از دفتر خاطرات یک بیگانه

از صبح ،  خروس  همسایه  سوگوارانه می خواند ،  دم غروبی  دلم بد جوری گرفته بود  ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود  ، بیخود نبود که   آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها  خون جای بارون می چکه ،… دل ما هم که پر خون… ،  داشتم دنبال  ترانه [...]

تعامل در ادیان

گه ره  دیر و گهی راه حرم می پویم
مقصدم دیر و حرم نیست ، تو را می جویم

نسل منقرض شده

دیگر دوره و  زمانه ایست  که  باید  با کورنومتر  لحظات خوش  زندگی را اندازه  گرفت  ، عمر مفید ، لحظات خوش زندگی  ، حکایتی بیش نیست باید بر  پروانه ها که عمر یک روزه دارند غبطه خورد ، چرا که در همان یک روز  بدنیا می ایند ، عاشق می شوند، زاد و ولد می [...]

گذار

ای  خاطره ها ، ای یاد ها
من دیگر دل تنگتان نیستم
آرزو هایم را یکی یکی پس گرفته ام
دیگر در حسرت عبور از رنگین کمان نیستم
از این پس بدون خط خوردگی  راه خواهم رفت
دیگر در پایان هیچ فصلی نقطه نخواهم گذاشت

ای آدم ها ای  انسان ها
ما همه  زیر یک سقف  خوابید ه ایم
و سنگینی خواب هایمان [...]

سه نشانه

ضرب المثلی بین مردم  کوچه و بازار رایج است که  می گویند اگر می خواهید از خرده فرمایشات آنهائیکه بیرون گود ایستادند و فرمان لنگ کردن را می دهند خلاص شوید ، آنها را هم وارد گود کنید تا سختی کار در میدان بودن را با پوست و استخوان خود دریابند  و از قضای روز [...]

خبر

حرفی برای گفتن داشت ،  مثل یک خبر ، اما نمی دانست چگونه باید بگوید ، کمی این پا و آن پا کردو گفت   : دیدمش   و پرسیدم  چرا ؟ شما که  با هم . . . ولی  اوپرید وسط حرفم  و با لبخندی از رضایت جواب داد :  تازه ، تاخیر هم  داشتم  ، [...]

ما از بهشت وجودشما ، فرشته جهنم شده ایم

ای که بی وضو به  دنیای بهشت تان  راهی نیست  ما از مرز زندگی گذشته ایم و به لطف بهشت  وجود شما فرشته جهنم شده ا یم  . آری ای  مسافر بهشت  و همسفر ما که اهل جهنمیم، ما جهنمیان  در سراب  آرزوی شما نمی گنجیم .
می گویند اگر انسان در سیستم خلقت مفاهیمی چون [...]

منو فریاد بزن

ای سفر رفته ولی همیشه همراه منی
چشم براهتم  بیای  به من سر بزنی
دل هوای  تو رو  داره  با  همه فاصله ها
نگو تقدیر همینه، بری بمونه  خاطره ها
یادت رفته که می گفتی منو تنها نمیزاری
به کدوم بهونه رفتی؟  نگفتی کم نمیاری؟
رفتی، اما اسممو از دفترت  ، خط نزن
با پشیمونی چشمات ،منو فریاد بزن

قدم زدن زیر بال خاطره ها

به رسم  عادت چند ماهه ای که  بنا به دلایلی هر پنجشنبه  سر خاک مادرم میروم ،  امروز هم  رفته بودم،  اما  در بازگشت  سری به محله  دوران  نو جوانیم زدم ، جائیکه در آن بزرگ شدم و همه خاطرات خوب دوران نوجوانیم را از  آن محله    دارم  ،  محله ای که زمانی بالای شهر [...]

مثل یک زندانی نجیب

سلام کرد دستم را فشرد، گونه ام را گرم بوسید ، و با تعجب گفت  مثل یک زندانی نجیب  ، تنها کنج خلوت نشسته ای ،
لبخند زدم  ، اما  با خودم تکرار کردم  ،  مثل یک زندانی نجیب.
پهن شد کنار دستم ، با هم از هر دری سخن گفتیم
آنقدر به یک سو  اشاره کردیم که [...]