرت ، سید آقا ، که مخالف وصلت ما بود ، تسبیح بدست ایستاده بود و با دائی محسن که طرح به خارج فرستادنت را ریخته بود گرم صبحت بودند به کمانم از نقشه ای که برای جدایی ما کشیده بودند ، حرف می زدند ، اما تو مدام با نگاه دنبال من می گشتی ، و خیلی زود منو پشت ستونی از شانه های آدم ها ، پیدا کردی ، خندیدی ، اما من حتی به زور هم نمی تونستم تبسم کنم ، با اشاره ای که زدی ، دنبالت آمدم ، جلوی دستشویی زنانه متوقف شدم ، نمی دانستم چه باید بکنم ، که بهو از دستشویی آمدی بیرون و پیچیدی لای جمعیت و به سرعت رفتی طبقه بالا ، رستوران فرودگاه ، من هم پشت سرت ، آن شب برای یک لحظه فکر کردم اگر دیگر هرگز نبینمت حتما خواهم مرد ، اما حالا بعد از 20 سال هنوز زنده ام ، تو رفتی و من ماندم ، دلم خوش بود که عمر این دوری کوتاه است ، و من باز هم با تو خواهم بود هر چند در غربت ، همه چیز طبق برنامه پیش می رفت ، پذیرش ، ویزا ... ، اما یک روز صبح با صدای ضجه مادر و زن برادرم،از خواب بیدار شدم ، از آن روزما هم ، در زمره خانواده های شهدا قرار گرفتیم ، در ست یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه 598 که پایان جنگ هشت ساله بود، برادرم شهید شد، و مهناز با بچه ای که در شکم داشت ، بیوه ماند .
یک روز بعد از سالگرد شهادت برادرم ، درست وقتی که هدیه دختر برادرم را به اتفاق مهناز از دکتر به خانه آورده بودیم ، در حلقه بزرگان خانواده گرفتار شدم ، مهناز جوان بود و مادر تنها یادگار برادرم که حکم پدری برایم داشت ، خان عمو می گفت ، آدم با غیرت ، ناموس برادرش را به دست دیگری نمی دهد ، مادرم با التماس می خواست از هدیه ، نوه ی دلبندش ، هرگزجدا نشود ، و مهناز هم که راه به جایی نداشت ، تسلیم بود ، چون در یکی از حملات عراقی ها به خرمشهر ، همه خانواده اش را از دست داده بود . و حالا باز هم او عروس خانواده ما است ، عروسی با 12سال اختلاف سن که از داماد بزرکتر است.
آن روز صبح وقتی جلوی خانه بهجت خانوم ، خواهرت ، سینه به سینه شدیم ، باورم نبود که تو برگشتی ، زبانم بند آمده بود ، اما تو با همان نگاه دلنشینت نگاهم می کردی ، اگر اول تو به حرف نمی آمدی ، محال بود که از من حرفی بشنوی ، نا خود آگاه ، نگاهم به پنجره خانه ام رفت ، می ترسیدم مهناز پشت پنجره باشد ، و تو چه خوب ترسم را فهمیدی و در حالیکه از کنار می گذشتی گفتی ، بیا سر کوچه
آن روز تو گفتی و من شنیدم ، تو گریه کردی و من آه کشیدم ، چه خوب که قصه ام را از زبان بهجت خانوم شنیده بودی ، در غیر آن هیچ پاسخی نداشتم ، همچنانکه همه نامه هایت ،که برایم می نوشتی ، تا به امروز بی پاسخ مانده اند ، اما روزی که فهمیدم به خانه بخت رفتی ، خیالم را از رویا هایت پاک کردم و کمان کردم، لااقل تو به سرانجام رسیده ای ، غافل که کلیم سرنوشت مارا ، یکی بافته است ، و دلم گرفت ، وقتی خبر تنهایی دوباره ات را شنیدم ، و حالا تو مادر دو فرزند بی پدر هستی ، و تنها فرق سرنوشت من و تودر این است که من هنوز طعم واقعی پدر بودن را نچشیدم . اما هر دو اسیریم نازنین

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Thursday, June 19, 2008

فرار

آدمایی که از گذشتشون فرار می کنند ، از خودشون فرار می کنند

فرار از گذشته ممکنه ، اما از خود ؟

گذشته مثل یک وصله ، همیشه با آدما ست ، درست مثل نامه هایی که در یک پوشه حجیم ، با سنجاق و کلیپس پیوست شده باشند .

اما پرونده ی من خالی از نامه های پیوست گذشته است

تو هم مثل همه ی آدم ها ، دور تسلسلی که بنام زندگی است پست سر گذاشتی ، کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و حالا میانسالی ، تجربه های خوب و بد ، خاطرات تلخ و شیرین ، هر لحظه گذزان طول عمرت ، یک گذشته است ، حال پیش خودت کلاهت و قاضی کن ببین چرا وقتی به گذشته فکر می کنی ، این چنین ...

من پوشه ام خالیه ، یعنی خالیش کردم ، همه را ریختم دور، هیچ گذشته ای ندارم

چه تصور احمقانه ای ، این نامه ها را نمی شه پاره کرد و دور ریخت ، تو هم مثل همه ی آدمای ترسو در حال فراری ، از خودت و از گذشته ات

اگه ترسویی اینه ، من می خواهم ترسو باشم

آینه شکست ، تصویر در اینه فرو ریخت ، و مرد در حالیکه ازدرد بخود می پیچید از مشت گره شده اش خون می چکید

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Tuesday, June 17, 2008

مسافر

چند وقتی است که از نوشتن آنچه به سیاست مربوط است ، خسته و دلزده ام که آب در هاون کوبیدن را می ماند و از طرفی حال خوشی هم برای روزانه نویسی وقایع ندارم ، از این رو به یمن خانه نشینی که توفیق اجباری است ، به نوشتن داستان های کوتاه دل خوش کرده ام که اگر بخت یار باشد بزودی در مجموعه ای منتشر خواهد شد ، اما تا آن زمان چون گذشته ، بخش کوتاهی از آخرین قصه ای که هنوز ناتمام است و مشغول نوشتن آن هستم ، برای اظهار نظر مخاطبین این قلم و همچنین روشن ماندن چراغ این خانه منتشر می کنم .
رفته بودم از ته باغ برا تون یاس بچینم ، هنوز هم یاس دوست دارید ؟.. السا عه صبحانه را آماده می کنم ، نان تازه هم خریدم ، راستی صبحانه را در بالکن می خورید؟

مشهدی ابراهیم با عجله به آشپز خانه رفت و گل های یاس را در یک تنگ بلور ساخت چک ، گذاشت و تا نیمه آب ریخت و بعد در حالیکه به سراغ بساط سماور می رفت به کوکب ، همسرش گفت ، همه چیز آماده است ؟ خانم صبحانه را در بالکن می خورند .
کوکب در حالیکه نان قطعه قطعه شده سنکگ را درسینی ، کنار ظرف کره و عسل می گذاشت ، گفت :
تا تو چایی را بریزی من هم شیر را آماده می کنم

مشهدی ابراهیم فنجان گل سرخی را که تا نیمه از چای خوش رنگ باروتی پر شده بود زیر شیر سمار گرفت و در همانحال در این فکر بود که پس از 26 سال بلاخره امانتی را که اقا بزرگ به او سپرده بود صحیح و سالم به صاحبش واگذار می کند و این راحتی خیال دقیقا از 12 نیمه شب گذشته ، وقتی ملیحه خانوم ، تنها نوه آقا بزرک از فرنک به وطن بازگشت ، اتفاق افتاد و هنگامی که از فرودگاه به خانه آمدند ، مشهدی ابراهیم بر خلاف سال های امانت داریش ، آن شب ، راحت سر بر بالین گذاشت و صبح زود هم شاداب از خواب بیدار شده بود و بعد از خرید نان تازه برای صبحانه ملیحه خانوم ، به ته باغ رفته بود و از میان انبوه گل ها ی رنگارنگ و خوش عطر ، تنها ، خوشه ای از یاس معطر امین و الدوله را که چون آبشاری از دیوار انتهای باغ ، سرازیر شده بودند ، چید، تا به رسم سال های گذشته ، میز صبحانه ی ، تنها باز مانده حاج حسن سقز فروش ،نوه آقا بزرگ ، با عطرو بوی خوش تزئین شده باشد .

مشهدی ابراهیم از وقتی به یادش می آید در خانه حاج حسن سقز فروش ، کار می کرد ، از آن زمان که پدرش پیشخدمت و مباشر خاص اقا بزرگ بود و مادرش هم لله ی ملیحه خانم .

آن وقت ها یک بازار بود و یک حاج حسن سقز فروش ، قبل ازآنکه آدامس خروس نشان باشد ، حسن خان در کمر کش جاده ورامین ، کارخانه ی آدامس سازی داشت ، آدامس هایی که معروف به سکه نشان بودند ، همچنین در بازار هم ، نبش تیمچه حاجب الدوله ، حجره ای بزرگ برای فروش عمده سقزو آدامس های سکه نشانش داشت و از همانجا به تمام مملکت پخش می کرد، چه بسته بندی و رنگ های شادی داشتند آدمس های سکه نشان حاج حسن ، آبی ، قرمز ، زرد ، سیز ، به ارزانی میفروخت ، یک ریال ، بچه ها دوست داشتند ، ملیحه خانوم هم وقتی بچه بود ، همیشه در حال جویدن آدامس های سکه نشان آقا بزرگش بود که هر شب مشت مشت برایش از حجره به خانه می آورد ، سقز های اقا بزرگ پر ملاط و شیرین بود ند و از همه مهمتر ، خوب باد می شد ند که ملیحه خانوم دوست داشت ، چون بعد از آنکه شیرینیش را با جویدن های تند و سریع می گرفت ، شروع به باد کردن آدمس می کرد ، آنقدر که به بزرگی یک تخم مرغ می شد و بعد با صدایی بلند می پوکید ، و پوکیدن همانا و لرزیدن دل عزیز خانوم هم، همان ، آحه ملیحه خانم یواشکی می رفت پشت سر عزیز خانوم اینکار را می کرد ، بیچاره پیر زن همیشه مواظب بود که نوه اش پشت سرش قایم نشده باشد تا از صدای پوکیدن آدمسش ، ته دلش خالی شود ، عزیز خانوم اساسا با جویدن سقز و آدمس مخالف بود و می گفت ، مسلمان نباید آدامس بجود ، مخصوصا شب های جمعه که حکم جویدن گوشت میت را دارد و از همین رو همیشه به آقا بزرگ غرلند می کرد که سقز فروشی هم شد کار ؟

حاج حسن سقز فروش با همه تمولی که داشت ، از دار دنیا تنها صاحب یک اولاد دختری به نام مولوک خانم بود که ان هم هنگام زائیدن تنها فرزندش ، ملیحه ، اجلش سر رسید و دار فانی را وادع گفت تا حمید آقا شوهرش ، هنوز سال زن مرحومش نشده ، جلدی برود از یک خانواده پولدار دیگر ، دختر 17 ساله ای را به همسری انتخاب کند ، و دختر نوزادش را هم برای عزیز خانوم و مادر مشهدی ابراهیم ، لله ملیحه خانوم بگذارد ، و از آن روز ملیحه شد چشم و چراغ خانه آقا بزرگ و عزیز خانوم .

آن شب وقتی مشهدی ابراهیم در فرودگاه ، رسیدن ملیحه خانوم را لحظه شماری می کرد ، احساس خوشایندی داشت ، درست مانند پدری بود که بعد از سال ها انتظار ، در تب و تاب دیدار فرزند از راه دور رسیده باشد ، به خا طر آورد روزی را که ملیحه خانم بدنیا آمد ، که از قضا مصادف بود با نرد عشق با ختن به کوکب ، دختر عمویش ، و هردو بی صبرانه درشعله های انتظاری بسر می بردند که عاقبت با اجازه آقا بزرگ آن جهنم انتظار، به گلستان وصل مبدل شد ، هنوز هم که مشهدی ابراهیم با کوکب به گذشته ها نقب می زنند، خاطره آن روزی را که مشهدی ابراهیم جوان ، از مازنداران عروس نوجوانش را با اتوبوس شمس العماره به تهران آورده بود، گل از گلشان می شکفد ، چون یاد آور شور و جوانی و عاشقی است، مخصوصا آن قسمت از سفر شان که باید از چراغ برق برای رسیدن به خانه آقا بزرگ با اتوبوس های لکنده ای به سمت شمیران می رفتند ، که خود یک مسافرت تمام عیار بود ، و باید برای تعویض اتوبوس در ایستگاهی معروف به سید خندان ، از اتوبوس ، پیاده می شدند و بعد از ساعت ها انتظار زیر آفتاب ،دوباره سوار اتوبوس دیگری می شدند ، اما این سختی راه برای دو دلداده تازه به هم رسیده نعمتی بود خاطره انگیز که هنوز بعد از گذشت سال ها ، در یاد کوکب باقی ماند ه است ،در آن روز وقتی اتوبوس، این دو دلداده را به ایستگاه سید خندان رساند ، آفتاب بود و هرم گرمای تابستان ، گونه های انار وش کوکب در زیر تیغ سوزنده آفتاب امرداد، گل انداخته بود ، مشهدی ابراهیم ، نو عروسش را در زیر سایه ی ، قامت سروی بلند و کشیده ، نشاند و خودش با عجله برای خریدن پیاله ای فالوده ی خنک و معطر از آب لیمو ی شیرازی ، بطرف دکه ی پیرمرد سید خنده رو رفت ، کوکب محو تماشای مردمی بود که در زیر سایه درختان تنومند ، در انتظار رسیدن اتوبوس ها بودند و در همانحال از بذله گویی های پیرمرد سید خنده رو ، لذت می بردند ، سید خندان با صدای بلند و به شوخی می گفت : کی میگه بادمجون باد داره سید جون ، و بعد تبسمی می کرد و در ادامه می خواند ، خوردنش هم بیداد داره سید جون . و این بذله گویی از آن سید خنده رو ، هنوز هم بیاد کوکب مانده است که هر از گاهی وقتی در حال پوست کردن بادمجان است ، آن را زیر لب با خود می خواند.

مشهدی ابراهیم از میان چند نوکر و پیشخدمتی که در خانه حسن خان سقز فروش ، در طول سال های گذشته کار می کردند ، باقی ماند ، بقیه یا به دلیل کهولت سن و یا با مخالفت فرزندانشان که نمی خواستند ، نوکر زاده خواند شوند ، از خانه اقا بزرگ رفته بودند ، تنها مشهدی ابراهیم بود که بعد از مرگ والدینش ، همچنان در خانه آقا بزرگ باقی ماند و وقتی هم با کوکب ازدواج کرد ، با همه نذر و نیاز ها و سفره انداختن های عزیز خانوم ، صاحب اولاد نشدند تا احیانا بنا به خواسته ی آنها ، مجبور به ترک خانه حسن خان سقز فروش شوند.

روز های خوب و بد و زشت و زیبایی که مشهدی ابراهیم در خانه آقا بزرگ ، پشت سر گذاشته بود ، مثنوی هفتاد من است ، مثلا مشهدی ابراهیم روزی را بیاد می آورد که در سال 42 ، ساواک ، آقا بزرگ را به دلیل استخدام چند بچه مسلمانی که گویا در مخالفت با سلطنت ، کار های مخفی مثل پخش تراک و یا نوار های آیت الله خمینی را در بازار پخش می کردند ، مشکوک شده بود ، و به خانه اش هجوم آوردند و در مقابل چشمان عزیز خانوم و دختر مرحومش ، کوکب ، که در آن زمان 10 ، 12 سال بیشتر نداشت ، با دستبد قپانی به ساواک بردند ، آن شب وقتی آقا بزرگ را به ساواک می بردند ، در یک فرصت کوتاه ، دسته کلید حجره و گاو صندوقش را به مشهدی ابراهیم داد و گفت ، حواست به حجره و خانه باشد ، آن روز همه فهمیدند ، مشهدی ابراهیم تنها یک نوکر و یا پیشخدمت معمولی نیست که امین حاج حسن سقز فروش هم هست . و اما از اتفاق های خوب هم یکی ، قبول شدن ملیحه خانوم در کنکور بود که آقا بزرگ به میمنت همین قبول شدن نوه اش در دانشگاه، با دعوت کردن از چند فامیل و رفقای بازاری ، جشن و سروری بر پا کرد که در آن جشن ، در جلوی همه مهمانان قول داد، بپاس زحماتی که مادر مرحوم مشهدی ابراهیم ، در تر و خشک کردن ملیحه خانوم در کودکی اش کشیده بود و پس از فوت او این مسئولیت به عهده کوکب تازه عروس قرار گرفت ، یک باب ساختمان 60 متری در گوشه باغ برای مشهدی ابراهیم و کوکب بسازد ( که ظرف 3 ماه آن قول عملی شد و مشهدی ابراهیم و همسرش از اتاقی که در زیر زمین خانه در اختیارشان بود به آپارتمان نو ساز گوشه باغ نقل و مکان کردند ) و همچنین برای ماه عسلی که هرگز نرفته بودند ، به خرج آقا بزرگ با تور زیارتی حاج مرتضی کتاب فروش ، به زیارت ده روزه امام رضا بروند که بعد از این سفر ، به حکم آقا ، از آن زمان ، همه ابراهیم را مشهدی ابراهیم صدا زدند .

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Tuesday, June 10, 2008

واهمه ملی

اینکه می گویند رودخانه هیچگاه تکرار نخواهد شد ، مثلی است که هر بار بیاد می آورم ، ترس به جانم می ریزد و آشفته ام می سازد ، روشن تر بگویم، در این واهمه بسر می برم که چگونه باید آنچه از دست داده ایم را ، دوباره بدست آوریم ؟ آیا رود خانه تکرار می شود؟
به کمانم امروز این ترس ، یک واهمه ملی است که در نهانخانه ی قلب هر ایرانی وطن پرست ، لانه دارد ، چرا که تعمق در ماهیت صحیح یک حکومت ، آنچنانکه عرف و شرع حکم می کند ، به این نتیجه منتج می گردد که زمامداران یک امت بی کمان باید نسبت به دو اصل مهم اداره امور مردم کوشا و ایضا هوشیار باشند ، و آن دو اصل مهم ، اول جلب اعتماد مردم نسبت به دولتمردان خود ، دوم حفظ و حراست از شان و منزلت و اقتدار ملی آن جامعه است که شاید بتوان این عبارت را در لا به لای صد ها تعاریف مختلفی که از زمامداری وجود دارد ، جای داد که در باوربسیاری از مردم کوچه و بازار این کهنه دیار جز این نمی کنجد .
اگر آغاز این سخن را برای چرایی این واهمه ملی ، از اصل دوم زمامداری ، یعنی حفظ و شان و منزلت ملی شروع کنیم ، بی اغراق باید گفت از بعد از رحلت رهبر انقلاب این رکن مهم اداره امور یک ملت ، هم چون کوه یخی در زیر سایه نابخردی ها ، آب شد تا بدانجا که امروز را دریغ از دیروز است طرفه آنکه در دوسال گذشته همه آن شان و منزلتی که از انقلاب 57 بدست آمده بود و جهانی مبهوت جزمیت ایرانیان برای کسب استقلال و آزادی بودند به یکباره ، شگفت زده از آنچه امروز به آن شهره گشته ایم ، سه تحریم را بر ما روا می دانند که بیش از این را هم تو دانی و هم من .
و اما اصل اول زمامداری ، که جلب اعتماد مردم نسبت به دولتمردان را می طلبد ، خود حکایتی طول و درازی دارد که آخرین آن همین ماجرای اخیر افشاگری جناب پالیزدار است که اوهم ، چون همه افشاگران صاحب منصبی که در چند سال گذشته به یکباره خواب نما شده و برای به اصطلاح آگاهی ملت مظلوم ، اما همیشه در صحنه دست به خود زنی زده اند ، جناب پالیزبان هم کمی جلوتر از پیشینیان خود ایستاده، و برای سلب تتمه اعتماد مردم نسبت به دولتمردان امروز این آب و خاک گام بلندی برداشته است و فعلا هم بازار پر رونقی دارد .
اگر چه نام برخی از آقایان علما که برای سهم خواهی از انقلابی که امروز دیگر جز نامی و خاطره ای از آن باقی نیست ، در این افشاگری آمده است و دلیل شهره افاق شدن افشاگرصاحب منصب گردید ، اما آنچه بر جذابیت و هیجان این ماجرا افزوده ، افشای نام ها نیست که مردم خود از سال ها پیش از این می دانستند و در کوچه و بازار نام تک تک آنها را بعنوان عالمان بی عمل به گوش هم می خوانند ، بلکه موضع گیری ها و حاشیه های این ماجرا است که خود باعث افشا شدن ماجرا های دیگریست که آن بس تماشایی تر خواهد بود خاصه که پالیزدار از قضا هنوز هم بر مسند منصب باقی مانده است .
به هر روی چه این حکایت افشاگری برای کم رنگ کردن رقیب باشد و یا حقیقت محض ، در هر دو صورت آنچه به آن واهمه ملی دامن می زند ، سلب اعتماد نسبت به دولتمردان و خاصه کسانی است که در سال های نه چندان دور ( تا همین سی سال پیش) اگر از کوچه ای باریک قصد عبور داشتند ، پیر و جوان و زن و مرد به احترام می ایستادند ویا، با طمانینه از کنارشان می گذشتند و اینجا است که بر سیطره ستم و ستم پذیری خود باید گریست و از زبان زنده یاد شیون فومنی با خود زمزمه کرد .
در سیطره ستم بر اشفتی ، نه ؟
بر سرخی خون خویش ، در سفتی ، نه ؟
بستند به دار شب ترا ، چون گل سرخ
فریاد به تیرکی زدی ، گفتی نه

این مطلب در گویا منتشر شد

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما