:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008

June 2008

July 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Friday, July 18, 2008

بدرود شکیبا مرد













امروز روز دل تنگی بود ، روز جمعه ، روز داغ دیدن یاران بود ، وقتی خبر پروازش را شنیدم ناگه سنگینی جمعه شوم بر دلم آوار شد و حالا قلم در سوگ او گریان است ، باز هم مرغ شوم مرگ بر بام قبیله هنروران نشست و عزیزی را در بر گرفت و پرکشید

خسرو شکیبایی ، همان شکیبا مرد صحنه ی هنر این کهنه دیار ، درگذشت ، هم او که با خط قرمز(مسعود کيميايی) آمد و با حمید هامون (داريوش مهرجويی) بی ریا بر باورمان حک شد ، همان صاحب صدای گرم و مخملین ، امروز ، در جمعه ای دلتنک ، در سن ۶۴سالگی بر اثر سکته‌ی قلبی در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.‌ روحش شاد .

براستی ماجرای بودن چیست میدانید ؟ چه خوش گفت اخوان ثالث که :

ماجرای زندگی آیا

جز مشقتهای شوق توامان با زجر

اختیارش هم عنان با جبر

بسترش بر بعد فرار و مه آلود ،

زمان لغزان

در فضای کشف پوچ

ماجرا ها چیست ؟

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما

اعلامیه

آن وقت ها که دور حرم را نکوبیده بودند و هنوز مقبره آقا مثل نگین در میان حجره ها ، وسط دشت سبز چمن و حوض های فواره دار قرار نداشت ، هر روز بعد از پایان کارش ، از پائین خیابان به طرف "بست" (1) می رفت به قول خودش ، می رفت تا دلی تازه کند ، همراه با زائران مشتاقی که از کوچه پس کوچه های تنگ زیارت ، شتابان می گذشتند ، به حرم می رسید ، و آخر سر هم بعد از عبور ازمیان تن های عرق کرده زائران ، دستی به ضریح می رساند و به نشانه تبرک آن را به صورتش می کشید ، گویی جان می گرفت و در دلش خنکی وصال را احساس می کرد و بعد ، زیر لب چند کلمه ای درد دل گونه ، طلب گشایش گره کور معاش و نجات از بی سر پناهی و تنگ دستی اش می کرد و دلسوخته عقب عقب می آمد تا به کفش کن می رسید واز آنجا راهی خانه می شد . این کار هرروز فتح الله ، کارگر چا پخانه ی زمرد ، درسی سال قبل بود . البته صبح های زود هم که از خانه بیرون می آمد ، در اولین جلوه از گنبد طلایی آقا که از دور نمایان می شد ، به اخترام می ایستاد ، و دست به سینه سری خم می کرد تا زیارت صبحگاهیش را بجا آورده باشد.
فتح الله هنوز به یادش هست که یک روز بعد از زیارت صبح گاهی ، وقتی از چهار راه خسروی به طرف چاپخانه می رفت ، مشتی اعلامیه در کف پیاد رو ریخته بودند ، خم می شود و یکی از آنها را بر می دارد و در همان حال از خیالش گذشته بود که کدام چاپخانه این اعلامیه ها را چاپ کرده و چقدر برای چاپ آنها پول گرفته است ، در این حسرت بود که چشمانش به متن انقلابی نوشته شده در اعلامیه افتاد ، انگاری تکه هیزمی داغ از اجاقی پر حرارت را برداشته باشد ، اعلامیه را انداخت و دل نگران به اطرافش نگاه کرد که مبادا کسی اور ا در حال برداشتن اعلامیه و ایضا خواندن آن دیده باشد . آن روزبرای اولین بارفتح الله فهمید که در کشور خبر هایی است و گروهی به مخالفت حکومت بر خواستند ، بعد از آن هم ، هر از گاهی وقتی به مجا لس هفتگی مذهبی می رفت ، جسته و گریخته چیز هایی می شنید اما همیشه سعی در نشنیده گرفتن شنیده ها یش داشت و وقتی بوی انقلاب در همه جا پیچید ، مراقب بود مبادا پسرانش منوچهر و محسن که هر دو محصلی نوجوان بودند ، از جمله فریب خوردگان راه آزادی نباشند تا روز ی که ، انقلاب از راه رسید .

سی سال از آن روز ها می گذرد وامروز فتح الله چاپچی ، حاج فتح الله خان است و پسرانش صاحب منصب در حکومت ، و به یمن همین صاحب منصب بودن پسرانش ، مشرف به خانه خدا هم شد و از آن مهمتر اینکه حالا خادم افتخاری آقا ست ، هفته ای سه شب با لباس مخصوص خادمین ، جلوی صحن جدید می ایستد ، او خادم در جه یک حرم آقا ست ، جارو نمی کشد ، طی نمی کشد ، کفشداری نمی کند ، گشت می زند اما به وقت تشرف دولتمردان به زیارت آقا ، در صف اول ایستاده است ، حاج فتح الله دیگر کارگر نیست ، سر پناهی قصر گونه در خوش آب و هواترین منطقه شهر دارد و دیگر غم معاش هم ندارد ، او امروز کار فرماست ، صاحب چاپخانه ای مجهزبا سی چهل کارگر است و تمام کار های انتشاراتی از بروشورو پوستر های تبلیغاتی کاندیدا ها تا سر برک نامه ها و پاکت ادارات و دیگر نهاد های وابسته به حکومت در شهرشان را چاپ می کند و پول خوبی هم می گیرد ، اما او همچنان از چاپ اعلامیه وحشت دارد ، او هنوز هم در گوشه و کنار و در مجا لس مذهبی ، خبر هایی را می شنود که دیگر نمی تواند آن ها رانشنیده بگیرد ، چرا که جایگاه و مقام و منزلت پسرانش در ارتباط با همین شنیده ها است . فتح الله تنها یک آرزو دارد که دیگر انقلاب نشود.


1- قدیما به حرم امام رضا (ع ) می گفتند بست ، هنوز هم قدیمی ها به حرم بست می گویند

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

6 نظر شما


Sunday, July 13, 2008

باید کنار نشست و تماشاگر بود

این مطلب در روز آن لاین منتشر شده است برای خواندن آن می توانید به اینجا بروید و یا در ادامه همین پست بخوانید


در خاطرات نویسنده بزرگ کشورمان بزرگ علوی ، درباره دهخدا خواندم که : استاد ( دهخدا ) گاهی به سراغ ما هم می آمد. تابستان ها در کافه ای در یکی از کوچه های لاله زار واقع در باغی جمع می شدیم... در این باغ خیابانی بود نیمه تاریک که به حوض آبی منتهی می شد و دور آن گلدان های شمعدانی چیده بودند. یک شب که ما در فاصله ده متری از این منظره نشسته بودیم و نق می زدیم و خیال می کردیم می توانیم گیتی را هموار کنیم ، استاد همه حرف های ما راشنید و فهمید که همه ی ما، از اوضاع ناراضی هستیم وانتقاد می کنیم و بد می گوئیم، آن شب استاد نگاهی به حوض آب که بر فراز آن یک چراغ برق آویزان بود و نور می افشاند انداخت و گفت: چه تان است، بچه ها؟ چرا آنقدر غم می خورید؟ نگاهی از همین دور به این گلها بیندازید که در پرتو چراغ ، چقدر زیبائی و طراوت و صفا پخش می کند. چرا آنقدر نزدیک می روید؟. هر یک از این پشه ها هزارها میکروب مالاریا و حصبه و مطبقه در نیش دارند. بگذارید آنها کار خود را بکنند. شما هم کنار بنشینید وزیبائی و صفا را تماشا کنید. (نقل به مضمون ). حال حکایت برخی از دوستا ن بی اطلاع از بازی های سیاست را می ماند ، که بی جهت و بدون آگاهی از مکر سیا ست ،خود را در معرض گزند نیش پشه های مهلکه سیاست قرار می دهند با این امید که آب رفته را به جوی باز گردانند که اگر هم چنین شد ، نام نیکی هم از خود بعنوان ناجی و قهرمان، در مبارزات حق طلبانه برای کسب آزادی ، باقی گذارند غافل که امروزه ، در آشفته بازار سیاست ، مطاعی جز دورغ و مکر و حیله نمی فروشند و هر چه به دیده می آید ، نه آزادی که سرابی در کویر خشک و لم یزرع است .
شاید گروهی بر این قلم ، عارض شوند و به طعنه ، خرده گیرند که مگر بدون مبارزه هم به وصال آزادی می توان رسید ؟ که از قدیم این پند بزرگان بوده است که حق گرفتنی است و در تمام طول تاریخ مبارزات حق طلبانه ملت ها ، مردمی با دست بر روی دست نهادن ، به آزادی و استقلال دست نیافتند ، آنچنانکه پیشنیان این کهنه دیار هم جز این راه نرفته اند .
این درست اما در پاسخ ، این نگارنده کمترین هم خواهم گفت ، آنچه از میارزه در راه آزادی و حق خواند ه و شنیده ایم ، همه متعلق به زمانی است که امروز جز در تاریخ و افسانه ها یافت نمی شود، چرا که نه زمانه ، زمانه نیاکانمان است و نه ما چون پیشینیان خود ، مانند هستیم . نقل است روزی ظل السلطان بر سر طویله ایلخان بختیاری ، حسینقلی خان رفت ، بعد از آنکه ایلخان بختیاری ، نژاد اسب هایش را یکی یکی برای او شرح داد ، ظل السلطان آهی کشید و گفت : خان ، واقعا آن اسب هایی چون رخش و سمندر و شبدیز کجا رفتند ؟ چرا دیگر نژاد شان نیست ؟ خان بختیاری جواب داد : حضرت والا، آن اسبها را مردانی چون رستم و پرویز ، سوار شدند و همراه خود بردند .
حال چرا نه زمانه و نه ما ، همچون گذشته و مثل پیشینینمان نیستیم ، به دو دلیل است که به اختصار و به اشاره در ذیل خواهم گفت

اول : سی سال از آنچه به اشتباه انقلابش می خوانیم می گذرد و هنوز در گرداب همان آرزوهای محالی بسر می بریم که در حسرتش ، از یک قرن پیش ، مردم این کهنه دیار ،سینه ها به زخم خنجر و شمشیر و گلوله ها ، سپر کردند تا عدالت خانه ای باشد و خانه ملتی به پا گردد، اما دریغ از قانون و فریاد رسی ، طرفه آنکه بعد از هر تغیر و تحول درنظام و حکومت این گستره تاریخی ، دست کم نیم قرن درظلم پذیر باقی ماندیم تا دریابیم :
گفتم مگر از کعبه نشانی یابیم
دیدم که تمام راه ترکستان است
حال آنکه پیشینیان این اب و خاک این چنین نبودند، و هرگز تن به ظلم پذیری نداده و امروز را به فردا وا نمی نهادند و در اوهام بسر نمی بردند تا چشم براه قهرمان و یا ناجی باشند ، با همین اندک گفته که آمد ، و ایضا با مطالعه در تاریخی که امروز چون قصه را می ماند ، خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل را.

دوم : به قول عوام ، دوره ، دوره نامردی است که این واژه (نامردی ) را ، امروزمی توان مترادف با سیاست دانست چرا که به شهادت آنچه در این سی سال بر ما روا داشتند ، جز این نبوده است که اول در آسمان ، نشان از عکس رخ یار می دهند و امروز کار را به کندو کاو در مزبله سیاست و زد و بند های پشت پرده می رسانند و هر روز با یک افشاگری ، پایه های ایمان ملتی را می لرزانند تا بدانجا که تشخیص دوست و دشمن بسیار سخت می گردد که برای نمونه نگاه کنید به آمار صادرات آمریکا به کشورمان که درست بعد از تروریست خواندن ایران از سوی این شیطان بزرگ ، ده برابر می شود و این در حالی است که تمام دنیا بنا به خواست این ابر قدرت از تجارت و معامله با ایران منع می شوند و از سوی دیگر دولتمردانمان نیز علا رغم دشمن خواندن این ابر قدرت در سی سال گذشته ، در خفا با شیطان بزرگ به معامله می نشینند آنچنانکه در همین چند شب پیش ( شنبه شب 22 تیر ماه )در VOA آمریکا ، که امروزه مرجع اخبار ایرانیان شده است ،در مصاحبه ای با یکی از مقامات باز نشسته وزارت خارجه آمریکا ، حکایت دید و یازدید های پنهانی و بعضا آشکاراین رجل سیاسی آمریکایی با دولتمردان کشورمان ، بر ملا می شود که البته شاید این هم به نوعی از بازیهای سیاست باشد برای تخریب رقیب ، اما با قطع برنامه دو رسانه تصویری اپوزیسیون خارج از کشور که به سادگی خوردن یک لیوان آب ، در پی توافقی نهانی از ادامه کار در ماهواره هات بر ، باز می مانند ، حکما باید به خوش باوری خود تردید نمائیم و باور کنیم گفته های دولتمردانمان را که احتمال حمله شیطان بزرگ به کشورمان را، شوخی بیش نمی دانند.
حال با چنین اوصافی آیا پند استاد دهخدا را نباید آویزه گوش کرد که می گفت ،باید کنار نشست و تماشاگر بود ؟

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما