من به عشق پا بندم

من یکی از بیشمار
مردمان اهل  دردم
غم ، جلای  جان من است
من به عشق پا بندم

من و دل با هم  می کاریم
بذر عشق در باغچه تنهایی
جار میزنیم  عشق را
نمی ترسیم  از رسوایی

دل واپسیم

هر روز که میگذرد کتاب ما خواند نی تر می شود ، کتاب ما مردمانی  که هر لحظه از دلواپسی ها  ی خود میمریم  و زنده می گردیم.
دل واپسی های امروز ما  همچون درد مشترکی  است که  گویی  ارثیه ای باشد  که  به عدالت بین  همه مردم  امروز این کهنه دیار تقسیم  کرده اند  ، [...]