نتیجه انتخابات و بی بی خوش باور

صدای اذان مغرب را که شنید دلش گرفت , بغض تا زیر گلو ی بی بی رسیده بود . دلش هوای گریه داشت اما نمی خواست تنگ غروب آفتاب اشکی بریزد , نهیبی به خودش زد و از جا بلند شد و رفت طرف سماور , از ظرف شیشه ای که تا نصفه از چای [...]

غسل صبر

روی تخت دراز کشیده بود ، و در حسرت یک خواب شیرین ، چشم هایش را بسته بود ، اما گویی بی خوابی مجازاتیست برای او که باید تمام خواب هایش را در بیداری ببیند .
بوی باران از دهان باز پنجره به اتاق می آمد ، کمی لرزید ، سرما به زیر پوست تفتیده اش [...]

حاشیه ای بر عمر

گفت بیا کمتر راه برویم و بیشتر حرف بزنیم ،
این طوری از دنیا هم دورتر خواهیم رفت
گفتم : نوشتن را ترجیح می دهم
گفت : نوشتن هم گفتن است ، بنویس می خوانم
من هم نوشتم :
آن وقت ها که هوز دستم به زنگ نمی رسید ، در می زدم
حالا که دستم به زنگ می رسد ، [...]

جهل در دو اپیزود

اپیزود اول
سال ۱۳۴۵شمسی
تکه گچی را برداشت و بر روی تن خسته تخته سیاه کلاس اسمش را با خطی خوش نوشت : ملیحه …، بعد رو به کلاس کرد و گفت : حالا از همین جلو شما هم یکی یکی خودتونو معرفی کنید کل
شبی که آمد ، هوا بارانی بود ، دکانهای اطراف میدان ده [...]

ملاقات شرعی

مطلبی که در پی می خوانید بخشی از داستانی است که اگر عمری باقی بماند در مجموعه داستان هایم منتشر خواهد شد
باب اول
خورشید آرام آرام در پس دیوار های قد کشیده به آسمان غروب می کرد ، سایه برج مراقبت بر تن سنگفرش حیاط نقش بسته بود .نصرت زیر سایه تنها درخت حیاط محصور [...]

شولای * عشق

وقتی برف آرام آرام برروی زمین می نشست ، “او” از پشت پنچره به تماشا ایستاده بود، اما هر لحظه این نظاره ازهرم نفس هایش تیره می شد و ازتن سرد پنجره ، باران آه شره میکرد،
کلافه و درمانده ، نگاهش را از پنجره برداشت و به فضای پر شده از سکوت اتاق ، انداخت
شولا [...]

شناسایی یک شهروند*

رحمت ، برای رئیس کارخانه ، کارگر نمونه ، برای زنش شوهر بی پول و برای بقیه ی مردم آقا رحمت است.
او را می توانید هروز در کوچه و خیابان ، درصف اتوبوس و یا در صف نانوایی و شاید هم در صف های دیگر ببینید ، او در همسا یگی ” ما ” است [...]

اینو باش

جوانک خوب که حر فاشو زد منتظر شد تا حاج آقا که حکم بزرکتر شو داشت چیزی بگه
جاجی بعد از شنیدن حرفای جوانک عاشق یه نگاه عاقل اندر صفی ای به جوانک انداخت وگفت
والله چی بگم ، اما از قدیم ندیما گفتن که مرد نباید با پنج گروه از زن جماعت وصلت کنه ، که [...]

و تو چه بهانه گیر بودی رعنا

خانه چراغانی بود و شربت و شیرینی، و تو آرام کنار او ، در میان هلهله ای از شادی نشسته بودی ، تور سفید ت را به کناری زد ، چهرت نمایان شد انگار هنوز هم با او نامحرم بودی که شرم لطیفی به صورتت پاشید .
وقتی دستانش به دور گردنت پیچید ، دانه های [...]

مرگ قو

زل زده بود بر آینه و تصویری که در آن می دید،اما گویی با مرد در آینه بیگانه است ، گفتگو که نه، گلایه بود و تکلم بی صدا با آینه
ببین رفیق،
طبیعی است که می خواهم اندکی مثل دیگران
همین هوای بارانی و تنهایی دریا را دوست بدارم
دلم می خواد
وقتی باران می بارد
در ایوان خانه ام [...]