از دفتر خاطرات یک بیگانه
- ۰۵٫۰۹٫۸۹
- داستان
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
از صبح ، خروس همسایه سوگوارانه می خواند ، دم غروبی دلم بد جوری گرفته بود ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود ، بیخود نبود که آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها خون جای بارون می چکه ،… دل ما هم که پر خون… ، داشتم دنبال ترانه [...]
