

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزگار ما &#187; داستان</title>
	<atom:link href="http://bijan-safsari.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://bijan-safsari.com</link>
	<description>یادداشتهای بیژن صف سری</description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Sep 2010 18:33:43 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>از دفتر خاطرات یک بیگانه</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 21:31:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1850</guid>
		<description><![CDATA[از صبح ،  خروس  همسایه  سوگوارانه می خواند ،  دم غروبی  دلم بد جوری گرفته بود  ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود  ، بیخود نبود که   آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها  خون جای بارون می چکه ،&#8230; دل ما هم که پر خون&#8230; ،  داشتم دنبال  ترانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">از صبح ،  خروس  همسایه  سوگوارانه می خواند ،  دم غروبی  دلم بد جوری گرفته بود  ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود  ، بیخود نبود که   آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها  خون جای بارون می چکه ،&#8230; دل ما هم که پر خون&#8230; ،  داشتم دنبال  ترانه جمعه فرهاد در کامپیوترم می گشتم   که  با  صدای مبایلم  از جا پریدم  ،  منتظر تلفن کسی نبودم  بی توجه به شمار ه ای که روی صفحه مانیتور مبایلم افتاده بود  دکمه سبز رنگ  ارتباط را زدم  ،</p>
<p align="right">بله ؟</p>
<p align="right">صدای اشنایی که مد تها  ازاو بی خبر بودم  خبرم داد :</p>
<p align="right">میدونی امروز تولد شه  ؟ میایی ؟</p>
<p align="right">گفتم : اما من دعوت نیستم</p>
<p align="right">گفت : غریبه ها رو دعوت می کنن ، &#8230;.  ساعت ۶&#8230;  منتظرتم  حتما بیایی ها ، خب ؟ خوشحال میشه میدونم</p>
<p align="right">گفتم : باشه اما کجا هست ؟</p>
<p align="right">گفت :  هتل &#8230;</p>
<p align="right">یک ربع  مانده به ۶  رسیدم    ، سمت راست خیابان، جلوی درب هتل ،  گوش تا گوش ماشین پارک شده بود، کمی پائین تر از هتل به هزار زحمت  یک جای  تنک و باریک  پیدا شد تا به ضرب و زور دست فرمان نداشته ام ماشین را   پارک کنم ، عرق ریزان  از ماشین  پیاده شدم ، انگار قله اورست را با پارک کردن ماشینم فتح کرده باشم  به  طرف  هتل  راه افتادم  ،  در راه  هر چه چشم انداختم   تا  مغاز ه ای  پیدا کنم و کادویی بگیرم ،  جز صف کرکر ها ی   مغازه های تعطیل شده  چیزی ندیدم  ، انگار  خاک مرده در  خیابا ن ریخته باشند  همه جا در سکوت  تعطیلی  بود،  بر گشتم بطرف ماشین تا بلکه چند خیابان بالاتر  گل فروشی پیدا کنم که  کسی از پشت سر  مرا به اسم  صدا زد  ، برگشتم ،  همان آشنایی  بود که خبر تولد را داده بود ،  با دسته ای از گل  های داودی  زرد  و همراه با  دو قلو هایش ،  هن هن کنان  به سمت هتل می آمد  ،</p>
<p align="right">پس چرا داری بر می گردی ؟</p>
<p align="right">دست خالی که نمیشه رفت تولد ، میرم  یک گل فروشی پیدا کنم ..</p>
<p align="right">نمی خواد  همونجا  تو هتل گل می فروشند  ، اصلا بیا این دسته گل منو  تو بیار من  همونجا  گل می خرم</p>
<p align="right">نگاهی به گل های زرد  داودیش انداختم و گفتم  : نه ، تو برو ،  من  میرم براش گل لیلیوم بخرم .</p>
<p align="right">وقتی به طرف  ماشینم بر می گشتم  . یادم آمد  آن روز هائیکه  هنوز  گره از زلف هم باز نکرده بودیم و  بین ما  هنوزعهد و پیمانی بود و گره زلفی  ، گاهی وقت ها  با مناسبت و بی مناسبت  برایش  گل می خریدم  اما گل لیلیوم  گل مورد علاقه اش بود ، لیلیوم زرد . حالا بعد از مد تها بازهم  بدنبال  گل  لیلیوم  بودم اما این بار غریبه ای بودم ، ولی آشنا .</p>
<p align="right">وقتی که رفت  نوشته بود</p>
<p align="right"><span id="more-1850"></span><strong>کنار مزار من نایست و گریه نکن<br />
من آن جا نیستم<br />
من نمی خوابم<br />
من هزاران بادی هستم که می وزند<br />
من درخشش الماسگونه ی برفم<br />
من نور خورشید بر روی دانه ی رسیده ام<br />
من باران پائیزی ام<br />
وقتی در سکوت صبحدم از خواب برمی خیزی<br />
من شتاب شور انگیر تندروی پرندگان هستم<br />
که دایره وار در آسمان پرواز می کنند<br />
من ستارگانی هستم که در شب می درخشند<br />
کنار مزار من نایست و گریه نکن<br />
من آن جا نیستم</strong></p>
<p align="right">سالن پر بود از کسانیکه برای  تولد دوباره عزیزانشان  به آن همایش با شکوه  آمده بودند  ،  همایشی از خود سازی و دوباره تولد یافتن  ،  تولدی مجازی  با دگر گونی در فکر و باور های دست و پاگیر .</p>
<p align="right">چند چهره آشنا  از دوستان و اقوام  او را در میان جمعیت  شناختم ،  اما به کوشه ای خزیدم ، بیقرار بودم ، نا گهان پاهایم  سست شد وچون ایمانی که بر باد رفته باشد شروع بر لرزیدن کردند و دیگر به فرمانم نبودند  ، و چشمانم  ، این همدم  شب های بیقراریم  ان ها هم  مرا وا نهاده بودند و سر گشته  در میان انبوه  مردمان  گل به دست  در به در بدنبال جمال گمشده می گشتند  ، ازدحام جمعیت ،  هوای دم کرده تالار و تب و تاب دل  بیقرار ، همه دست به دست هم داده بودند تا  هم چون افلیج  زمینگیر شده  ، به کنجی پناه گیرم ،تا  بلکه  خود را بیابم .</p>
<p align="right">یک لحظه  تصمیم گرفتم گل را به همان آشنای دعوت کننده بدهم و برگردم به پناهگاهم ، اما همان لحظه  یکی از مسئولین بر گزار کننده همایش به میان جمعیت  آمدو با صدای بلند  گفت : لطفا توجه کنید ، تا چند لحظه دیگر درب سالن همایش  باز می شود و از شما مدعوین محترم خواهش می کنیم در سکوت مطلق وارد سالن شوید چون دوستان و عزیزانتان  با چشمان بسته در حال  ذکر هستند ، شمائی که برای  تبریک و حمایت از تولد  دوباره این عزیزان اینجا آمد ه اید ،  باید  هر یک از شما در سکوت مطلق در مقابل  عزیز  دوباره تولد یافته  خود بایستید تا او بعد از پایان ذکر به محض گشودن چشمانش شما را که برای یاری و تبریک به او  آمدید ببیند .</p>
<p align="right">اولین نفر که در مقابلش ایستاده بود من بودم ، بقیه دوستان و اشنایانش که به جز من همه به دعوت و خواست او  آمده بودند در پشت سر من جای گرفتند ، شاید  به پاس زلف گره زده ای که  از قبل بین  ما بود ، حرمت می گذاشتند ، نمی دانم اما هر چه بود در آن لحظه ی سکوت مقدس دعا و نیایش همراه با ترنم  نوای  ساز خوش آهنگ،  من بودم و ماه ،  و آه  نفس های تب کرده بیقراراو ، که ازاب شور چشمان خیس من ، دل به دریا زد و با گشودن چشمانش مرا تنگ در آغوش گرفت گویی آن بند وصل هرگز پاره نگشته بود و من بیگانه  نیستم.</p>
<p align="right">یادم هست به  سالی از سال های یکی بودنما ن، به فصل ماه آبان و در ایام میلاد او  به جای هر هدیه و گل ، در لفاف کاغذی  سفید چون برف  برایش نوشته بودم :</p>
<p><strong>چه اسفند ها دود کرده بودم<br />
تا تو ای دلشوره شیرین مهمانم شوی<br />
با توام ای لنگر تسکین درد های من<br />
ترااز شب از کوچه های باران خورده می شناسم<br />
ترااز ماه می شناسم<br />
آبان، ماه تو و میلاد عشق من است&#8230;<br />
با نام تو خواندم راز نوشته بر پر پروانه هارا<br />
نام تو شبنم<br />
نام تو دستمال نسیم<br />
و عشق تو آب حیات<br />
&#8230;. تولدت مبارک</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خبر</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/04/%d8%ae%d8%a8%d8%b1/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/04/%d8%ae%d8%a8%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 23:07:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1329</guid>
		<description><![CDATA[حرفی برای گفتن داشت ،  مثل یک خبر ، اما نمی دانست چگونه باید بگوید ، کمی این پا و آن پا کردو گفت   : دیدمش   و پرسیدم  چرا ؟ شما که  با هم . . . ولی  اوپرید وسط حرفم  و با لبخندی از رضایت جواب داد :  تازه ، تاخیر هم  داشتم  ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">حرفی برای گفتن داشت ،  مثل یک خبر ، اما نمی دانست چگونه باید بگوید ، کمی این پا و آن پا کردو گفت   : دیدمش   و پرسیدم  چرا ؟ شما که  با هم . . . ولی  اوپرید وسط حرفم  و با لبخندی از رضایت جواب داد :  تازه ، تاخیر هم  داشتم  ، باید زود تر از این ها تمومش می کردم .</p>
<p>و بعد  سکوت کرد و منتظر ماند تا  من  بعد از شنیدن این خبر چیزی بگویم   ، اما دهانم  مهرو موم سکوت شده بود  ، حرفی برای گفتن پیدا نمی کردم  ، سرم را پائین انداختم  و به زمین خیره شدم . در همانحال  خیالم پر کشید به  گذشته نه چندان  دور ، وقتی  که  هنوز  فواره اش  به  آسمان قد می کشید و سقوط نکرده  بود ، انگار همین دیروز بود که  با  حسرت  می گفت   کاش زود تر از این ها بمن رسیده بودی .</p>
<p align="right">ناگهان  از رویا  پرت شدم ،</p>
<p align="right">کجایی  ؟ ..ناراحت شدی؟ ،  کاش   نمی گفتم</p>
<p align="right">لبخندی زدم ، اما باز هم جوابی نداشتم ، این بار احساس می کردم  از شرم فریبی که  خورده بودم ،لال شدم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/04/%d8%ae%d8%a8%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنهایی</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/02/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/02/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 May 2010 21:13:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1183</guid>
		<description><![CDATA[دستانش  می لرزید /  با تردید مضراب را به جرکت در آورد  / ساز نا له ای کرد /  هم زمان چند قطره اشک بر گونه هایش غلطید/ با دستی  که مضراب را گرفته بود / اشک هایش را پاک کرد / و دوباره اما این بار  محکم و استوار/ با چشمانی بسته  مضراب بر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">دستانش  می لرزید /  با تردید مضراب را به جرکت در آورد  / ساز نا له ای کرد /  هم زمان چند قطره اشک بر گونه هایش غلطید/ با دستی  که مضراب را گرفته بود / اشک هایش را پاک کرد / و دوباره اما این بار  محکم و استوار/ با چشمانی بسته  مضراب بر تن  ساز کشید /  نا گهان فضای خانه  لبریز  از نوای  دل انگیز  شد /  گویی دیگر در این دنیا نبود /  خلسه در  شور عر فانی  می نواخت  و سر و تن را هما هنگ با نوای ساز  به جنبش در آورد .</p>
<p align="right">هنوز هم سالخوردگان کوچه با غ های  طرشت صدای ساز مولوک خانم را بیاد می آورند /  هر شب  بعد از غروب آفتاب  از پشت دیوار های سر به فلک کشیده باغ  امین الله خان  طرشتی  / صدای  دل انگیز  ساز ملوک خانم شنیده می شد / و چه دل ها که با صدای ساز خانم کوچیک   امین الله خان  آرام می گرفت  و با  اشک چشمی صفا یی می یا فت /</p>
<p><span id="more-1183"></span>چهره خانم کوچیک  یادم هست  / زیبا بود / اما تنها  / همیشه تنها / پدرم  سال ها با غبان  خان بود /  من در  باغ خان  بد نیا  آمدم / در  خانه  ی انتهای باغ / کمی که بزگتر شدم/ هر شب با صدای ساز ملوک خانم / خودم را به دور از چشم پدر / به پشت عمارت  خان می رساندم / ساعت ها از پشت پنجره /  ساز زدن  ملوک خانم  را تماشا می کردم / آنقدر که همانجا خوابم می برد / یک شب خانم  کوچیک متوجه  شد /  مرا به عمارت برد و تا صبح همانجا خوابیدم /. مهر بان بود / و عاشق / عاشق خان / اما خان مثل او عاشق نبود / خان  دو زن دیگر هم داشت / جای دیگری بودند /  اوایل ،  هفته ای دو ، سه شب می آمد/  آخر هم یک شب که  خان نبود مولوک خانم  مرد/ پدرم می گفت  خودش ، خودش را چیز خور کرد/ سم  خورد /  چون خان دیگر  ماهی یک بار هم نمی آمد / تنهایی  خانم کوچیک  زیاد شد /  تا مدت ها  بعد از مردن ملوک خانم / هر شب سر یک ساعت معین  /  صدای سازش می آمد / مردم می گفتند روح خانم کوچیک  در باغ  هست /  من خودم چند بار صدای سازش را شنیدم /  اما مادرم  حامله بود از ترس  سقط کرد / پدرم مجبور شد از پیش خان بیاید بیرون / بعد از آن  آواره شدیم /  چند وقت بعد خان باغ را تقسیم کرد و فروخت / اما  من هنوز صدای ساز ملوک خانم  را می شنوم / زن مهر بانی بود/ اما تنها / همیشه تنها /.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/02/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیوار</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1388/11/%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1388/11/%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 12:41:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1120</guid>
		<description><![CDATA[گوشه ی  خاطرم / یادی از گذشته ها ،  مثل رسوب دلشوره ی در حال تکرار، نشسته است و بی تاب برای گفتن .
اگر دیوار نبود ، از دست این آزادی کجا  باید پنهان می شدیم ؟، حالا تو تاریکی / ظلمات / فرقی نمی کرد / مهم  پناه  جستن بود/ کور مال کور مال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">گوشه ی  خاطرم / یادی از گذشته ها ،  مثل رسوب دلشوره ی در حال تکرار، نشسته است و بی تاب برای گفتن .</p>
<p align="right">اگر دیوار نبود ، از دست این <strong>آزادی</strong> کجا  باید پنهان می شدیم ؟، حالا تو تاریکی / ظلمات / فرقی نمی کرد / مهم  پناه  جستن بود/ کور مال کور مال /  آخ که چقدر پشتم می سو خت / کاش یه آینه بود / دیونه ای ؟ توی  آن  تاریکی  چیو  باید می دیدی؟ /  به سکوت آن همه تاریکی فکر کن / هنر واقعی،   شنیدن سکوت است / این جمله را کجا خوا ندم  یادم نیست / &#8230;اصلا کاش  چراغ قوه ای بود  و به  تن تاریکی ، زخم  می زد / مثل پشت من  /  هذ یان می گویم /  زخم  از روشنایی کجا و زخم پشت من  کجا  &#8230;/ چیزی به صبح نمانده  است</p>
<p align="right"><span id="more-1120"></span></p>
<p>با خروسخون ،  هوا روشن شد / کوچه  از رفت و  آمد  مردم  پر شد / پیر مردی با عصا ،  لنگ لنگ زنان ، جلوی دیوار مکثی کرد / زیر لب با خود گفت / دیگه روزنامه می خواهیم چیکار؟ پیرمرد  وقتی از دیوار دور می شد ، مردم ایستاده پای دیوار سخت مشغول خواندن   بودند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1388/11/%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توهم خوشبختی</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1388/11/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1388/11/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 13:03:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1110</guid>
		<description><![CDATA[
میز جلوی مبل ، در چیدمانی بی نظم، از شمع دانی های فانتزی مشکی رنگ ، پر شده است . شعله های بی رمق شمع در شمعمدانی ها،  فضای  تاریک  اتاق  را نور افشانی کرده اند. دو عدد شاخه عود خوشبو هندی نیز در میان &#8220;عود سوز&#8221; ی که از جنس شمع دانی ها است [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="توهم خوشبختی" src="http://3.bp.blogspot.com/_g-mXiqagmeo/SNVeEwiEv6I/AAAAAAAAAhE/8afU7wHrNcw/s400/intellig.jpg" alt="" width="291" height="400" /></p>
<p><span style="font-size: medium;">میز جلوی مبل ، در چیدمانی بی نظم، از شمع دانی های فانتزی مشکی رنگ ، پر شده است . شعله های بی رمق شمع در شمعمدانی ها،  فضای  تاریک  اتاق  را نور افشانی کرده اند. دو عدد شاخه عود خوشبو هندی نیز در میان &#8220;عود سوز&#8221; ی که از جنس شمع دانی ها است ، اما به شکل قایق های ونیزی، آهسته آهسته می سوزند و خاکستر می شوند ا عطر آگین  است  خانه تنهایی .<span id="more-1110"></span></span></p>
<p><span style="font-size: medium;">لمیده روی کاناپه ، درکنار ش چند جلد کتاب روانشناسی ، از آن هایی که این روز ها ویترین و قفسه همه کتاب فروشی هارا پر کرده اند به چشم می خورد ، با نگاهی به کتاب ها ، آرامشی در دل احساس می کند که ناشی از باور او در کشف &#8221; <strong>من</strong> &#8221; تازه ای است که از بطن سطور آن کتاب ها تولد دیگر یافته است .<br />
از بد فرجامی عشقی که امروز آن را هوس می خواند ، به عزلت نشینی ره میخانه پناه جسته تا در این رهگذر به چرایی عقوبتی که بدان گرفتار است پی ببرد ، او با خواندن انبوهی از کتاب های روان در مانی همین قدر آموخته است که برای رسیدن به اتوپیای خوشبختی مدام باید جملات امیدوار کننده را ، مانند سوزن گرامافونی که بر روی صفحه خش دار گیر کرده باشد و در جا می زند ، گاه بلند بلند و گاه در ذهن خود ، تکرار کند ، &#8221; <span style="font-weight: bold;">زندگی به کام من است</span> &#8221; ، <span style="font-weight: bold;">همه کائنات برای رسیدنم به کامیابی در حال گواهی دادن هستند</span> &#8221; ، &#8221; <span style="font-weight: bold;">هیچ غمی قادر به نا امیدی من نیست</span> &#8221; ، &#8230; اما آینه از چهره تکیده مسخ شده او که خیال می کند از <span style="font-weight: bold;">پوست اندازی</span> برای تولدی دوباره است ، از حقیقتی دیگر با او سخن می گوید ، دیوار ها ی تنهایی خانه اش ، چون پرده نمایش هر لحظه ، از واقعیت عریانی به جرف می ایند  ، که او ناگزیر چشمها یش را می بندد و با مشت های گره کرده ، کلمات بر گرفته از کتاب های خوانده شده اش را که چون لوحی هک شده در ذهنش ، بی باور انباشته است ،ا بیاد می آورد و در بغضی فرخفته بلند بلند فریاد می زند ،</span><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"> من خوشبختم </span></span>.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1388/11/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اعلامیه</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1387/04/%d8%a7%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1387/04/%d8%a7%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 12:47:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=346</guid>
		<description><![CDATA[آن وقت ها که دور حرم را نکوبیده بودند و هنوز مقبره آقا مثل نگین در میان حجره ها ، وسط دشت سبز چمن و حوض های فواره دار قرار نداشت ، هر روز بعد از پایان کارش ، از پائین خیابان به طرف &#8220;بست&#8221; (۱) می رفت به قول خودش ، می رفت تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آن وقت ها که دور حرم را نکوبیده بودند و هنوز مقبره آقا مثل نگین در میان حجره ها ، وسط دشت سبز چمن و حوض های فواره دار قرار نداشت ، هر روز بعد از پایان کارش ، از پائین خیابان به طرف &#8220;بست&#8221; (۱) می رفت به قول خودش ، می رفت تا دلی تازه کند ، همراه با زائران مشتاقی که از کوچه پس کوچه های تنگ زیارت ، شتابان می گذشتند ، به حرم می رسید ، و آخر سر هم بعد از عبور ازمیان تن های عرق کرده زائران ، دستی به ضریح می رساند و به نشانه تبرک آن را به صورتش می کشید ، گویی جان می گرفت و در دلش خنکی وصال را احساس می کرد و بعد ، زیر لب چند کلمه ای درد دل گونه ، طلب گشایش گره کور معاش و نجات از بی سر پناهی و تنگ دستی اش می کرد و دلسوخته عقب عقب می آمد تا به کفش کن می رسید واز آنجا راهی خانه می شد . این کار هرروز فتح الله ، کارگر چا پخانه ی زمرد ، درسی سال قبل بود . البته صبح های زود هم که از خانه بیرون می آمد ، در اولین جلوه از گنبد طلایی آقا که از دور نمایان می شد ، به اخترام می ایستاد ، و دست به سینه سری خم می کرد تا زیارت صبحگاهیش را بجا آورده باشد.<br />
<span class="fullpost">فتح الله هنوز به یادش هست که یک روز بعد از زیارت صبح گاهی ، وقتی از چهار راه خسروی به طرف چاپخانه می رفت ، مشتی اعلامیه در کف پیاد رو ریخته بودند ، خم می شود و یکی از آنها را بر می دارد و در همان حال از خیالش گذشته بود که کدام چاپخانه این اعلامیه ها را چاپ کرده و چقدر برای چاپ آنها پول گرفته است ، در این حسرت بود که چشمانش به متن انقلابی نوشته شده در اعلامیه افتاد ، انگاری تکه هیزمی داغ از اجاقی پر حرارت را برداشته باشد ، اعلامیه را انداخت و دل نگران به اطرافش نگاه کرد که مبادا کسی اور ا در حال برداشتن اعلامیه و ایضا خواندن آن دیده باشد . آن روزبرای اولین بارفتح الله فهمید که در کشور خبر هایی است و گروهی به مخالفت حکومت بر خواستند ، بعد از آن هم ، هر از گاهی وقتی به مجا لس هفتگی مذهبی می رفت ، جسته و گریخته چیز هایی می شنید اما همیشه سعی در نشنیده گرفتن شنیده ها یش داشت و وقتی بوی انقلاب در همه جا پیچید ، مراقب بود مبادا پسرانش منوچهر و محسن که هر دو محصلی نوجوان بودند ، از جمله فریب خوردگان راه آزادی نباشند تا روز ی که ، انقلاب از راه رسید .</span></p>
<p>سی سال از آن روز ها می گذرد وامروز فتح الله چاپچی ، حاج فتح الله خان است و پسرانش صاحب منصب در حکومت ، و به یمن همین صاحب منصب بودن پسرانش ، مشرف به خانه خدا هم شد و از آن مهمتر اینکه حالا خادم افتخاری آقا ست ، هفته ای سه شب با لباس مخصوص خادمین ، جلوی صحن جدید می ایستد ، او خادم در جه یک حرم آقا ست ، جارو نمی کشد ، طی نمی کشد ، کفشداری نمی کند ، گشت می زند اما به وقت تشرف دولتمردان به زیارت آقا ، در صف اول ایستاده است ، حاج فتح الله دیگر کارگر نیست ، سر پناهی قصر گونه در خوش آب و هواترین منطقه شهر دارد و دیگر غم معاش هم ندارد ، او امروز کار فرماست ، صاحب چاپخانه ای مجهزبا سی چهل کارگر است و تمام کار های انتشاراتی از بروشورو پوستر های تبلیغاتی کاندیدا ها تا سر برک نامه ها و پاکت ادارات و دیگر نهاد های وابسته به حکومت در شهرشان را چاپ می کند و پول خوبی هم می گیرد ، اما او همچنان از چاپ اعلامیه وحشت دارد ، او هنوز هم در گوشه و کنار و در مجا لس مذهبی ، خبر هایی را می شنود که دیگر نمی تواند آن ها رانشنیده بگیرد ، چرا که جایگاه و مقام و منزلت پسرانش در ارتباط با همین شنیده ها است . فتح الله تنها یک آرزو دارد که دیگر انقلاب نشود.</p>
<p>۱- قدیما به حرم امام رضا (ع ) می گفتند بست ، هنوز هم قدیمی ها به حرم بست می گویند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1387/04/%d8%a7%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسیر</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 11:12:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=343</guid>
		<description><![CDATA[برای خواندن نامه ا ت از خونه زدم بیرون ، وقتی در کوچه ازبهجت خانوم نامه ات را می گرفتم ، گویا مهنازاز پشت شیشه که منتظر آمدنم بود ، آن صحنه را دیده بود ،به خانه که رسیدم پرسید ، بهجت خانوم چی می گفت ؟ گفتم ، هیچی از اقا رسول می گفت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">برای خواندن نامه ا ت از خونه زدم بیرون ، وقتی در کوچه ازبهجت خانوم نامه ات را می گرفتم ، گویا مهنازاز پشت شیشه که منتظر آمدنم بود ، آن صحنه را دیده بود ،به خانه که رسیدم پرسید ، بهجت خانوم چی می گفت ؟ گفتم ، هیچی از اقا رسول می گفت که دکترا جوابش کردند ، راستی حال آقا رسول، خوب نیست ، از شدت شمیایی شدن ، تنها ۱۰ درصد از ریه هایش فعلا سالم ماندند<br />
تو خیابون دنبال یه جایی می گشتم ، یه جای امن ، برای خواندن نامه ات ، انگاری مال دزدی به همراه داشتم ، یهو سر از خیابون جمالزاده در آوردم ، رسیده بودم جلوی همون کافی شاپ ، همون جایی که وقتی از مدرسه فرار می کردی ،می رفتیم اونجا ، اما حالا جای کافی شاپ یک طباخی زدند ، اون وقت ها اگه یک روز همدیگر را نمی دیدیم ، کلافه بودیم ، باز من می تو نستم از خونه بیام بیرون ، اما تو وقتی به خونه می رسیدی ، حبس بودی تا فردا که باز برگردی مدرسه ، حالا تو آزادی و من حبس شده در چنبره زندگی نا خواسته .<br />
<span class="fullpost">۱۵ بار نامه ت را خواندم ، نه ، بلعیدم ، تک تک واژه ها و جمله هارا، نفس کشیدم ، مثل هوای تازه ، اونم تو ظهر تابستان دم کرده ، زیر یک اقاقیا ، توی یک کوچه بن بست .<br />
هنوز یادم هست ، دقیقا ۲۰ سال پیش بود ، وقتی در فرودگاه مهر آباد از دور بدرقه ات می کردم ، تو در حلقه فامیل و اقوامی که برای راهی کردنت آمده بودند می درخشیدی ، مرحوم پدرت ، سید آقا ، که مخالف وصلت ما بود ، تسبیح بدست ایستاده بود و با دائی محسن که طرح به خارج فرستادنت را ریخته بود گرم صبحت بودند به کمانم از نقشه ای که برای جدایی ما کشیده بودند ، حرف می زدند ، اما تو مدام با نگاه دنبال من می گشتی ، و خیلی زود منو پشت ستونی از شانه های آدم ها ، پیدا کردی ، خندیدی ، اما من حتی به زور هم نمی تونستم تبسم کنم ، با اشاره ای که زدی ، دنبالت آمدم ، جلوی دستشویی زنانه متوقف شدم ، نمی دانستم چه باید بکنم ، که بهو از دستشویی آمدی بیرون و پیچیدی لای جمعیت و به سرعت رفتی طبقه بالا ، رستوران فرودگاه ، من هم پشت سرت ، آن شب برای یک لحظه فکر کردم اگر دیگر هرگز نبینمت حتما خواهم مرد ، اما حالا بعد از ۲۰ سال هنوز زنده ام ، تو رفتی و من ماندم ، دلم خوش بود که عمر این دوری کوتاه است ، و من باز هم با تو خواهم بود هر چند در غربت ، همه چیز طبق برنامه پیش می رفت ، پذیرش ، ویزا &#8230; ، اما یک روز صبح با صدای ضجه مادر و زن برادرم،از خواب بیدار شدم ، از آن روزما هم ، در زمره خانواده های شهدا قرار گرفتیم ، در ست یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ که پایان جنگ هشت ساله بود، برادرم شهید شد، و مهناز با بچه ای که در شکم داشت ، بیوه ماند .<br />
یک روز بعد از سالگرد شهادت برادرم ، درست وقتی که هدیه دختر برادرم را به اتفاق مهناز از دکتر به خانه آورده بودیم ، در حلقه بزرگان خانواده گرفتار شدم ، مهناز جوان بود و مادر تنها یادگار برادرم که حکم پدری برایم داشت ، خان عمو می گفت ، آدم با غیرت ، ناموس برادرش را به دست دیگری نمی دهد ، مادرم با التماس می خواست از هدیه ، نوه ی دلبندش ، هرگزجدا نشود ، و مهناز هم که راه به جایی نداشت ، تسلیم بود ، چون در یکی از حملات عراقی ها به خرمشهر ، همه خانواده اش را از دست داده بود . و حالا باز هم او عروس خانواده ما است ، عروسی با ۱۲سال اختلاف سن که از داماد بزرکتر است.<br />
آن روز صبح وقتی جلوی خانه بهجت خانوم ، خواهرت ، سینه به سینه شدیم ، باورم نبود که تو برگشتی ، زبانم بند آمده بود ، اما تو با همان نگاه دلنشینت نگاهم می کردی ، اگر اول تو به حرف نمی آمدی ، محال بود که از من حرفی بشنوی ، نا خود آگاه ، نگاهم به پنجره خانه ام رفت ، می ترسیدم مهناز پشت پنجره باشد ، و تو چه خوب ترسم را فهمیدی و در حالیکه از کنار می گذشتی گفتی ، بیا سر کوچه<br />
آن روز تو گفتی و من شنیدم ، تو گریه کردی و من آه کشیدم ، چه خوب که قصه ام را از زبان بهجت خانوم شنیده بودی ، در غیر آن هیچ پاسخی نداشتم ، همچنانکه همه نامه هایت ،که برایم می نوشتی ، تا به امروز بی پاسخ مانده اند ، اما روزی که فهمیدم به خانه بخت رفتی ، خیالم را از رویا هایت پاک کردم و کمان کردم، لااقل تو به سرانجام رسیده ای ، غافل که کلیم سرنوشت مارا ، یکی بافته است ، و دلم گرفت ، وقتی خبر تنهایی دوباره ات را شنیدم ، و حالا تو مادر دو فرزند بی پدر هستی ، و تنها فرق سرنوشت من و تودر این است که من هنوز طعم واقعی پدر بودن را نچشیدم . اما هر دو اسیریم نازنین</span></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرار</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 17:34:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=342</guid>
		<description><![CDATA[آدمایی که از گذشتشون فرار می کنند ، از خودشون فرار می کنند
فرار از گذشته ممکنه ، اما از خود ؟
گذشته مثل یک وصله ، همیشه با آدما ست ، درست مثل نامه هایی که در یک پوشه حجیم ، با سنجاق و کلیپس پیوست شده باشند .

اما پرونده ی من خالی از نامه های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدمایی که از گذشتشون فرار می کنند ، از خودشون فرار می کنند</p>
<p>فرار از گذشته ممکنه ، اما از خود ؟</p>
<p>گذشته مثل یک وصله ، همیشه با آدما ست ، درست مثل نامه هایی که در یک پوشه حجیم ، با سنجاق و کلیپس پیوست شده باشند .<br />
<span class="fullpost"><br />
اما پرونده ی من خالی از نامه های پیوست گذشته است </span></p>
<p>تو هم مثل همه ی آدم ها ، دور تسلسلی که بنام زندگی است پست سر گذاشتی ، کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و حالا میانسالی ، تجربه های خوب و بد ، خاطرات تلخ و شیرین ، هر لحظه گذزان طول عمرت ، یک گذشته است ، حال پیش خودت کلاهت و قاضی کن ببین چرا وقتی به گذشته فکر می کنی ، این چنین &#8230;</p>
<p>من پوشه ام خالیه ، یعنی خالیش کردم ، همه را ریختم دور، هیچ گذشته ای ندارم</p>
<p>چه تصور احمقانه ای ، این نامه ها را نمی شه پاره کرد و دور ریخت ، تو هم مثل همه ی آدمای ترسو در حال فراری ، از خودت و از گذشته ات</p>
<p>اگه ترسویی اینه ، من می خواهم ترسو باشم</p>
<p>آینه شکست ، تصویر در اینه فرو ریخت ، و مرد در حالیکه ازدرد بخود می پیچید از مشت گره شده اش خون می چکید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسافر</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 20:17:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=341</guid>
		<description><![CDATA[چند وقتی است که از نوشتن آنچه به سیاست مربوط است ، خسته و دلزده ام که آب در هاون کوبیدن را می ماند و از طرفی حال خوشی هم برای روزانه نویسی وقایع ندارم ، از این رو به یمن خانه نشینی که توفیق اجباری است ، به نوشتن داستان های کوتاه دل خوش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقتی است که از نوشتن آنچه به سیاست مربوط است ، خسته و دلزده ام که آب در هاون کوبیدن را می ماند و از طرفی حال خوشی هم برای روزانه نویسی وقایع ندارم ، از این رو به یمن خانه نشینی که توفیق اجباری است ، به نوشتن داستان های کوتاه دل خوش کرده ام که اگر بخت یار باشد بزودی در مجموعه ای منتشر خواهد شد ، اما تا آن زمان چون گذشته ، بخش کوتاهی از آخرین قصه ای که هنوز ناتمام است و مشغول نوشتن آن هستم ، برای اظهار نظر مخاطبین این قلم و همچنین روشن ماندن چراغ این خانه منتشر می کنم .<br />
<span class="fullpost">رفته بودم از ته باغ برا تون یاس بچینم ، هنوز هم یاس دوست دارید ؟.. السا عه صبحانه را آماده می کنم ، نان تازه هم خریدم ، راستی صبحانه را در بالکن می خورید؟</span></p>
<p>مشهدی ابراهیم با عجله به آشپز خانه رفت و گل های یاس را در یک تنگ بلور ساخت چک ، گذاشت و تا نیمه آب ریخت و بعد در حالیکه به سراغ بساط سماور می رفت به کوکب ، همسرش گفت ، همه چیز آماده است ؟ خانم صبحانه را در بالکن می خورند .<br />
کوکب در حالیکه نان قطعه قطعه شده سنکگ را درسینی ، کنار ظرف کره و عسل می گذاشت ، گفت :<br />
تا تو چایی را بریزی من هم شیر را آماده می کنم</p>
<p>مشهدی ابراهیم فنجان گل سرخی را که تا نیمه از چای خوش رنگ باروتی پر شده بود زیر شیر سمار گرفت و در همانحال در این فکر بود که پس از ۲۶ سال بلاخره امانتی را که اقا بزرگ به او سپرده بود صحیح و سالم به صاحبش واگذار می کند و این راحتی خیال دقیقا از ۱۲ نیمه شب گذشته ، وقتی ملیحه خانوم ، تنها نوه آقا بزرک از فرنک به وطن بازگشت ، اتفاق افتاد و هنگامی که از فرودگاه به خانه آمدند ، مشهدی ابراهیم بر خلاف سال های امانت داریش ، آن شب ، راحت سر بر بالین گذاشت و صبح زود هم شاداب از خواب بیدار شده بود و بعد از خرید نان تازه برای صبحانه ملیحه خانوم ، به ته باغ رفته بود و از میان انبوه گل ها ی رنگارنگ و خوش عطر ، تنها ، خوشه ای از یاس معطر امین و الدوله را که چون آبشاری از دیوار انتهای باغ ، سرازیر شده بودند ، چید، تا به رسم سال های گذشته ، میز صبحانه ی ، تنها باز مانده حاج حسن سقز فروش ،نوه آقا بزرگ ، با عطرو بوی خوش تزئین شده باشد .</p>
<p>مشهدی ابراهیم از وقتی به یادش می آید در خانه حاج حسن سقز فروش ، کار می کرد ، از آن زمان که پدرش پیشخدمت و مباشر خاص اقا بزرگ بود و مادرش هم لله ی ملیحه خانم .</p>
<p>آن وقت ها یک بازار بود و یک حاج حسن سقز فروش ، قبل ازآنکه آدامس خروس نشان باشد ، حسن خان در کمر کش جاده ورامین ، کارخانه ی آدامس سازی داشت ، آدامس هایی که معروف به سکه نشان بودند ، همچنین در بازار هم ، نبش تیمچه حاجب الدوله ، حجره ای بزرگ برای فروش عمده سقزو آدامس های سکه نشانش داشت و از همانجا به تمام مملکت پخش می کرد، چه بسته بندی و رنگ های شادی داشتند آدمس های سکه نشان حاج حسن ، آبی ، قرمز ، زرد ، سیز ، به ارزانی میفروخت ، یک ریال ، بچه ها دوست داشتند ، ملیحه خانوم هم وقتی بچه بود ، همیشه در حال جویدن آدامس های سکه نشان آقا بزرگش بود که هر شب مشت مشت برایش از حجره به خانه می آورد ، سقز های اقا بزرگ پر ملاط و شیرین بود ند و از همه مهمتر ، خوب باد می شد ند که ملیحه خانوم دوست داشت ، چون بعد از آنکه شیرینیش را با جویدن های تند و سریع می گرفت ، شروع به باد کردن آدمس می کرد ، آنقدر که به بزرگی یک تخم مرغ می شد و بعد با صدایی بلند می پوکید ، و پوکیدن همانا و لرزیدن دل عزیز خانوم هم، همان ، آحه ملیحه خانم یواشکی می رفت پشت سر عزیز خانوم اینکار را می کرد ، بیچاره پیر زن همیشه مواظب بود که نوه اش پشت سرش قایم نشده باشد تا از صدای پوکیدن آدمسش ، ته دلش خالی شود ، عزیز خانوم اساسا با جویدن سقز و آدمس مخالف بود و می گفت ، مسلمان نباید آدامس بجود ، مخصوصا شب های جمعه که حکم جویدن گوشت میت را دارد و از همین رو همیشه به آقا بزرگ غرلند می کرد که سقز فروشی هم شد کار ؟</p>
<p>حاج حسن سقز فروش با همه تمولی که داشت ، از دار دنیا تنها صاحب یک اولاد دختری به نام مولوک خانم بود که ان هم هنگام زائیدن تنها فرزندش ، ملیحه ، اجلش سر رسید و دار فانی را وادع گفت تا حمید آقا شوهرش ، هنوز سال زن مرحومش نشده ، جلدی برود از یک خانواده پولدار دیگر ، دختر ۱۷ ساله ای را به همسری انتخاب کند ، و دختر نوزادش را هم برای عزیز خانوم و مادر مشهدی ابراهیم ، لله ملیحه خانوم بگذارد ، و از آن روز ملیحه شد چشم و چراغ خانه آقا بزرگ و عزیز خانوم .</p>
<p>آن شب وقتی مشهدی ابراهیم در فرودگاه ، رسیدن ملیحه خانوم را لحظه شماری می کرد ، احساس خوشایندی داشت ، درست مانند پدری بود که بعد از سال ها انتظار ، در تب و تاب دیدار فرزند از راه دور رسیده باشد ، به خا طر آورد روزی را که ملیحه خانم بدنیا آمد ، که از قضا مصادف بود با نرد عشق با ختن به کوکب ، دختر عمویش ، و هردو بی صبرانه درشعله های انتظاری بسر می بردند که عاقبت با اجازه آقا بزرگ آن جهنم انتظار، به گلستان وصل مبدل شد ، هنوز هم که مشهدی ابراهیم با کوکب به گذشته ها نقب می زنند، خاطره آن روزی را که مشهدی ابراهیم جوان ، از مازنداران عروس نوجوانش را با اتوبوس شمس العماره به تهران آورده بود، گل از گلشان می شکفد ، چون یاد آور شور و جوانی و عاشقی است، مخصوصا آن قسمت از سفر شان که باید از چراغ برق برای رسیدن به خانه آقا بزرگ با اتوبوس های لکنده ای به سمت شمیران می رفتند ، که خود یک مسافرت تمام عیار بود ، و باید برای تعویض اتوبوس در ایستگاهی معروف به سید خندان ، از اتوبوس ، پیاده می شدند و بعد از ساعت ها انتظار زیر آفتاب ،دوباره سوار اتوبوس دیگری می شدند ، اما این سختی راه برای دو دلداده تازه به هم رسیده نعمتی بود خاطره انگیز که هنوز بعد از گذشت سال ها ، در یاد کوکب باقی ماند ه است ،در آن روز وقتی اتوبوس، این دو دلداده را به ایستگاه سید خندان رساند ، آفتاب بود و هرم گرمای تابستان ، گونه های انار وش کوکب در زیر تیغ سوزنده آفتاب امرداد، گل انداخته بود ، مشهدی ابراهیم ، نو عروسش را در زیر سایه ی ، قامت سروی بلند و کشیده ، نشاند و خودش با عجله برای خریدن پیاله ای فالوده ی خنک و معطر از آب لیمو ی شیرازی ، بطرف دکه ی پیرمرد سید خنده رو رفت ، کوکب محو تماشای مردمی بود که در زیر سایه درختان تنومند ، در انتظار رسیدن اتوبوس ها بودند و در همانحال از بذله گویی های پیرمرد سید خنده رو ، لذت می بردند ، سید خندان با صدای بلند و به شوخی می گفت : کی میگه بادمجون باد داره سید جون ، و بعد تبسمی می کرد و در ادامه می خواند ، خوردنش هم بیداد داره سید جون . و این بذله گویی از آن سید خنده رو ، هنوز هم بیاد کوکب مانده است که هر از گاهی وقتی در حال پوست کردن بادمجان است ، آن را زیر لب با خود می خواند.</p>
<p>مشهدی ابراهیم از میان چند نوکر و پیشخدمتی که در خانه حسن خان سقز فروش ، در طول سال های گذشته کار می کردند ، باقی ماند ، بقیه یا به دلیل کهولت سن و یا با مخالفت فرزندانشان که نمی خواستند ، نوکر زاده خواند شوند ، از خانه اقا بزرگ رفته بودند ، تنها مشهدی ابراهیم بود که بعد از مرگ والدینش ، همچنان در خانه آقا بزرگ باقی ماند و وقتی هم با کوکب ازدواج کرد ، با همه نذر و نیاز ها و سفره انداختن های عزیز خانوم ، صاحب اولاد نشدند تا احیانا بنا به خواسته ی آنها ، مجبور به ترک خانه حسن خان سقز فروش شوند.</p>
<p>روز های خوب و بد و زشت و زیبایی که مشهدی ابراهیم در خانه آقا بزرگ ، پشت سر گذاشته بود ، مثنوی هفتاد من است ، مثلا مشهدی ابراهیم روزی را بیاد می آورد که در سال ۴۲ ، ساواک ، آقا بزرگ را به دلیل استخدام چند بچه مسلمانی که گویا در مخالفت با سلطنت ، کار های مخفی مثل پخش تراک و یا نوار های آیت الله خمینی را در بازار پخش می کردند ، مشکوک شده بود ، و به خانه اش هجوم آوردند و در مقابل چشمان عزیز خانوم و دختر مرحومش ، کوکب ، که در آن زمان ۱۰ ، ۱۲ سال بیشتر نداشت ، با دستبد قپانی به ساواک بردند ، آن شب وقتی آقا بزرگ را به ساواک می بردند ، در یک فرصت کوتاه ، دسته کلید حجره و گاو صندوقش را به مشهدی ابراهیم داد و گفت ، حواست به حجره و خانه باشد ، آن روز همه فهمیدند ، مشهدی ابراهیم تنها یک نوکر و یا پیشخدمت معمولی نیست که امین حاج حسن سقز فروش هم هست . و اما از اتفاق های خوب هم یکی ، قبول شدن ملیحه خانوم در کنکور بود که آقا بزرگ به میمنت همین قبول شدن نوه اش در دانشگاه، با دعوت کردن از چند فامیل و رفقای بازاری ، جشن و سروری بر پا کرد که در آن جشن ، در جلوی همه مهمانان قول داد، بپاس زحماتی که مادر مرحوم مشهدی ابراهیم ، در تر و خشک کردن ملیحه خانوم در کودکی اش کشیده بود و پس از فوت او این مسئولیت به عهده کوکب تازه عروس قرار گرفت ، یک باب ساختمان ۶۰ متری در گوشه باغ برای مشهدی ابراهیم و کوکب بسازد ( که ظرف ۳ ماه آن قول عملی شد و مشهدی ابراهیم و همسرش از اتاقی که در زیر زمین خانه در اختیارشان بود به آپارتمان نو ساز گوشه باغ نقل و مکان کردند ) و همچنین برای ماه عسلی که هرگز نرفته بودند ، به خرج آقا بزرگ با تور زیارتی حاج مرتضی کتاب فروش ، به زیارت ده روزه امام رضا بروند که بعد از این سفر ، به حکم آقا ، از آن زمان ، همه ابراهیم را مشهدی ابراهیم صدا زدند .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1387/03/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نتیجه انتخابات و بی بی خوش باور</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1385/09/%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%ac%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1385/09/%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%ac%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Dec 2006 23:03:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=256</guid>
		<description><![CDATA[
صدای اذان مغرب را که شنید دلش گرفت , بغض تا زیر گلو ی بی بی رسیده بود . دلش هوای گریه داشت اما نمی خواست تنگ غروب آفتاب اشکی بریزد , نهیبی به خودش زد و از جا بلند شد و رفت طرف سماور , از ظرف شیشه ای که تا نصفه از چای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://bijan-safsari.com/uploaded_images/1[1]-728885.jpg"><img style="CURSOR: hand" src="http://bijan-safsari.com/uploaded_images/1[1]-727432.jpg" border="0" alt="" /></a><br />
صدای اذان مغرب را که شنید دلش گرفت , بغض تا زیر گلو ی بی بی رسیده بود . دلش هوای گریه داشت اما نمی خواست تنگ غروب آفتاب اشکی بریزد , نهیبی به خودش زد و از جا بلند شد و رفت طرف سماور , از ظرف شیشه ای که تا نصفه از چای فرد اعلا باروتی پر بود یک قاشق چایخوری در قوری چینی بند زده ریخت و آن را زیر شیر سماور گرفت , ولی بفکرش رسید که باید آب سماور را زیاد کند , دستش بطرف پارچ پر از آب رفت که در کنار سماور قرار داشت اما در نیمه راه منصرف شد و با گوشه چادری که به دور کمر داشت درب سماور در حال جوش را برداشت , بخارآب مثل دود سیگار از سماور بیرون زد , بی بی دوباره دستش را بطرف پارچ آب برد و آن را یکباره در سماور خالی کرد , وقتی در سماور را می گذاشت صدای باز شدن درب حیاط را شنید , با دستپاچگی قوری را روی سماور گذاشت و قاب دستمال را هم برای دم کشیدن چای روی قوری گذاشت و با عجله برای استقبال از پسرش به بیرون از اتاق رفت .</p>
<p><span class="fullpost">حمید موتورش را درگوشه حیاط روی جک گذاشت و بی بی در حالیکه رخت ها ی خشک شده را از روی طناب جمع می کرد نگاهی به پسرش انداخت و گفت: دستات و بشور بیا بالا چایی تازه دمه<br />
حمید سلامی کرد و بطرف حوض وسط حیاط رفت , وبی بی هم با لباس های خشک شده بطرف حوض امد و در کنارحمید ایستاد وگفت :<br />
تو این هوای سرد دیگه موتور سوار نشو ننه , باز سر درد ت شور میشه ها ,<br />
حمید در حالیکه دستانش را زیر شیر آب با صابون می شست با طعنه ی تمسخرآمیزی گفت , پس باچی برم سر کار , با آجانس ؟ نکنه تو هم باورت شده که پول نفت را مییارند تو سفر مون می ریزند بی بی , سر ما چیه , سر درد کدومه , اینا همش مال پولداراس , نه مال ما گدا گودوله ها , بی خیال بی بی جون</span></p>
<p>, پیر زن خوب می دانست که وقتی پسرش با این لحن حرف میزند یعنی دلش از سختی روزگار پر است و سر گلایه دارد , بیچاره بی بی از گفته اش پشیمان شد و با دلواپسی به طرف اتاق رفت .</p>
<p>وقتی حمید وارد اتاق شد بی بی به نماز ایستاده بود , حمید هم خم شد و مهر اضافه ای که در جانماز مادرش بود برداشت و کمی جلو تر از بی بی به نماز ایستاد<br />
بی بی زودتر از حمید نمازش را خواند و بطرف تشکچه اش که همیشه کنار میز سماور بود رفت و نشست و استکان شستی کمر باریک تمیزی را برداشت و از قوری چای تازه دمی ریخت و منتظر تمام شدن نماز پسرش ماند .</p>
<p>بی بی با خیره شدن به قامت فرزندش که به نماز ایستاده بود بباد خاطرات دوران سختی افتاد که پس از مرگ شوهرش با کار کردن در کار خانه ها بار زندگی خود و تنها فرزندش را به دوش می کشید . او همیشه در انتظار چنین روزی بود که ثمره زندگیش روزی با ازدواج و تشکیل خانواده او را به آرزویی که هر مادری دارد برساند ، آرزوی دیدن عروس و نوه هایی که صدایشان سکوت کسل کننده تنهایی آنها را پرکند .</p>
<p>اما بی بی هر بار که آرزویش را به رخ حمید می کشید او طفره می رفت و با منطقی که بوی درد سر می داد از بر آوردن آرزوی پیر زن سر باز می زد</p>
<p>بی بی استکان چای را جلوی حمید گذاشت و در این فکر بود که با چه موضوعی سر حرف را باز کند و از آن گریزی هم به آرزویش بزند , ارزوی که جز پوشیدن لباس دامادی حمید نبود , ناگهان بر قی از شادی در چشمانش درخشید و گفت :</p>
<p>خبر داری امروز بلاخره نتیجه انتخابات را اعلام کردند ؟<br />
حمید نگاهی به مادرش کرد وبا لبخندی گفت : جدی , خب چشم شما روشن , سیاسی شدی بی بی<br />
بی بی : نه ننه , غروبی که تو صف نونوایی بودم , یه آقا هه داشت می گفت اصلاحاتی ها بردند , رفسنجانی هم اول شده , حتما یه فرجی می شه دیگه , خدا کنه ارزونی شه مردم نفسی بکشن</p>
<p>حمید در حالیکه از کیف سامسونتش پرونده ای را بیرون می کشید تا به رسم هر شب کار ها ی شرکت را در خانه انجام دهد , گفت :<br />
بی بی شما دیگه از این حرفا نزنید , تو این چند وقت ازبس از اینجور حرفا شنیدم گوشام داره می ترکه<br />
بی بی : وا یعنی چه خب خبر مهمه دیگه , اون آقا هه می گفت از این به بعد خیلی چیزا عوض میشه , تازه نون هم که گرون شده برمی گرده به قیمت قبلیش</p>
<p>حمید با تعجب نگاهی به مادرش انداخت و گفت : راستی راستی مردم اینجوری فکر می کنن بی بی ؟<br />
بی بی : خب اره مگه چیه ؟, تازه زری خانوم هم می گفت اگر هیچی هم عوض نشه , روی بعضی ها کم شد این خودش باعث میشه که به درد مردم برسند و خیال نکنند علی آبادم شهریه<br />
حمید : کدوم درد مردم بی بی ؟<br />
بی بی : چه میدونم , همین که بیکاری نباشه , جونا سر سامون بگیرن نه اینکه به سن ماچ الاغ پیر برسند و هنوز مجرد باشند و زمین نفرینشون کنه , خلاصه همه میگن از این به بعد همه چی درست میشه , ومردم دلی از عزا در میارند , مگه بده , تو چرا مخالفی؟</p>
<p>حمید که تازه پی به منظور مادرش برده بود , پرونده را به گوشه ای پرت کرد و با عصانیت گفت :<br />
بی بی جان باز منو داری به حرف می کشی اون وقت می گی چرا حرفای بو دار میزنم &#8230; , ول کن بی بی بزار به بدبختی خودمون برسیم . آخه مگه اولین باره که انتخابات میشه ؟ مگه یادت رفته هر بار که می خواهند سر مردم را شیره بمالند از این حرفا میزنند ؟بعد حاجی , جاجی مکه , رفسنجانی اول شده چیه ؟, مگه تا حالا اول نبوده ؟, اگر اول هم نبود مگه کمتر از اول بود ه ؟, تازه الان هم برای سفت کردن جای پای خودشه , نه من و تو بی بی جون , شما این حرفا را باور نکنید .<br />
بی بی : وا&#8230;پس چرا روز جمعه , خروس خون منو کشوندی مسجد تا رای بدم؟<br />
حمید : اولا خروس خون نبود ساعت ۱۰ بود , بعدشم برای این بردمت رای بدیم تا از این بدتر نشه , ولی نگفتم که باورت شه پول نفت و میارن در خونه میدن و یا نون ارزون میشه و چه چه , آخر الامر هم من هم می تونم داماد بشم , د&#8230; تو دنبال همینی دیگه , غیر اینه بی بی ؟ . خیالت راحت بی بی جون , حالا حالا ها مونده که من به سن ماچ الاغ پیر برسم , وقتش که شد ترو به آرزوت می رسونم , حالا دیگه ول کن برو یه لقمه نون بیار بخورم تا کپه مرگمو بزارم , صبح باید کله سحر بزنم بیرون</p>
<p>پیرزن با دهانی باز به حمید خیره شده بود و از اینکه باز هم پسرش با حرفای بو دار و البته دردسر ساز از تن دادن به ازدواج سر باز می زد غمگین شد اما در همانحال و با خودش فکر می کرد :<br />
پس اون آقاهه تو صف نونوایی و یا زری خانوم هم دروغ می گفتند ؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1385/09/%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%ac%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
