<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزگار ما &#187; فرهنگ</title>
	<atom:link href="http://bijan-safsari.com/category/%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://bijan-safsari.com</link>
	<description>یادداشتهای بیژن صف سری</description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 22:49:09 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>به بهانه روز خبر نگار و تاسیس انجمن روز نامه نگاران در غربت</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1390/05/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%aa%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1390/05/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%aa%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Aug 2011 14:13:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=2434</guid>
		<description><![CDATA[این مطلب در گویا نیوز منتشر شد
سالی گذشت و باز با گردش تقویم روزگار که  هر ساله روزهفدهم مرداد ماه را بعنوان روز خبرنگارنشانه می زند ، دلمان  مالش میرود ، که این روز مصادف است با سالگشت به خون غلطیدن یکی از اهالی قبیله خبر ( محمود صارمی یکی از خبر نگاران رسانه ملی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این مطلب در <strong><a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2011/08/126026.php">گویا نیوز</a></strong> منتشر شد</p>
<p>سالی گذشت و باز با گردش تقویم روزگار که  هر ساله روزهفدهم مرداد ماه را بعنوان روز خبرنگارنشانه می زند ، دلمان  مالش میرود ، که این روز مصادف است با سالگشت به خون غلطیدن یکی از اهالی قبیله خبر ( محمود صارمی یکی از خبر نگاران رسانه ملی )که با مرگش ، دولتیان را به این فکر وا میدارد تا تقویم  روز مرگی های یک ملت را با خون یکی از اهالی قبیله  بی یاورخبرنگاران و قلم بدستان مطبوعات را ، به نام روز خبر نگار، نشانه زنند که تنها نشانه است و علامت که جز این هیچ حرمتی بر خبر نگاران نبوده است .</p>
<p><span id="more-2434"></span> دلمان مالش می رود که  این روز شوم ،روز جشن خبرنگاران باشد ، تو گویی سرشت اهالی قبیله  خبرنگاران  را از ازل با شهادت و اسیری و حبس رقم زده اند خاصه آنکه هر ساله درچنین ایامی ،باید در بند بودن هم قبیله گانمان را شاهد باشیم  و با همه  فریاد های اعتراضی خود، گوشی شنوا نیابیم و از بس  خمیازه فریاد کشیدیم، آسمان بالای سر مان هم، بی حوصله باشد و حجم هوای شهر ابری بماند.<br />
آری دلمان مالش می رود از این همه شور بختی که وکیلان بی جیره و مواجب ملت بوده باشیم  ، اما خود دراحقاق حق خویش این چنین درمانده که دریغ ازهمدلی وهمصدا بودن مان.<br />
خبرتان دهم ، اگر چه ما دراین جشن بیگانه ایم اما به رسم عادت مالوف  که درایام فرخنده ،هرعمل صواب وکارخیر را در چنین ایامی آغازمی کنند ،تا ازبرکت این روزفرخنده ،عاقبت بخیر گردیم ،و آن کارسامان بگیرد، اخیرا نیزگروهی ازقبیله قلم بدستان مطبوعاتی خارج از کشور، که نا خواسته تن به غربت داده اند اماهنوز به سعی و وسع ،و بضاعت خویش ، برای آگاهی و اطلاع رسانی ،کماکان درغربت نیز قلم می زنند و خبرمی رسانند، درآستانه سالروز انقلاب مشروطیت؛ و نه به بهانه روز خبرنگار،در فراخوانی همگانی آغاز به کار نهاد تازه تاسیس شده انجمن بین المللی روزنامه نگاران ایرانی را اعلام می کنند ،که بی شک برای همه  اهالی این حرفه بی پیر خبری است مبارک و دل شاد کننده ،خاصه برای سالخوردگان این حرفه که در طول عمر حرفه ای خود شاهد طلوع و غروب چندین و چند انجمن بودند که اگرچه همه درآغازبه نیت  سامان گرفتن قبیله  بی یاور خبرنگاران تاسیس شدند، اما دریغ از بهره ای ناچیز ، تا مرهمی بر زخم کهنه ی هم قبیله  گان خود باشند که همه حرف بود و شعار، وحتی به گواهی تاریخ مطبوعات این کهنه دیار، برخی نیز پلی بودند برای رسیدن به اهداف از قبل تعین شده ، تا سیس کنندگانشان،که ایکاش بجای همه آن تلاش های بی مثال در تاسیس چنین انجمن ها یی، برای نوشتن نظامنامه صنفی این حرفه بی پیر همتی بودکه از آغاز تا به امروز،  نبود امنیت شغلی و بی ثبات بودن معاش در این حرفه، گیربانگیر قلم بدستان مطبوعات بوده است آنچنانکه بی هویت بودن این حرفه در نظام های استبدادی حاکم براب و خاک مان ، همواره توان انجام وظیفه را از این قبیله سلب کرده است وبه گفته آن فرزانه  ای که  به درستی گفته است  درهر دوره که  حاکمی به قصد بی سوال حکم کردن بر سینه ملت  نشست ، اول ازهمه مرغ کدخدا را بی بسمل و عزا ،سر می برد که روز نامه نگاران باشند چرا که هرگز وحدت و انسجام و رویه صنفی واحد ،در بین این قبیله بی یاور نبوده است .<br />
تا نگوئید  این عدم وحدت و همبستگی در بین اهالی  مطبوعات و خبر نگاران از کجاست و چگونه است ؟  نگاه کنید به اعلامیه رئیس انجمن روز نامه نگاران توقیف شده در داخل کشور که او هم غربت نشین است و هر از گاهی لنگان لنگان با  چنین نوشته هایی انجمنی را که با هزاران امید اهل قبیله مطبوعات بنا شده بود را به رخ می کشد و اعلام موجودیت می کند انجمنی که  بهر حال در مقاطعی از عمر کوتاهش برای اهل قبیله ، کارساز بوده و نمی توان منکر آن بود  خاصه  با طی مراحلی سخت و طاقت  فرسای که نظام  ،برای  ایجاد نشدن این تشکل صنفی ، با مانع تراشی ها ایجاد کرده بود ،توانست در داخل کشوربطور قانونی ثبت گردد و برای اولین بار گام های مثبتی در  تبادلات بین الملی با دیگر انجمن های روز نامه نگاری درسراسر دنیا بر دارد و از همه مهمتر طیف وسیعی از روز نامه نگاران را جلب نماید، که از قضا برخی از موسسین این  انجمن تازه تاسیس در غربت نیز از اعضا و فعالین آن انجمن توقیف شده در داخل  کشور بودند.<br />
الغرض با اعلام موجودیت انجمن بین المللی روز نامه نگاران ایران که به همت گروهی از اهالی مطبوعات غربت نشین تاسیس گردیده اگر چه باید ان را بفال نیک  گرفت اما پرسش هایی را نیز در اذهان برخی از اهالی قبیله مطبوعات خاصه آنهائیکه درداخل کشور هستند مطرح ساخته که نگارنده  در این نوشتار به برخی از آن پرسش ها تنها در حد پرسش و نه مخالفت با این انجمن تازه تاسیس به اشاره مطرح می کنم شاید پاسخی برای دل شدگان این قبیله پیدا شود.<br />
۱- برای نمونه اولین پرسش،  در ارتباط با نام این انجمن مطرح است که همه روز نامه نگاران ایرانی را شامل می گردد ،که اگر قصد و نیت دربر گیرنده همه  روز نامه نگاران ایرانی است ، برای  خطرعضویت روز نامه نگاران  داخل کشور چه تمهیداتی در نظر گرفته شده است ؟طرفه آنکه  بخش عظیمی از روز نامه نگاران ایرانی در داخل کشور بوده واز نا امنی که در این حرفه وجود دارد برای معاش خود و خانواده تحت تکفل خود علارغم میل شان تن به  مشاغل دیگر چون کار در کارواش و یا مسافر کشی داده اند ، اما با این همه هر کدام باایجاد یک وبلاک در فضای مجازی ، بی جیره ومواجب ، و گاها با نام مستعار ، کماکان به حرفه خود مشغولند که مطالب بسیاری از این وبلاگ ها منبع خبری و خوراک تعداد کثیری از رسانه های برون مرزی می شود.<br />
۲- با توجه به خطرعضویت روز نامه نگاران داخل کشوردر این انجمن تازه تاسیس که از همین ابتدای از سوی  رژیم  بعنوان انجمنی وابسته به بیگانگان و یا  حتی برانداز تلقی می گردد ،چرا این همت برای بازسازی انجمن توقیف  شده در ایران صرف نگردید ؟ که دست کم ضمن حمایت از نهادی که با طی مراحل قانونی در داخل کشور ثبت و تشکیل   گردیده ، خطرعضویت روزنامه نگاران داخل کشور مرتفع گردد خاصه که طیف وسیعی از روز نامه نگاران از اعضای این انجمن صنفی متوفق شده  هستند و دیگر برای پذیرش اعضا ، این شک و تردید در اهل قبیله بودنشان  وجود نداشت.<br />
۳- اگروجود مدیران واداره کنندگان انجمن توقیف شده باعث ایجاد چنین تشکل  تازه تاسیس گردید ،آیا با فراخوان از همه اعضای آن انجمن توقیف شده ( اقدامی که برای برگزاری نخستین مجمع عمومی این انجمن  تازه تاسیس قرار است انجام شود )، برای برگذاری یک انتخابات ازاد درفضای مجازی، با راه کارهای مطمئن ، این شبهه  رفع نمی گردید؟و تنها راه حل را در تاسیس انجمن جدید ی دیده شد که سایه برخی از چهره هاونام هادراین انجمن باعث ابهامات وواکنش هایی گردد که ازهمین ابتدا گویی این  نه یک فرصت که فرصت سوزی دوباره دراهل قبیله است</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1390/05/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%aa%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازهم سالگرد بی فروغ رکن چهارم</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d9%85-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%a8%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d8%b1%da%a9%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d9%85-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%a8%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d8%b1%da%a9%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 May 2011 03:16:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=2266</guid>
		<description><![CDATA[ 

این مطلب را به مناسبت روزجهانی  ازادی مطبوعات نوشتم و در  روز آنلاین منتشر شد برای خواندن این مطلب می توانید اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید 
در اساطیر یونان، هکاتئوس، نامی است آشنا. می گویند این شخصیت اساطیری روزی مشعل بدست به غاری رفت که قرن ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: 'Trebuchet MS', Verdana, Helvetica, Arial, sans-serif; font-size: 12px; line-height: normal;"> </span></p>
<div style="font-size: 12px; padding: 0px; margin: 0px;">
<p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; font-size: 12px; line-height: 1.5em; font-family: 'times new roman', times, serif; color: black; padding: 0px;"><span style="font-family: 'times new roman', times, serif;">این مطلب را به مناسبت </span><strong><span style="color: #000080;">روزجهانی  ازادی مطبوعات</span> </strong><span style="font-family: 'times new roman', times, serif;">نوشتم و در </span><span style="color: #800000;"><strong> روز آنلاین</strong></span><span style="font-family: 'times new roman', times, serif;"> منتشر شد برای خواندن این مطلب می توانید</span><strong><span style="color: #800000;"> <a href=" http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/may/03/article/-640d7f2c18.html">اینجا</a></span></strong><span style="font-family: 'times new roman', times, serif;"><a href=" http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/may/03/article/-640d7f2c18.html"> </a>را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید </span></p>
<p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; font-size: 12px; line-height: 1.5em; font-family: 'times new roman', times, serif; color: black; padding: 0px;">در اساطیر یونان، هکاتئوس، نامی است آشنا. می گویند این شخصیت اساطیری روزی مشعل بدست به غاری رفت که قرن ها مردم تصور می کردند، آن غار دروازه ی دوزخ است، و سه سگ با دم های مار گونه به نگهبانی آن مشغولند، اما هکاتئوس با مشعل بیداری وارد آن غار شد تا نشان دهد نه دوزخی و نه دروازبانی در کار است. نقل است از همان ایام جدال مشعل بدستان با آنانیکه بدون دروازه و دوزخ زندگی نمی توانند، آغاز شد و به باور این قلم، قبیله ی بی یاور مطبوعات هم از مشعل بدستانند.</p>
<p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; font-size: 12px; line-height: 1.5em; font-family: 'times new roman', times, serif; color: black; padding: 0px;"><span id="more-2266"></span></p>
<p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; font-size: 12px; line-height: 1.5em; font-family: 'times new roman', times, serif; color: black; padding: 0px;">باز هم سالی گذشت وبار دیگر جهانیان روز گذشته به دلیل  گردش تقویم  و ایام سال ، یادی از وضعیت تاسف برانگیز  مطبوعات کردند  که هر ساله در چنین ایامی  (۱۳ اردیبهشت )  روز جهانی مطبوعات را  پاس میدارند  که مشعل بدستان روزگارانند. اما امسال هم چون سال های پسین، این جشن  در خور و شایسته  رکن چهارم  نبود ، و از این رو  گریه را به مستی، بهانه می کنم  تا بگویم  در بلاد اسلامی شده ی ما،  چون سالیان بر باد رفته، احرار و قلم بدستان مطبوعات به سوگ نشسته اند که گویی که در این جشن بیگانه اند زیرا  از آن زمان که، مطبوعات را در این کهنه دیار به عنوان &#8220;زینت&#8221;، &#8220;حزب کاغذی&#8221;، &#8220;سکوی پرش&#8221;، &#8220;سپر بلا&#8221;، &#8220;شر لازم&#8221; و &#8220;معبر&#8221; دانستند، مصیبت های مطبوعات این آب و خاک هم مضاعف گردیدو نهاد واسط و قوه ی چهارم را  چرخ پنجم یعنی  وبال  گردن زورمندان  دانستند.</p>
<p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; font-size: 12px; line-height: 1.5em; font-family: 'times new roman', times, serif; color: black; padding: 0px;">نقل حکایت مطبوعات این آب و خاک، حکایت آن مردیست که نام فرزندش را &#8220;صولت&#8221; نهاداما پس از رشد فرزند، از اینکه او را به این نام بخواند، دچار ترس و وحشت می شد؛ آنچنانکه پس از انقلاب که در قانون اساسی، آزادی های مشروح برای مطبوعات در نظر گرفته شد و همگان آزادی مطبوعات را منتظر بودند، با اولین پرتو افکنی احرار جراید، آخم بر جبین آنانیکه دم از آزادی مطبوعات میزدند نقش بست؛ تا بدانجا که امروز بنابر نوشته  رئیس انجمن صنفی روز نامه نگاران  ایران که  روز گذشته به مناسبت  این روز منتشر یافت، &#8220;فقط در دو سال گذشته بیش از ۱۵۰ روزنامه نگار به بند و زندان کشیده شده اند با آن وضعی که همه می دانیم که ۳۲ نفر آنها هنوز در زندان به سر می برند و برخی شان با محکومیت های سنگین عجیب و غریب چند سال محرومیت از فعالیت مطبوعاتی و زندان روبرو و با مجرمان زندانی خطرناک هم بند شده اند. بیش از چهل مطبوعه توسط هیات نظارت برمطبوعات توقیف و تعطیل شده و دهها روزنامه نگار بیکار شده اند و بدلیل نبود امنیت شغلی و استقلال حرفه ای بناچار یا این حرفه را ترک کرده اند و یا ترک یار و دیار کرده و آواره دنیا گشته اند تا شاید از تخصص و دانش خود در جایی دیگر بهره گیرند و گذران عمر و زندگی کنند.&#8221;</p>
<p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; font-size: 12px; line-height: 1.5em; font-family: 'times new roman', times, serif; color: black; padding: 0px;">حال با چنین آماری این پرسش مطرح است که به واقع آنانیکه  مدال مدافع آزادی مطبوعات را در جهان به گردن آویختند و سنگ آن  را بر سینه می کوبند  چه کرده اند؟ ایا جز صدور اطلاعیه و اعلامیه  های پر طمطراق  که همه ی تلاش این دلسوختگان است، کار دیگری هم در راستای  آنچه  می گویند انجام داده اند؟ یا همواره با توقیف هر  نشریه ای و یا با دربند شدن هر قلم بدستی به نوشتن اعلامیه ای بسنده کردند تا مبادا از غافله عقب بمانند. اما از آن سوی ، در  تمام این سال ها، ملت ایران  دست کم  دو بار  باکمک های خود   لذت حمایت مردمی  را به اصحاب مطبوعات و احرار آن چشانده است ، اولین حمایت پس از توقیف فله ای مطبوعات در سال ۷۹ بود که با کمک مالی به روزنامه نگاران بیکار شده ی نشریات توقیف شده، آن هارا مورد حمایت چشمگیر خود قراردادند.و دومین بار زمانی بود که  در انتخابات مجلس ششم، با رای  خود آن دسته از سیاست بازانی که مطبوعات را سکوی پرتاب خود کرده بودند، بعنوان روزنامه نگار،  بر کرسی های خانه  ملت نشاندند،  اگر چه این سیاست پیشگان قلم بدست به قدر وسع کوشیدند اما هرگز پاسخگوی انتظارات رای دهندگان خود نبودند. از همین رو است که  بجز عامل سانسور و انقباض خبری در مطبوعات امروز ایران، میان مردم و مطبوعات  نیز قهری در افتاده که دیگر هیچ نشریه ای به تیراژ دلخواه آن سالهای شکوفایی  نخواهد رسید.</p>
<p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; font-size: 12px; line-height: 1.5em; font-family: 'times new roman', times, serif; color: black; padding: 0px;">و حال سال دیگری و سالگرد دیگری از  روز جهانی مطبوعات،  بی طمطراق  و بی صدا  آمد و با چند اعلامیه و  مقاله در رسای ازادی مطبوعات، رد پایی  از این جشن باقی نماند تا سال دیگر و صدور اعلامیه های تازه تر.  و از این رو است که هر سال با سالگرد روز جهانی مطبوعات  دلمان ازنگون بختی این مهمترین رسانه  نوشتاری و  احرار جان به لب رسیده  آن مالش میرود و با خود زمزمه کنان می خوانیم :</p>
<p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; font-size: 12px; line-height: 1.5em; font-family: 'times new roman', times, serif; color: black; padding: 0px;">مرغان بساتین را منقار بریدند / اوراق ریاحین را طومار دریدند</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d9%85-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%a8%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d8%b1%da%a9%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیامک پورزند ، کشته ای دیگر از قبیله قلم</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%85%da%a9-%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af-%d8%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%a8%db%8c%d9%84%d9%87-%d9%82%d9%84/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%85%da%a9-%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af-%d8%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%a8%db%8c%d9%84%d9%87-%d9%82%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 May 2011 16:26:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=2261</guid>
		<description><![CDATA[






این مطلب در گویا منتشر شد برای خواندن آ« می توانید اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید
می گویند  شاد روان سعید نفیسی هر گاه خبر مرگ یکی از اصحاب قلم را می شنید آهی  می کشید و می گفت باید قلم را در سوگ ان عزیز گریاند و حال حکایت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href=" http://news.gooya.com/politics/archives/2011/05/121299.php"></a></p>
<p><a href=" http://news.gooya.com/politics/archives/2011/05/121299.php"></a></p>
<p><a href=" http://news.gooya.com/politics/archives/2011/05/121299.php"></p>
<p align="right">
<p></a></p>
<p><a href=" http://news.gooya.com/politics/archives/2011/05/121299.php"></a></p>
<p><a href=" http://news.gooya.com/politics/archives/2011/05/121299.php"></a></p>
<p align="right">این مطلب در <span style="color: #800000;"><strong>گویا</strong></span> منتشر شد برای خواندن آ« می توانید<span style="color: #800000;"><strong><a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2011/05/121299.php"> اینجا</a></strong></span> را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید</p>
<p align="right">می گویند  شاد روان سعید نفیسی هر گاه خبر مرگ یکی از اصحاب قلم را می شنید آهی  می کشید و می گفت باید قلم را در سوگ ان عزیز گریاند و حال حکایت کشته شدن  سیامک پورزند ، مردی از قبیله بی یاور قلم و مطبوعات ایران است که بر حق باید قلم را در سوکش به عزا نشاند .</p>
<p align="right">آخرین بار که دیدمش در مراسم ختم یکی دیگر ازپیش کسوتان  قبیله قلم ، شاد روان دکتر بهزادی مدیر مجله بیاد ماندنی سپید و سیاه بود،  آن روز او هم  چون  دیگر هم کاران ، برای تسلی خاطره بازماندگان آن مرحوم  به  خانه  فرانه بهزادی  دختر دکتر بهزادی آمده بود ، مثل همیشه با ظاهری اراسته ولی خاموش و مگو ، دیگر آن  شور هیجانی که همیشه هم در کلامش موج می زد و هم در  حرکاتش  ، دیده نمی شد  ، و کسی هم توقعی  از او نداشت که  او همچنان همان سیامک پور زندی باشد  ، که هنوز هم در خاطره ها  باقی است ، انگار همین دیروز بود که برای  تهیه گزارشی در باره سندیکای نویسندگان و روزنامه نگاران که او خود از ا عضای منتخب هیأت مدیره آن بود  ، به دیدنش در دفتر کار کوچکش واقع در انجمن مهندسان راه و ساختمان رفته  بودم ، بیادم هست   با جزئیاتی که نشان  دهنده  حافظه بی نظیرش بود ، همه   حکایت  چگونگی تاسیس سندیکا را  تعریف می کرد و وقتی متوجه  تعجبم از حافظه ی بی نظیرش شد، با شوقی که در کلامش بود با خنده ای  گفت : &#8221; برای همین حافظه ام چندی پیش از سوی مرکز پژوهش های تاریخی جمهوری اسلامی به سراغم آمدند و در چند جلسه  ، ضمن مصاحبه ،  از همه اسنادی که  از ماجرا های تاریخی ، به دلیل  اقتضای حرفه روز نامه نگاریم در طول سال ها جمع آوری کرده بودم     فیلمبرداری کردند&#8230;&#8221; ، پرسیدم هنوز هم آن  مدارک تاریخی را دارید ؟ با لحنی که  نشان دهنده تائید  کار دو لت برای جمع آوری  اسناد  تاریخی بود گفت  ، &#8220;&#8230;  نه  دیگر ، به دولت  هدیه  کردم  تا برای نسل اینده  بماند &#8230;&#8221;.آن روز چه  خوش باورانه هر دو از این همت  دولتیان خوشحال بودیم، او برای پایان مسئولیتی که  بعنوان یک روز نامه نگار داشت  که همه  اطلاعاتش را با سند و مدارک  تاریخی  به دولت  وقت سپرده بود و من  خوشحال برای برای حفظ و باقی ماندن آن اسناد تاریخی .، و برای اینکه از آن  حافظه سر شار و تجربیات  بزرگ مردی چون سیامک پورزند ، من هم خوشه ای بچینم    ، از گذشته  مطبوعاتی او می پرسیدم از خاطراتش و  تجربیاتش و او بی دریغ  همه را در قالب نقل خاطره در اختیارم گذاشت ،  و بیادم هست که در  نقل یکی از خاطراتش فهمیدم در هنگام رحلت  یکی از مراجع بزگ شیعه  ( بیادم نیست ایت الله بروجردی  را می گفت یا ایت الله حکیم ) او بعنوان یک خبر نگار حرفه ای که همواره در بزنگاه ها حضور دارند ، کنار بسترآن مرجع تقلید زمان بود واولین خبرنگاری بود که خبر رحلت آن عالم بزرگ را اعلام کرد ، که شاید به نظر روز نامه نگاران امروز که  با وجود اینترنت برای کسب خبر کمتر پای از تحریریه  بیرون می گذارند ، آن کار حرفه ای سیامک پورزند به نظر کار چندان مهمی به نظر نیاید  ، اما درآن  عصر حکایت کار خبری چیز دیگری بود که برای  خبری  کوتاه به اندازه  &#8221; مرگ &#8220;   هم  باید  مشقت پیمودن   راه های طولانی را به تن می خریدی ..الغرض خاطره های بسیاری را برایم تعریف کرد که از جمله مصاحبه با محمد علی کلی که آن هم سفر خارج از کشور را می طلبید و با این مصاحبه بود که برای اولین بار مردم ایران با این  ورزشکار  سیاه پوست مسلمان اشنا شدند وبعد ها برای هر مسابقه ای که می داد برای پیروزیش ملتی دست به دعا بودند و ان ها که موی در اسیاب عمر سپید کردند بر این گفته گواهی می دهند  .و خاطرات دیگر که بعنوان  اولین خبر نگار ایرانی در هالیود  با ستارگان مشهورسینمای  آن زمان  مصاحبه های خواندنی  اش هنوز در یاد سالخوردگانمان  باقی است .</p>
<p align="right"><span id="more-2261"></span></p>
<p align="right">بعد ان  مصاحبه  و گفتگوی دوستانه  که برایم حکم کلاس درس را داشت ، چند بار دیگرهم  او را دیدم ازجمله  در مراسمی  که برای بزرگداشت یکی از پیشکسوتان مطبوعات  در انجمن صنفی برگزار شده بود  ، و سیامک پورزند  با  سخنرانی   بیاد ماندنیش  ، به نسل روز نامه نگارپس از  انقلاب  هم ، که  جوان بودند و ازاو و هم کاران فراموش شده اش  ، کمتر می دانستند ،  شناخته شد  و با تلاشی که برای امور فرهنگی اعضای انجمن صنفی انجام می داد، این شناخت  همراه با حس احترام به پیشکسوت ، بیشتر و عمیق تر می شد تا بدانجا که همه می دانستند   که  اگر هر پنجشنبه  سالن  سینمایی برای بچه های انجمن  صنفی  روز نامه نگاران  ، گرفته می شود  تا اعضا در کنار خانواده  های خود به  تماشای فیلم  های مطرح روز می نشیند تا یک شب بیادمانی برایشان ساخته شود ، همه از همت  عمو پورزند است  که  با عشق و علاقه ی خاص خود  برای  شادی هم قبیله گان  جوانش انجام می داد تا بدانجا که  با فروتنی خاص خود ،  جلوی درب ورودی  سینما می ایستاد تا مبادا  برای ورود  اعضا به سینما ،  مسئله ای  پیش اید و آنها در مقابل خانواده  های خود که مهمان بودند  سرافکنده شوند.</p>
<p align="right">روزی که خبر دستگیری  عمو پورزند در تحریریه ها و بین بچه های  روز نامه نگار منتشر شد همه می دانستند که می خواهند یکی  دیگر از بزرگان قبیله را هم چون مرغ بی بسمل سر بزنند ، و تن نحیف و بیماریش  را آنچنان که در  زیر   شکنجه  های روحی و جسمی  بیمار کردند و شکستند ،  و کسی به زنده ماندنش  کمان نداشت تا   روزی که  به ظاهراو را  ازاد می کنند  ، آنچه از سیامک پورزند را به قبیله اش تحویل دادند  ،چینی  شکسته ای بود که  جز  با عشق بند زده  نمی شد ، عشق به دو  فرزند ی که او را باز هم قادر به ادامه زندگی و مبارزه با بیماریش کرد تا  راه برود  ، از درد ناله کند و چون شمع  هر روز  قطره قطره اب شود ، اما حاموش و مگو و به ندرت در محفلی ظاهر می شد ،  تا مبادا  بخاطر معاشرت با او ، هم قبیله ای گرفتار اید . عمو پورزند  را جذامی می خواستند . جذامی سیاست ، تا کسی  جرات دیدارش را نداشته باشد ،. و این  پایان آن همه مشقت بر این هم قبیله نبود که او را بریده از جان هم می خواستند</p>
<p align="right">در فرهنگ عامه ما  ایرانیان ضرب المثلی وجود دارد  به نام نمد مال شد ن  که ضرورت بکار گیری  آن در توصیف شر ح حال کسی  است که ذره ذره قصد جانش را می کنند تا بدانجا که  یا از صحنه بیرون  می رود و یا دست از  جان  می شوید که مصداق تاریخی آن  از قبیله قلم  ،  حکایت مهاجرت صور اسرافیل و  مر حوم دهخدا به کشور عثمانی است و سیامک پورزند  در عصر حاضر است  که از خدا بی خبران ، بیماریش را که چون اتش به جان شمع افتاده بود ، کم دانستند ، و تن نحیف  سالخورده ی این  عاشق  به وطن  را نمد مال می خواستند  ، تا آنچنان عرصه  بر او تنگ اید که به  گفته  ی یک از دو دلبندش  ،خود را از طبقه ششم محل سکونتش به پائین اندازد  تا با مرگ خود هم  افشاگر  رذالتی از گروهی باشد  که  امروز بنام دین  بر وطنمان  حکومت می کنند غافل که</p>
<p align="right">چنانن طلوع کند آفتاب هستی ما</p>
<p>که یاد کس نکند از زمان پستی ما</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%85%da%a9-%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af-%d8%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%a8%db%8c%d9%84%d9%87-%d9%82%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نقدی بر نقد کتاب برگزیده سال ۲۰۱۱</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%82%d8%af-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b2%d9%8a%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%db%b2%db%b0%db%b1%db%b1/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%82%d8%af-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b2%d9%8a%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%db%b2%db%b0%db%b1%db%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Apr 2011 19:17:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=2255</guid>
		<description><![CDATA[این مطلب در  بخش مقالات و نظرات  گویا منتشر شد  برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید
این روزها با نگاه کردن از منظر اخلاق سیاسی ، آنچه به چشم می آید به دور از انتظاراتی است که از کنش سیاسی مبتنی بر اخلاق توقع می رود و این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این مطلب در  بخش مقالات و نظرات  <span style="color: #800000;"><strong>گویا</strong></span> منتشر شد  برای خواندن آن<span style="color: #800000;"><strong> <a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2011/04/121189.php">اینجا </a></strong></span>را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید</p>
<p>این روزها با نگاه کردن از منظر اخلاق سیاسی ، آنچه به چشم می آید به دور از انتظاراتی است که از کنش سیاسی مبتنی بر اخلاق توقع می رود و این در حالی است که اینک دورانی را پیش رو داریم که، آنگونه که  کانت آرزو می‌کرد، فقط سیاست ورزان با اخلاق را می‌توان تحمل کرد ؛ نه سیاست پیشه گانی را که  بدور از  اخلاق ، همه چیز را در جهت سود و زیان خود می نگرند</p>
<p align="right">در خیر ها آمده است که<strong> کتاب برگزیده </strong><strong>جایزه بین المللی کتاب حقوق بشر در سال </strong><strong>۲۰۱۱</strong> به نویسنده و روز نامه نگار با سابقه ایرانی هوشنگ اسدی برای نوشتن کتاب&#8221; <strong>نامه هائی به شکنجه گرم</strong>&#8221; تعلق گرفته که طبعا  برای هر ایرانی که به دلیل آنچه در کشورش می گذرد و گوشه ای از ان ، با نوشتن چنین کتابی  ، به گوش جهانیان رسیده است ،نه تنها  خبر مسرت بخش که  باعث مباهات است و از این منظر باید به  نویسنده این کتاب ضمن تبریک ، از آنچه بر او گذشته است   تا بدانجا که  همانند بسیاری ازازادیخواهان از بند رسته ،  حتی  مجبور به  اعترافات دورغین ، برای نجات جان خود شد ، دست مریزاد گفت و با او همدردی کرد و این یعنی اخلاق و همان چیزی که متاسفانه در  برخی از هم وطنانمان کم رنگ شده و برای  مقاصد غیر اخلاقی خود دست به هر کار ناجوانمردا نه ای میزنند از جمله اخیرا به فاصله چند روز بعد از اعلام خبر برگزیده شدن کتاب &#8221; <strong>نامه هایی به شکنجه گرم </strong>&#8221; ، مطلبی در باره  این کتاب بعنوان نقد منتشر می شود که بیش از آنکه  نقد باشد ، تخریب ناجوانمردان نویسنده  کتاب است و نه خود کتاب که لاجرم ،  این چند خط را نه  به آداب نقد که  برای  یاد آوری رعایت  اخلاق فراموش شده در برخی از هم وطنان ، از جمله  نویسنده  نقد  کتاب برگزیده سال ۲۰۱۱ ، باعث گردید .</p>
<p align="right"><span id="more-2255"></span></p>
<p align="right">بی شک با توجه به فکت هایی که صرفا برای کم ارزش جلو دادن  کتاب و تخطی  شخصیت نویسنده  آن ، در نقد مورد نظر  به وفوردیده می شود  ،نه تنها  آنرا به دلیل عدم رعایت اصول نقد نویسی  ، قابل اعتنا نمی  سازد بلکه  اغراض و خصومت شخصی در جای جای آن  باعث می گرددتا  برچسبی جز مطرح  شدن  به قیمت تخریب دیگران ، به ان نتوان زد ،  و ایضا   سالخورده ای چون مرا  با خواندن این به اصطلاح  نقد بیاد  نوچه جاهلانی بیاندازد  که در قدیم برای مطرح شدن  حود  حتی به قیمت لت و پار شدنشان ، با لوطی و پهلوانی  که  در نزد مردم مقبولیتی داشت  ، در می افتادند و  با آنها سر شاخ می شدند  و بعضا کارشان هم  به  غسالخانه  می کشید تا  بلکه مطرح شوند، که یک نمونه اش  مرحوم اقا رضا جوجو نامی بود  که سیلی خوردن از طیب را یکی از  افتخارات خود می دانست .</p>
<p align="right">الغرض اینگونه قلم در تخریب دیگران  زدن ، آن هم به نام نقد،   به دور از اخلاقیات است حتی اگر قصد همانی باشد که  نویسنده ان نقد  کذایی  خود می گوید &#8221; به خاطر وارونه‌گویی، دروغ‌پردازی و تحریف یک دوره از تاریخ میهن‌مان&#8221;  مجبور به نوشتن  این نقد  شده است  که در این صورت  باید از ایشان پرسید   ،  که ایا  براستی  منکر فجایعی که در کتاب مورد نقد شما بدان اشاره شد  و  هنوز هم  در وطنمان  ادامه دارد ، هستید؟  ایا  صد ها نمونه  ای که وجود دارد و حبس کشیده های  که کهریزک ها را افشا کرده اند و  امروز حتی جهانیان  هم از آن با اطلاع  هستند و هر روز صد ها  اعلامیه منتشر می سازند ، همه دورغ است ؟و یا  منظور از دورغ بودن کتاب ،  پس و پیش نوشتن ساعت و یا تاریخ وقوع ظلم است  که  باعث  به جوش امدن  عرق  وطن پرستانتان  گردید تا بنام  دفاع از تاریخی که چیزی جز ثبت   ظلم های  روا شده بر ملت  ها نیست ،  این چنین کمر همت برای زیر پا گذاشتن اخلاقیات  بسته اید  ؟ ایا هیچ  احتمال نمی دهید که  شاید ، همه آنهائیکه  بعنوان داور در انتخاب این کتاب  بعنوان بهترین کتاب سال نقشی داشتند ، نه به  اندازه  شما ،  اما  کمی  دارای هوش و ذکاوت بوده اند ، که برای صحت و سقم  مطالب کتاب مورد نقد قرار گرفته شما ، دست کم  از بین صد ها  پناه جوی وروز نامه نگار و شکنجه شده هائی که امروز آواره غربت هستند  ، پرس و جو کرده باشند ؟ و یا تنها  ازهوش سر شار شما بود   که از بین آن همه  مطلب نوشته شده در کتاب ،  نائل به کشف این مهم گردیدید که  مثلا   مراجع و روحانیون برای بار عام دادن در صدر مجلس می نشینند  نه در وسط اتاق ؟ تا  آن را بعنوان سندی در رد کتاب  این چنین در بوق و کرنا کرده اید ؟.</p>
<p align="right">به نظر نگارنده اینگونه نقد نویسی ها که متاسفانه  امروز در بین برخی ازما غربت نشینان رواج یافته ، و  با توسل به چنین روش های  ناجوانمردانه ای  قصد مطرح شدن را داریم ، حکایت همان ماجرایی  است که در  رمان معروف &#8221; جنگل روسیه &#8220;  آمده است که در آن رمان  (جنگل روسیه ) نویسنده دو شخصیت را در دوران استالین که بازار تملق و چاپلوسی رواج داشت به تصویر می کشد که هر دو استاد دانشگاه و محقق هستند ، اما یکی کوشا و زحمتکش و دیگری خرمگس گونه کارش این است که از خون وجود استاد زحمتکش تغذیه می کند . استاد زحمتکش با شورعلاقه جنگلها را زیر پا می گذاشت، درخت ها را طبقه بندی می کرد و در آفات جنگل ها و طرق مبارزه با این آفات مطالعه و نتیجه مطالعاتش را هر چند سال یک بار منتشرمی ساخت اما استاد خرمگس به انتظار می نشست تا استاد زحمتکش کتابی را منتشر کند تا او آن را نا جوانمردانه نقد کند و در جراید استاد زحمتکش را بکوبد .</p>
<p>این ماجرا سال ها ادامه داشت و هر بار که استاد بینوای زحمتکش نتیجه مطالعاتش را منتشر می کرد استاد خرمگس آن را به دور از انصاف تخطه می کرد از همین رو استاد زحمتکش از زحماتش جز شما تت و سر زنش عایدی نداشت اما استاد خرمگس نشان و مدال ها می گرفت و بر سینه می زد تا بدانجا که عاقبت استاد زحمتکش ، زحمت کشیدن را بیهوده دانست و اندیشید که چرا بی جهت خود را در معرض طعن و لعن و سرزنش قرار دهد،بهتر است که دیگر از کار کناره گیرد و مطالعاتش را متوقف سازد و دیگر کتابی منتشر نکند ، اما استاد خرمگس با پی بردن به تصمیم استاد زحمتکش به دست و پا می افتد و کناره گیری استاد زحمتکش را برای خود مصیبت دانست چرا که اگر استاد زحمتکش حاصل مطالعاتش را منتشر نمی کرد ، استاد خرمگس هم مطلبی برای نقد نداشت تا درباره اش نقد غیر منصفانه بنویسد ،و  این قانون خرمگس ها ست که  کنش ها یشان ، مبتنی بر اخلاق نیست</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1390/02/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%82%d8%af-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b2%d9%8a%d8%af%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%db%b2%db%b0%db%b1%db%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چالش های فرهنگی میان ایرانیان خارج از کشوردر مصاحبه با رادیو SbS استرالیا</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/09/%da%86%d8%a7%d9%84%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%da%a9/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/09/%da%86%d8%a7%d9%84%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Nov 2010 13:35:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=2082</guid>
		<description><![CDATA[چند وقت قبل  مطلبی تحت عنوان این همه  جماق ضعف فرهنگی را بر سر ما نکوبید ، از صاحب این قلم  در این  فضای مجازی منتشر شد که در بسیاری از سایت ها  ی دیگر نیز ، از جمله در بخش تازه تاسیس  گویا MY GOOYA منتشر گردید .  موضوع آن  نوشتار نقدی کوتاه بر  [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">چند وقت قبل  مطلبی تحت عنوان <a href=" http://bijan-safsari.com/1389/08/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%A8/"><strong>این همه  جماق ضعف فرهنگی را بر سر ما نکوبید </strong></a>، از صاحب این قلم  در این  فضای مجازی منتشر شد که در بسیاری از سایت ها  ی دیگر نیز ، از جمله در بخش تازه تاسیس  گویا <a href=" http://my.gooya.com/permalink/3027.html">MY GOOYA </a>منتشر گردید .  موضوع آن  نوشتار نقدی کوتاه بر  رفتار ها و عملکرد های  تعداد  قلیلی  از هم وطننان غربت نشینی  بود که  در تعاملات خود با دیگر هم وطننان  خارج از کشوردجار ضعف فرهنگی بوده  که از نظر صاحب این قلم  ، برآیند چنین رفتار هایی ،  ان هم در  تعداد  اندکی  از هم وطننان مهاجر غربت نشین که مسبوق به سابقه نیز هست ، همواره  باعث  عدم انسجام در بین ایرانیان خارج از کشوربوده است و  از  قضا ی روزگار  ،  هیچگاه  هم برای رفع  برخی از  نقیصه اخلاقی   که ریشه در فرهنگ ما ایرانیان دارد، اقدامی  صورت نگرفته بلکه هرگز همتی هم برای تجدید نظر  در معیار های فرهنگی خود نداشته ایم ،  اگر هم  کسی در این خصوص  کلامی نقد گونه    بر  زبان  آورده است با انگ هایی چون آب در اسیاب دشمن ریختن و یا  با مباحث بی ربط مبتنی بر احساس  و نه منطق  ویا  واقعیت ، نقد کننده را وادار به سکوت کرده اند .</p>
<p><span id="more-2082"></span>الغرض  موضوع  مقاله یاد شده  سوژه ای برای  بخش فارسی رادیو SbSاسترالیا شد که  <strong>پیمان جمالی</strong> یکی از تهیه کنندگان و مجریان  بخش فارسی این رادیو ، مصاحبه ای در این خصوص با  نگارنده انجام داد  که روز شنبه بیست نهم آبان  ماه سال جاری   تحت عنوان  <a href=" http://www.sbs.com.au/yourlanguage/persian-farsi/highlight/page/id/125617/t/Cultural-Challenges-Among-Iranians-Abroad"><strong>چالشهای  فرهنگی میان ایرانیان خارج از کشور</strong></a> از رادیو سراسری   SbS برای ایرانیان مقیم  استرالیا پخش شد  که در صورت تمایل  از طریق لینک زیر ، پس از دانلود فایل کم حجم این مصاحبه ،  می توانید آن  را  گوش کنید</p>
<p><strong><a href="http://www.4shared.com/audio/cAoUqe_9/PersianFarsi_101120_125617.html">برای شنیدن  مصاحبه  با رادیو sbS استرالیا اینجا را کلیک کنید</a></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/09/%da%86%d8%a7%d9%84%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این همه چماق ضعف فرهنگی را بر سر ما نکوبید</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/08/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%d9%85%d8%a7%d9%82-%d8%b6%d8%b9%d9%81-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1-%d8%b3%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d9%86%da%a9%d9%88%d8%a8/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/08/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%d9%85%d8%a7%d9%82-%d8%b6%d8%b9%d9%81-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1-%d8%b3%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d9%86%da%a9%d9%88%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Nov 2010 11:05:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=2075</guid>
		<description><![CDATA[چندین سال است  که بین   ما ایرانی ها  مد شده است  که همه از بی فرهنگی بنالیم   خاصه  آنجا که  پای استدلالمان در بحث ها و گفتگوی ها یمان می لنگد ، و این  دم زدن ها از بی فرهنگی و یا بهتر است بگوئیم ضعف فرهنگی بیشتر در بین هم وطننان  خارج از کشور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">چندین سال است  که بین   ما ایرانی ها  مد شده است  که همه از بی فرهنگی بنالیم   خاصه  آنجا که  پای استدلالمان در بحث ها و گفتگوی ها یمان می لنگد ، و این  دم زدن ها از بی فرهنگی و یا بهتر است بگوئیم ضعف فرهنگی بیشتر در بین هم وطننان  خارج از کشور متداول است  که  سال ها پیش  به هر دلیلی ، چه به اجبار و یا به  خواست و اراده ی خود ، جلای وطن کرد ه اند، واز میان این گروه هستند  کسانیکه  در پی در هم آمیختن با فرهنگ جدید  ، ضمن  داشتن  فرهنگ دو گانه ، کمی هم نسبت به  واقعیت ها  و شناخت  جامعه  امروز  کشور خود دچار توهم هستند ، از این رو  چنان این مقوله  ضعف فرهنگی را در بحث ها و مجادلاتشان ،  مخصوصا وقتی  طرف مقابلشان یکی از هم وطننان تازه  به خارج  رفته  باشد ،   به مثابه چماقی  می گیرند  که با کوچکترین  بهانه ای  آن را بر سر طرف مقابل فرو می اورند طرفه آنکه طی سی سال گذشته   بنا به شرایط حاکم بر جامعه ، تغیراتی  نیز در نوع رفتار  و اخلاق جامعه ایرانی  پس از انقلاب  ایجاد گردید که بی شک  با معیار های متداول روز جهان پیشرفته و یا با متوسط ایده ال همگان فاصله دارد .که این خود بهانه ای برای این گروه قلیل از هم وطننان خارج از کشور گردیده  که تا مرز توهین و بی تفاوت بودن نسبت به  روز گار هم وطننان  تازه مهاجرت کرده خود پیش روند.</p>
<p align="right">باران که در لطلفت طبعش خلاف نیست<br />
در باغ  لاله روید و در شوره زار خس</p>
<p align="right"><span id="more-2075"></span>اجازه دهید حکایتی  برای نمونه آنچه در بالا گفته آمد نقل کنم .  چند وقتی  است که درفضای مجازی  فرصتی پیش آمد تا با یکی از هم وطننانی  که سال ها پیش به دلایل سیاسی مجبور به ترک وطن گردیده و در طی این سال ها  بقول خودش د می از یاد وطن و مردم  محل زادگاهش ( که به نظرم منظور از وطن همان محل زادگاهش بود )   غافل نبوده و علاوه بر کار  رسانه ای در انواع کمپین های  حقوق بشری هم فعال  است ، اشنا شوم ، بعد از چندین جلسه  گفتگو درباب مسائل  سیاسی و احتماعی ، روزی بحث بر سر تفاوت فرهنگی بین ایرانیان داخل و خارج از کشور پیش امد که صراحتا عنوان کرد ، ما ایرانیان قدیمی مهاجر نسبت به  ایرانیانی که تازه مهاجرت کرده و به خارج آمد ه اند به نوعی گارد و سپر داریم ، پرسیدم چرا ؟ گفت ، اولا قریب به اتفاق این گروه به دلیل تفاوت  اخلاق و رفتار فرهنگی ،  که پس از انقلاب  افت  فاحشی داشته و همه  دورغگو وفریب کار شده اند  ، قابل اطمینان نیستد ،  ثانیا  با ورود این افراد با توجه به  وخامت  اوضاع  اقتصادی در جهان و مسئله بیکاری ، رقیبان پر دردسری برای ما مهاجرین قدیمی شده اند . با خودم گفتم  پس این همه  فعالیت در کمپین های حقوق بشری برای چیست  ، فقط برای کشته شدگان و یا زندانیان است ؟ و این هم وطننان مهاجر جدید  به حساب نمی ایند ؟</p>
<p align="right">روح پدرم شاد که می گفت به استاد<br />
فرزند مرا عشق بیاموز  و دگر هیچ</p>
<p align="right">پرسیدم  دلیل داشتن چنین  گاردی ان هم برای هم وطننان تازه  مهاجرت کرده تان چیست؟</p>
<p align="right">بدون لحظه ای درنگ گفت : چون خوبی هایمان را به بدی جواب دادند</p>
<p align="right">پرسیدم :  بین این همه مهاجر، چند نفرشان باعث تکدر خاطره شما شدند که شما اعمال و یا رفتار ان چند نفر را به پای همه  کل ایرانی های تازه مهاجرت کرده و ایضا ناشی از ضعف فرهنگی می دانید  ؟</p>
<p align="right">گفت : مهم  یک یا چند نفر نیست بلکه با تحقیقی که  با دوستانم که آنها هم مثل من ، چندین سال است در غربت زندگی می کنند ،انجام داده  ایم ،  متوجه شدیم ، اینگونه رفتار و اخلاق  متاسفانه در همه ایرانیان  خاصه بعد از انقلاب نهادینه  گشته  و به تعبیری نیش عقرب نه از ره کین است ، اقتضای طبیعتش این است .</p>
<p align="right">گفتم اما من با هم وطننان  تازه مهاجرت کرده هم ارتباطات دارم  و آنها هم  گله هایی از شما قدیمی ها دارند.</p>
<p align="right">پرسید مثلا چه گله ای ؟</p>
<p align="right">گفتم مثلا اینکه  شما قدیمی ها به دلیل  وارد بودن به راه و چاه گرفتن کمک از سازمان های بین المللی ، با نام تازه واردینی که به شما اعتماد کردند تا  با کمک  شما بتوانند ، بر فرض از مقرری و یا امکانات حقوق بشری استفاده کنند ، شما  با نام آنها  برای خودتان بوجه گرفته اید.تا بدانجا که آن هم وطننان فریب خورده دچار افسردگی  شدند و با زبان بی زبانی فریاد می زنند</p>
<p align="right">از طلا گشتن پشیمان گشته ایم<br />
مرحمت فرموده ما را مس کنید</p>
<p align="right">کمی مکث کرد و گفت  البته چنین کسانی هم یافت می شوند</p>
<p align="right">بدون درنگ پرسیدم :  پس چرا چنین منطقی را برای آنهایی که بر فرض به شما بد کردند صادق نمی دانید و همه را با یک چوب می رانید ؟</p>
<p align="right">القصه  این همه گفته امد تا بگویم  چرا جامعه مهاجر ایرانی در خارج از کشور هیچگاه به انسجام و یک پارچگی  نرسیده است  که  به نظر نگارنده ابشخور همه این  نابسامانی های جامعه  مهاجر ایرانی در خارج از کشور ،همان  ضعف فرهنگی است که تنها مختص به  هم وطننان داخل کشور نیست  چرا که حتی با چندین سال  زندگی در  جامعه ای  دارای  فرهنگ مطابق با  معیار های جهان پیشرفته  و دور بودن  از فرهنگ بومی ، هنوز گروهی  از هم وطننان مهاجر ،نتوانسته خصلت ها ی تحمیل شده و نا متعارف در فرهنگ ایرانی را از خود دورکنند. و از این رو است که  پس از سی سال مهاجرت هنوز یک تشکل قابل اتکا از میان  انبوه مهاجرین  خارج از کشور ایجاد نگردیده است .</p>
<p>در ره منزل لیلی که خطر هاست به جان<br />
شرط اول قدم آن است که مجن</p>
<p>این مطلب در  <a href=" http://my.gooya.com/permalink/3027.html"> <strong>MAY GOOYA</strong></a> منتشرشد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/08/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%d9%85%d8%a7%d9%82-%d8%b6%d8%b9%d9%81-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1-%d8%b3%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d9%86%da%a9%d9%88%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نهضت  جهانی کتاب در گردش</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%86%d9%87%d8%b6%d8%aa-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%b4/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%86%d9%87%d8%b6%d8%aa-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Sep 2010 20:57:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1948</guid>
		<description><![CDATA[
آنچه در ادامه می خوانید  قسمتی  از مقاله ای  است  که در پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب منتشر شده است که بسیاری  از طرفداران کتاب و جامعه کتاب خوان ایرانی با خواندن این متن به فکر پیوستن  به نهضت جهانی کتاب در گردش افتادند . حیفم آمد  مخاطبان این قلم که هر از گاهی  قدم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" src="http://www.irupload.ir/images/w2xfv2rvdnbspn53q7wf.jpg" alt="" width="328" height="400" /></p>
<p>آنچه در ادامه می خوانید  قسمتی  از مقاله ای  است  که در <strong><a href="http://www.bookcity.org/">پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب</a> </strong>منتشر شده است که بسیاری  از طرفداران کتاب و جامعه کتاب خوان ایرانی با خواندن این متن به فکر پیوستن  به نهضت جهانی <strong>کتاب در گردش </strong>افتادند . حیفم آمد  مخاطبان این قلم که هر از گاهی  قدم رنجه می دارند و به این خانه سر می زنند از خواندن این متن غافل بمانند .</p>
<p><strong><span style="color: #0000ff;">کتابت را جا بگذار</span></strong></p>
<p>جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رقتاری است که اکنون در ایتالیا و  فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها   می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما   یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: &#8220;شما نیز بعد از   خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این   اثر استفاده کنند.&#8221; <em>رول هورنباکر</em> نخستین کسی بود که این حرکت را  انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این  رفتار را Book  Crossing گذاشت؛ یعنی <strong>کتاب در گردش</strong>.  در  فرانسه کتاب‌های در حال گردش از ۱۰ هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار   جدید را می‌شود به نوعی &#8220;کمپین کتابخوانی&#8221; یا &#8220;کمپین به اشتراک گذاشتن   کتاب&#8221; در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل   باشد.</p>
<p><span id="more-1948"></span>حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است. در <em>ترک‌بوکو</em> – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها   توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود   ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛  از خوشحالی در پوست  خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:</p>
<p>&#8220;من این  کتاب را با علاقه خواندم و آن را در  همان مکانی که به آخر رسانده بودم  رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب  خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان  آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که  پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند  اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد  خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل  پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید.&#8221;</p>
<p>در همان صفحه دستخط سومین  خواننده توجهم را  جلب کرد: &#8220;خواننده شماره سه در ترک‌بوکو&#8221;. پس تا به‌حال  سه نفر که همدیگر  را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اصلاعات  موجود در همان صفحه،  خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در  شهر بُدروم مطالعه‌ی آن  را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.</p>
<p>برای  این سنت جدید کتابخوانی سایت  اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان  بتوانند با عضویت در آن به رهگیری  کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند.  توصیه می‌کنم سری به سایت <strong><span style="color: #008000;"><a href="http://www.bookcrossing.com/">bookcrossing.com</a></span></strong> بزنید. طبق اطلاعات موجود در  حال حاضر بیش از ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار جلد  کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت  ثبت شده در حال گردش هستند. هدف  گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن  دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از  این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل،  یا سالن انتظار سینما  کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با  یک جلد &#8220;کتاب در گردش&#8221;  روبرو شده باشید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%86%d9%87%d8%b6%d8%aa-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دکتر علی بهزادی ،مدیر مجله سپید و سیاه چشم بر دنیا بست</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%8c%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%ac%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%be%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%da%86/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%8c%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%ac%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%be%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%da%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 18:01:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1891</guid>
		<description><![CDATA[
علی بهزادی روز نامه نگار پیشکسوت ، دیروز  در سن ۸۵ سالگی بعلت کهولت سن دارفانی را وداع گفت .
خبر آنچنان کوبنده شوک بر انگیز  بود که بعد از  چند بار خواندن هنوز باور نداشتم .
باور نمی کنم ،  همین دیروز بود ( شنبه ۶ شهریور) که در مراسم  فوت مادر بهروز بهزادی  سردبیر  روز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img class="alignnone" title="دکتر علی بهزادی" src="http://www.irupload.ir/images/kpez8mmgp0kne26b4w5.jpg" alt="" width="226" height="170" /></p>
<p align="right">علی بهزادی روز نامه نگار پیشکسوت ، دیروز  در سن ۸۵ سالگی بعلت کهولت سن دارفانی را وداع گفت .</p>
<p align="right">خبر آنچنان کوبنده شوک بر انگیز  بود که بعد از  چند بار خواندن هنوز باور نداشتم .</p>
<p align="right">باور نمی کنم ،  همین دیروز بود ( شنبه ۶ شهریور) که در مراسم  فوت مادر بهروز بهزادی  سردبیر  روز نامه توقیف شده  اعتماد، در مسجد رضا  کنار دست استاد نشسته بودم ، وقتی اقای دعایی  مدیر مسئول  روزنامه اطلاعات که همیشه در چنین مراسمی پیش قدم  بوده و بی تکلف و بی بادی گارد حضور دارند ،  در ردیف پشت سرما نشستند ،  استاد سر شان را  کمی به جلو آوردند و گفتند ، دو سال پیش شنیدم  پسر  مرحوم مسعودی ، صاحب روز نامه اطلاعات به ایران آمده و ایشان ( اشاره به اقای دعایی ) از او تجلیل کرده و حتی یک اتاق کار هم در روزنامه  به  او داده است  ، شما شنیدید؟ ،  آهسته در گوششان که دیگر به سختی  می شنیدند گفتم استاد بنده بی خبرم اما اگر بخواهید از  اقای دعایی می پرسم ، با  خند ه ای گفت ، نه ولش کن ، من هم شنیدم ،  می خواستم ببینم صحت دارد یا نه . بعد کمی شانه هایشان را برگردانند تا آقای دعایی را ببینند ، در همین هنگام فرهاد سپهرام ، روز نامه نگار خوش قلب  قبیله بی یاور  قلم بدستان مطبوعاتی ،  برای خدا حافظی به سمت ما  آمد و گفت ، من دیرم شده باید بروم ، با عجله و با  اشاره به استاد گفتم ، استاد بهزادی ، فرهاد  لبخندی زد و گفت افتخار شاگردی ایشان در دانشگاه  را داشتم و بعد  شانه های استاد را بوسید و رفت در همان هنگام در دلم ضمن تحسین  کارزیبای  این هم قبیله  که  از شاگردان  استاد نیز بود با خود گفتم  ایکاش من هم افتخار تلمذ از محضر این بزرگ مرد را داشتم اگر چه  بی نصیب از فیض  محضر شان نبودم  خاصه آن روزی که فرانه خانم دختر استاد  ،  که نامش  با مجله دانستنیها  همان نشریه ی بی تکرار و بیاد ماندنی که اولین مجله دائره المعارف رنگی کشور مان  بود و حالا بخشی از نوستالژی نسل من  در ۳ دههء گذشته است ، گره خورده ، برای  انتشار مجدد  مجله  دانستنی ها به همراه  پدر بزرگوارشان استاد بهزادی به دفترم آمده بودند ، آن روز من بودم و آفتاب ،  دیگر حتی فرانه خانم  هم که  در آن روز از بیماری کلیه رنج می بردند و ناظر گفتگو ی ما ، گویی بین ما نبودند ، کلام استاد بود که چون در به جانم می ریخت طرفه آنکه او را با ترفندی زیر کانه به گفتن  رمز و رموز این حرفه بی پیر کشانده بودم و او  می گفت آنچه را باید  شاگرد ابجد خوان نشسته در مقابلش می آموخت .از فرانه  خانم گفتم  راستی  او اکنون با این غم چه می کند ؟</p>
<p align="right"><span id="more-1891"></span>برای اهل قبیله مطبوعات  نمی نویسم که یار با یار به یک چشم زدن  میگوید ، روی سخنم  آنانیست که موی در اسیاب عمر سپید کردند و نام مجله سپید و سیاه ، هنوز هم  چون خاطر ی خوش در یاد شان مانده ، مجله ای که آغاز انتشارش  سال   ۱۳۳۲ بوده  و پایانش  در مرداد سال ۱۳۵۳ با حکم توقیف  رقم  خورده  است.  دریغا که پس از انقلاب هم  با همه تلاشی که استاد برای  انتشار مجدد  سپید و سیاه داشت ، در سال ۵۸ باز هم  متوقف می شود .   توقیفی  که زندگی مخفی را برای استاد به ارمغان داشت که  به گفته <strong> ناصر تقوایی</strong> کار گردان مشهور سینما  که از اقوام نزدیک استاد  است ، این مکان امن  خانه  تقوایی  بود و نهایتا پس از گرفتن وکیل تبرئه می شود.</p>
<p align="right"><img class="alignnone" title="بهزادی" src="http://iranbartar.blogspirit.com/media/00/00/2ad143217fe167edd0abdca0f56a9011.jpg" alt="" width="360" height="270" /></p>
<p>می گویند از مهمترین و  مشهورترین نشریاتی که نامشان به قول معروف  جنبه  استعاره داشته مانند مجله  <strong>خاک و خون</strong> ، محسن پزشکپور ، مجله <strong>سپیده و سیاه</strong> استاد دکتر علی بهزادی بود که اگر چه  مشی سیاسی مطلق نداشته اما همواره گرفتار محرمعلی خان زمانه بود</p>
<p>استاد بهزادی  به  روز نامه نگاری عشق می ورزید ، با اینکه تحصیلاتش در حقوق بود اما همواره  خود را  روز نامه نگار می دانست  ، خاطره ای از روز های اولیه راه اندازی سپید و سیاه  از  استاد شنیدم  که می گفت سه شنبه ۱۵ مرداد سال ۳۲ روز قبل از اولین انتشار نشریه خدمت مرحوم جناب کاشی‌چی ، مدیر انتشارات گوتنبررفتم. از ایشان خواستیم درباره نشریه‌ای که آن زمان ۴ صفحه بود نظر دهد. ایشان گفتند که چنین مجله‌ای نمی‌گیرد چون سرمقاله‌ای کوبنده ندارد و پاورقی‌های آن کم است.آن روز خیلی دلم شکست اما با تغییراتی که انجام شد کار مجله گرفت و &#8230;</p>
<p><img class="alignnone" src="http://www.iricap.com/images/other/mehr28-behzady-k.gif" alt="" width="100" height="139" /></p>
<p><strong>سید فرید قاسمی </strong>در کتا ب  خاطرات مطبوعاتی ، خاطره ای را ازقول  استاد بهزادی با عنوان  <strong>لغو موقت سانسور</strong> نوشته است  که با کمی خلاصه  حکایت آن بدین شر ح است :</p>
<p>تا اوایل سال ۱۳۴۰ تا قبل از انتخاب کندی دموکرات به ریاست جمهوری امریکا ، در ایران سانسور مطبوعات بشدت اجرا می شد ، از یک سو هر روز به وسیله  متصدیان قسمت مطبوعات ساواک به سردبیرهای مجلات وروزنامه ها تلفن میشد و درباره ی این این که چه چیز هایی را بنویسید  و چه چیز هایی را ننویسید دستور هایی داده می شد و علاوه بر آن در مورد مجلات یک روز قبل از تاریخ انتشار و در مورد روز نامه ها نخستین شمار ه ای که ازچاپ خارج می شد به وسیله محرمعلی خان به ساواک برده می شد و فقط بعد از ملاحظه مجله و روزنامه و دادن تغیرات در آن ، اجازه انتشار روز نامه یا مجله صادر می گردید . اما ناگهان بر خلاف سنت ، محرمعلی خان در روز معین برای گرفتن  نشریات نیامد . از آنجا که  بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا آغاز سال ۱۳۴۰ چنین وضعی  سابقه نداشت و در تمام این ۸ سال مجله ها و روزنامه ها قبل از انتشار سانسور می شدند و ما که نمی دانستیم  موضوع چیست ، برای اولین بار  پس از ۲۸ مرداد مجلات خود را بدون سانسور منتشر کردیم  &#8230; غافل اینکه  رژیمی که بر پایه دیکتا توری و سانسور استوار است ، نمی تواند  روش خود را تغیر دهد، و دیر یا زود سر وقت ما خواهد امدو تلافی این روز ها را در خواهد آورد که چنین هم شد .</p>
<p>از مهترین آثار قلمی استاد می توان به  سه جلد کتاب  <strong>شبه خاطرات</strong> او که به نوعی اتو بیوگرافی است یاد کرد که ماجرای آشنایی خود  با شخصیت‌های پرآوازه و معروف کشور و همچنین حوادثی که در طول ۳۰ سال دوران روزنامه‌نگاری‌اش اتفاق افتاده بود ، با هنرمندی هر چه تمام‌تر، در این کتاب با نثری  زیبا و ساده و روان به رشته تحریر درآورد که  امروز یکی از منایع مهم  تاریخ روز نامه نگاری محسوب می شود.</p>
<p>یادش گرامی و راهش مستدام باد</p>
<p>این مطلب در<strong><a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/109886.php"> گویا </a></strong>منتشر شد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%8c%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%ac%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%be%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%da%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماه مگ</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d9%85%da%af/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d9%85%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 21:25:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1886</guid>
		<description><![CDATA[در بین داستان هایی که  تا کنون نوشته ام داستانی به نام  ملاقات شرعی دارم  که شر ح حال  زندان است ، این داستان  اخیرا در نشریه ادبی و فرهنگی  ماه  مگ منتشر شد . برای  دیدن این نشریه وزین ادبی روی ادرس زیر کلیک کنید .
http://www.mahmag.org/farsi/index.php
البته لینک  ماه مگ فقط با فیلتر شکن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">در بین داستان هایی که  تا کنون نوشته ام داستانی به نام <strong><span style="color: #ff0000;"> <a href=" http://www.mahmag.org/farsi/twinblogs.php?itemid=2273">ملاقات شرعی</a> </span></strong>دارم  که شر ح حال  زندان است ، این داستان  اخیرا در نشریه ادبی و فرهنگی  <strong><span style="color: #0000ff;">ماه  مگ</span></strong> منتشر شد . برای  دیدن این نشریه وزین ادبی روی ادرس زیر کلیک کنید .</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.mahmag.org/farsi/index.php">http://www.mahmag.org/farsi/index.php</a></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">البته لینک  ماه مگ فقط با فیلتر شکن باز میشه اما برای دوستانی که می خواهند داستان  را بخوانند می توانند  به قسمت داستا ن  های این سایت   مراجعه و یا از <strong><a href="http://bijan-safsari.com/1385/06/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D8%B9%DB%8C/"> اینجا</a> </strong> بخوانند<br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d9%85%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تعامل در ادیان</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d9%85%d9%84-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d9%85%d9%84-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 10:46:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1846</guid>
		<description><![CDATA[
گه ره  دیر و گهی راه حرم می پویم
مقصدم دیر و حرم نیست ، تو را می جویم
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" src="http://www.hamdardi.net/imgup/11448/1280750376_11448_85405c7499.jpg" alt="" width="600" height="450" /></p>
<p><strong>گه ره  دیر و گهی راه حرم می پویم</strong></p>
<p><strong>مقصدم دیر و حرم نیست ، تو را می جویم</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d9%85%d9%84-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

