منو فریاد بزن

ای سفر رفته ولی همیشه همراه منی
چشم براهتم  بیای  به من سر بزنی
دل هوای  تو رو  داره  با  همه فاصله ها
نگو تقدیر همینه، بری بمونه  خاطره ها
یادت رفته که می گفتی منو تنها نمیزاری
به کدوم بهونه رفتی؟  نگفتی کم نمیاری؟
رفتی، اما اسممو از دفترت  ، خط نزن
با پشیمونی چشمات ،منو فریاد بزن

من به عشق پا بندم

من یکی از بیشمار
مردمان اهل  دردم
غم ، جلای  جان من است
من به عشق پا بندم

من و دل با هم  می کاریم
بذر عشق در باغچه تنهایی
جار میزنیم  عشق را
نمی ترسیم  از رسوایی

عرض حال

روز پدر مبارک اما چیزی  به مناسبت این روز نتونستم بنویسم ،  اما قسمتی از آخرین  شعرم را برای خالی نبودن عریضه اینجا گذاشتم
عطر شما
عطر هوای بارونی
روی شما
خورشید روز آفتابی
دلم می خواد
شونه به شونه شما
راه برم تو یک شب مهتابی
نمیدونید
رو آیه های بارونی
اسمتونو نوشتم
تو سر سرای قلبم
تو قاب دل گذاشتم

راه خدا نزدیکتره

هر جا دلی می شکنه
از بی وفایی  دید نه
ای  بی وفا یار من
اینجا، دلی می شکنه
جائیکه من بی دل شدم
کعبه نبود بتخانه بود
آنجا که دل ارام گرفت
خانه نبود میخانه بود
اینجا یکی  از جنس شب
از عشق بی حرمت شده
با بغض  سکوت در گلو
با ماه  هم صحبت  شده

توبه

ببین  عذاب  من شدی
پایان عمر من شدی
شب منی ، نخواستمت
وقتی که ماه  من  شدی
ببین به وعده های تو
دلم پر از  نیاز شد
چه کردی با غرور من
که ذره  ذره  آب شد
به صبح  سجده می کنم
به شب رو نمی کنم
دل شکستمو ببین
از عشق ، توبه می کنم

کمی درد دل با مخاطبان اشنا

پیش از این یک بار دیگر هم  گفته بودم شاعر نیستم اما شعر را دوست دارم ، چرا که  به  گمانم شعر  زبان دیگر  است ،  جوشش درونی است ،  برای  آن لحظه که  از گفتن در می مانیم   .
دوست شاعری دارم که از قضا  دیشب  در باره شعرهایش حرف میزدیم از چگونه تولد یافتن  [...]

نمی خوام عاشقت باشم

بازم از  گلستو ن چشات
زیر طاقی  احساس دلت
گل مهتاب  رو می چینم

بازم  وقتی  از  چشات
نم بارون می ریزه
پای غصه هات  می شینم

حسادت

با تیغ حسادت
شاهرگ عشق بریدی
آئین محبت
بر دار کشیدی
در صومعه  عشق
قابیل صفت تان را ندهند ره
بی عشق  اگر زنده بمانی
تا روز قیامت
در تابوت تنهایی اسیری

خیال می کنم

خیال می کنم  نگاه تو  همیشه با من است
و این آرزو  ، همان است  که به دل میرسد
و این همه تصرف
از حضور تو  در روزگار من است

شانه به شانه  عشق  میرویم
شانه  می زند باد بر گیسوان تو
در دامنه سبز دماوند
در حوالی  بهار
خیال می کنم

شیعه علی یک بیابان بی کسی

ساقی  امشب  باده  از بالا  بریز
باده  از  خونخواهی  مولا  بریز
باده ای  بی رنگ و آتشگون بده
ز آنکه دوشم داده ای  افزون بده