فاصله…
- ۱۱٫۱۳٫۸۹
- داستان
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
با بغض در گلو وچشم در چشمایش گفت :
تو را چه به فرهاد؟ یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی. تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار…من باورت می کنم
نگاهی به او انداخت و با خشمی که در کلامش بود جواب داد :
قبول من فرهاد نبودم …نیستم … ، تو چی ؟ تو هم [...]
