از دفتر خاطرات یک بیگانه

از صبح ،  خروس  همسایه  سوگوارانه می خواند ،  دم غروبی  دلم بد جوری گرفته بود  ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود  ، بیخود نبود که   آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها  خون جای بارون می چکه ،… دل ما هم که پر خون… ،  داشتم دنبال  ترانه [...]

خبر

حرفی برای گفتن داشت ،  مثل یک خبر ، اما نمی دانست چگونه باید بگوید ، کمی این پا و آن پا کردو گفت   : دیدمش   و پرسیدم  چرا ؟ شما که  با هم . . . ولی  اوپرید وسط حرفم  و با لبخندی از رضایت جواب داد :  تازه ، تاخیر هم  داشتم  ، [...]

تنهایی

دستانش  می لرزید /  با تردید مضراب را به جرکت در آورد  / ساز نا له ای کرد /  هم زمان چند قطره اشک بر گونه هایش غلطید/ با دستی  که مضراب را گرفته بود / اشک هایش را پاک کرد / و دوباره اما این بار  محکم و استوار/ با چشمانی بسته  مضراب بر [...]

دیوار

گوشه ی  خاطرم / یادی از گذشته ها ،  مثل رسوب دلشوره ی در حال تکرار، نشسته است و بی تاب برای گفتن .
اگر دیوار نبود ، از دست این آزادی کجا  باید پنهان می شدیم ؟، حالا تو تاریکی / ظلمات / فرقی نمی کرد / مهم  پناه  جستن بود/ کور مال کور مال [...]

توهم خوشبختی

میز جلوی مبل ، در چیدمانی بی نظم، از شمع دانی های فانتزی مشکی رنگ ، پر شده است . شعله های بی رمق شمع در شمعمدانی ها،  فضای  تاریک  اتاق  را نور افشانی کرده اند. دو عدد شاخه عود خوشبو هندی نیز در میان “عود سوز” ی که از جنس شمع دانی ها است [...]

اعلامیه

آن وقت ها که دور حرم را نکوبیده بودند و هنوز مقبره آقا مثل نگین در میان حجره ها ، وسط دشت سبز چمن و حوض های فواره دار قرار نداشت ، هر روز بعد از پایان کارش ، از پائین خیابان به طرف “بست” (۱) می رفت به قول خودش ، می رفت تا [...]

اسیر

برای خواندن نامه ا ت از خونه زدم بیرون ، وقتی در کوچه ازبهجت خانوم نامه ات را می گرفتم ، گویا مهنازاز پشت شیشه که منتظر آمدنم بود ، آن صحنه را دیده بود ،به خانه که رسیدم پرسید ، بهجت خانوم چی می گفت ؟ گفتم ، هیچی از اقا رسول می گفت [...]

فرار

آدمایی که از گذشتشون فرار می کنند ، از خودشون فرار می کنند
فرار از گذشته ممکنه ، اما از خود ؟
گذشته مثل یک وصله ، همیشه با آدما ست ، درست مثل نامه هایی که در یک پوشه حجیم ، با سنجاق و کلیپس پیوست شده باشند .

اما پرونده ی من خالی از نامه های [...]

مسافر

چند وقتی است که از نوشتن آنچه به سیاست مربوط است ، خسته و دلزده ام که آب در هاون کوبیدن را می ماند و از طرفی حال خوشی هم برای روزانه نویسی وقایع ندارم ، از این رو به یمن خانه نشینی که توفیق اجباری است ، به نوشتن داستان های کوتاه دل خوش [...]

نتیجه انتخابات و بی بی خوش باور

صدای اذان مغرب را که شنید دلش گرفت , بغض تا زیر گلو ی بی بی رسیده بود . دلش هوای گریه داشت اما نمی خواست تنگ غروب آفتاب اشکی بریزد , نهیبی به خودش زد و از جا بلند شد و رفت طرف سماور , از ظرف شیشه ای که تا نصفه از چای [...]