

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزگار ما</title>
	<atom:link href="http://bijan-safsari.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://bijan-safsari.com</link>
	<description>یادداشتهای بیژن صف سری</description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Sep 2010 05:04:32 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>مرگ بیا که زندگی  ما را کشت</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a8%db%8c%d8%a7-%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a8%db%8c%d8%a7-%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 18:02:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1897</guid>
		<description><![CDATA[وقتی سن و سال بالا می رود و قلبت هم یاری  نمی دهد، دیگر از تب و تاب زندگی می افتی ،  درست حکم آدمی را  خواهی داشت که  کوله بارش را بسته و منتظر  سوت قطار ی  است که به سوی ابدیت  می رود . و این احساس  پر رنکتر می شود  وقتی  نا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">وقتی سن و سال بالا می رود و قلبت هم یاری  نمی دهد، دیگر از تب و تاب زندگی می افتی ،  درست حکم آدمی را  خواهی داشت که  کوله بارش را بسته و منتظر  سوت قطار ی  است که به سوی ابدیت  می رود . و این احساس  پر رنکتر می شود  وقتی  نا گهان  متوجه می شوی  که  هر روز   یکی از  خیل دوستان و اشنایانت  کاسته می شود و مرگ آنها  ترا کوش بزنک نگهمیدارد تا کی نوبت به تو  رسد . زندگی  یک ماراتن  است  و مرگ  خط پایان آن . پس مرگ بیا که زندگی ما راکشت .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a8%db%8c%d8%a7-%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دکتر علی بهزادی ،مدیر مجله سپید و سیاه چشم بر دنیا بست</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%8c%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%ac%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%be%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%da%86/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%8c%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%ac%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%be%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%da%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 18:01:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1891</guid>
		<description><![CDATA[
علی بهزادی روز نامه نگار پیشکسوت ، دیروز  در سن ۸۵ سالگی بعلت کهولت سن دارفانی را وداع گفت .
خبر آنچنان کوبنده شوک بر انگیز  بود که بعد از  چند بار خواندن هنوز باور نداشتم .
باور نمی کنم ،  همین دیروز بود ( شنبه ۶ شهریور) که در مراسم  فوت مادر بهروز بهزادی  سردبیر  روز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img class="alignnone" title="دکتر علی بهزادی" src="http://www.irupload.ir/images/kpez8mmgp0kne26b4w5.jpg" alt="" width="226" height="170" /></p>
<p align="right">علی بهزادی روز نامه نگار پیشکسوت ، دیروز  در سن ۸۵ سالگی بعلت کهولت سن دارفانی را وداع گفت .</p>
<p align="right">خبر آنچنان کوبنده شوک بر انگیز  بود که بعد از  چند بار خواندن هنوز باور نداشتم .</p>
<p align="right">باور نمی کنم ،  همین دیروز بود ( شنبه ۶ شهریور) که در مراسم  فوت مادر بهروز بهزادی  سردبیر  روز نامه توقیف شده  اعتماد، در مسجد رضا  کنار دست استاد نشسته بودم ، وقتی اقای دعایی  مدیر مسئول  روزنامه اطلاعات که همیشه در چنین مراسمی پیش قدم  بوده و بی تکلف و بی بادی گارد حضور دارند ،  در ردیف پشت سرما نشستند ،  استاد سر شان را  کمی به جلو آوردند و گفتند ، دو سال پیش شنیدم  پسر  مرحوم مسعودی ، صاحب روز نامه اطلاعات به ایران آمده و ایشان ( اشاره به اقای دعایی ) از او تجلیل کرده و حتی یک اتاق کار هم در روزنامه  به  او داده است  ، شما شنیدید؟ ،  آهسته در گوششان که دیگر به سختی  می شنیدند گفتم استاد بنده بی خبرم اما اگر بخواهید از  اقای دعایی می پرسم ، با  خند ه ای گفت ، نه ولش کن ، من هم شنیدم ،  می خواستم ببینم صحت دارد یا نه . بعد کمی شانه هایشان را برگردانند تا آقای دعایی را ببینند ، در همین هنگام فرهاد سپهرام ، روز نامه نگار خوش قلب  قبیله بی یاور  قلم بدستان مطبوعاتی ،  برای خدا حافظی به سمت ما  آمد و گفت ، من دیرم شده باید بروم ، با عجله و با  اشاره به استاد گفتم ، استاد بهزادی ، فرهاد  لبخندی زد و گفت افتخار شاگردی ایشان در دانشگاه  را داشتم و بعد  شانه های استاد را بوسید و رفت در همان هنگام در دلم ضمن تحسین  کارزیبای  این هم قبیله  که  از شاگردان  استاد نیز بود با خود گفتم  ایکاش من هم افتخار تلمذ از محضر این بزرگ مرد را داشتم اگر چه  بی نصیب از فیض  محضر شان نبودم  خاصه آن روزی که فرانه خانم دختر استاد  ،  که نامش  با مجله دانستنیها  همان نشریه ی بی تکرار و بیاد ماندنی که اولین مجله دائره المعارف رنگی کشور مان  بود و حالا بخشی از نوستالژی نسل من  در ۳ دههء گذشته است ، گره خورده ، برای  انتشار مجدد  مجله  دانستنی ها به همراه  پدر بزرگوارشان استاد بهزادی به دفترم آمده بودند ، آن روز من بودم و آفتاب ،  دیگر حتی فرانه خانم  هم که  در آن روز از بیماری کلیه رنج می بردند و ناظر گفتگو ی ما ، گویی بین ما نبودند ، کلام استاد بود که چون در به جانم می ریخت طرفه آنکه او را با ترفندی زیر کانه به گفتن  رمز و رموز این حرفه بی پیر کشانده بودم و او  می گفت آنچه را باید  شاگرد ابجد خوان نشسته در مقابلش می آموخت .از فرانه  خانم گفتم  راستی  او اکنون با این غم چه می کند ؟</p>
<p align="right"><span id="more-1891"></span>برای اهل قبیله مطبوعات  نمی نویسم که یار با یار به یک چشم زدن  میگوید ، روی سخنم  آنانیست که موی در اسیاب عمر سپید کردند و نام مجله سپید و سیاه ، هنوز هم  چون خاطر ی خوش در یاد شان مانده ، مجله ای که آغاز انتشارش  سال   ۱۳۳۲ بوده  و پایانش  در مرداد سال ۱۳۵۳ با حکم توقیف  رقم  خورده  است.  دریغا که پس از انقلاب هم  با همه تلاشی که استاد برای  انتشار مجدد  سپید و سیاه داشت ، در سال ۵۸ باز هم  متوقف می شود .   توقیفی  که زندگی مخفی را برای استاد به ارمغان داشت که  به گفته <strong> ناصر تقوایی</strong> کار گردان مشهور سینما  که از اقوام نزدیک استاد  است ، این مکان امن  خانه  تقوایی  بود و نهایتا پس از گرفتن وکیل تبرئه می شود.</p>
<p align="right"><img class="alignnone" title="بهزادی" src="http://iranbartar.blogspirit.com/media/00/00/2ad143217fe167edd0abdca0f56a9011.jpg" alt="" width="360" height="270" /></p>
<p>می گویند از مهمترین و  مشهورترین نشریاتی که نامشان به قول معروف  جنبه  استعاره داشته مانند مجله  <strong>خاک و خون</strong> ، محسن پزشکپور ، مجله <strong>سپیده و سیاه</strong> استاد دکتر علی بهزادی بود که اگر چه  مشی سیاسی مطلق نداشته اما همواره گرفتار محرمعلی خان زمانه بود</p>
<p>استاد بهزادی  به  روز نامه نگاری عشق می ورزید ، با اینکه تحصیلاتش در حقوق بود اما همواره  خود را  روز نامه نگار می دانست  ، خاطره ای از روز های اولیه راه اندازی سپید و سیاه  از  استاد شنیدم  که می گفت سه شنبه ۱۵ مرداد سال ۳۲ روز قبل از اولین انتشار نشریه خدمت مرحوم جناب کاشی‌چی ، مدیر انتشارات گوتنبررفتم. از ایشان خواستیم درباره نشریه‌ای که آن زمان ۴ صفحه بود نظر دهد. ایشان گفتند که چنین مجله‌ای نمی‌گیرد چون سرمقاله‌ای کوبنده ندارد و پاورقی‌های آن کم است.آن روز خیلی دلم شکست اما با تغییراتی که انجام شد کار مجله گرفت و &#8230;</p>
<p><img class="alignnone" src="http://www.iricap.com/images/other/mehr28-behzady-k.gif" alt="" width="100" height="139" /></p>
<p><strong>سید فرید قاسمی </strong>در کتا ب  خاطرات مطبوعاتی ، خاطره ای را ازقول  استاد بهزادی با عنوان  <strong>لغو موقت سانسور</strong> نوشته است  که با کمی خلاصه  حکایت آن بدین شر ح است :</p>
<p>تا اوایل سال ۱۳۴۰ تا قبل از انتخاب کندی دموکرات به ریاست جمهوری امریکا ، در ایران سانسور مطبوعات بشدت اجرا می شد ، از یک سو هر روز به وسیله  متصدیان قسمت مطبوعات ساواک به سردبیرهای مجلات وروزنامه ها تلفن میشد و درباره ی این این که چه چیز هایی را بنویسید  و چه چیز هایی را ننویسید دستور هایی داده می شد و علاوه بر آن در مورد مجلات یک روز قبل از تاریخ انتشار و در مورد روز نامه ها نخستین شمار ه ای که ازچاپ خارج می شد به وسیله محرمعلی خان به ساواک برده می شد و فقط بعد از ملاحظه مجله و روزنامه و دادن تغیرات در آن ، اجازه انتشار روز نامه یا مجله صادر می گردید . اما ناگهان بر خلاف سنت ، محرمعلی خان در روز معین برای گرفتن  نشریات نیامد . از آنجا که  بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا آغاز سال ۱۳۴۰ چنین وضعی  سابقه نداشت و در تمام این ۸ سال مجله ها و روزنامه ها قبل از انتشار سانسور می شدند و ما که نمی دانستیم  موضوع چیست ، برای اولین بار  پس از ۲۸ مرداد مجلات خود را بدون سانسور منتشر کردیم  &#8230; غافل اینکه  رژیمی که بر پایه دیکتا توری و سانسور استوار است ، نمی تواند  روش خود را تغیر دهد، و دیر یا زود سر وقت ما خواهد امدو تلافی این روز ها را در خواهد آورد که چنین هم شد .</p>
<p>از مهترین آثار قلمی استاد می توان به  سه جلد کتاب  <strong>شبه خاطرات</strong> او که به نوعی اتو بیوگرافی است یاد کرد که ماجرای آشنایی خود  با شخصیت‌های پرآوازه و معروف کشور و همچنین حوادثی که در طول ۳۰ سال دوران روزنامه‌نگاری‌اش اتفاق افتاده بود ، با هنرمندی هر چه تمام‌تر، در این کتاب با نثری  زیبا و ساده و روان به رشته تحریر درآورد که  امروز یکی از منایع مهم  تاریخ روز نامه نگاری محسوب می شود.</p>
<p>یادش گرامی و راهش مستدام باد</p>
<p>این مطلب در<strong><a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/109886.php"> گویا </a></strong>منتشر شد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%8c%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%ac%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%be%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%da%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماه مگ</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d9%85%da%af/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d9%85%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 21:25:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1886</guid>
		<description><![CDATA[در بین داستان هایی که  تا کنون نوشته ام داستانی به نام  ملاقات شرعی دارم  که شر ح حال  زندان است ، این داستان  اخیرا در نشریه ادبی و فرهنگی  ماه  مگ منتشر شد . برای  دیدن این نشریه وزین ادبی روی ادرس زیر کلیک کنید .
http://www.mahmag.org/farsi/index.php
البته لینک  ماه مگ فقط با فیلتر شکن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">در بین داستان هایی که  تا کنون نوشته ام داستانی به نام <strong><span style="color: #ff0000;"> <a href=" http://www.mahmag.org/farsi/twinblogs.php?itemid=2273">ملاقات شرعی</a> </span></strong>دارم  که شر ح حال  زندان است ، این داستان  اخیرا در نشریه ادبی و فرهنگی  <strong><span style="color: #0000ff;">ماه  مگ</span></strong> منتشر شد . برای  دیدن این نشریه وزین ادبی روی ادرس زیر کلیک کنید .</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.mahmag.org/farsi/index.php">http://www.mahmag.org/farsi/index.php</a></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">البته لینک  ماه مگ فقط با فیلتر شکن باز میشه اما برای دوستانی که می خواهند داستان  را بخوانند می توانند  به قسمت داستا ن  های این سایت   مراجعه و یا از <strong><a href="http://bijan-safsari.com/1385/06/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D8%B9%DB%8C/"> اینجا</a> </strong> بخوانند<br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d9%85%d8%a7%d9%87-%d9%85%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیاست جذب حداکثری، قضای نماز بی‌قضا است</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%ac%d8%b0%d8%a8-%d8%ad%d8%af%d8%a7%da%a9%d8%ab%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%82%d8%b6%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b6%d8%a7-%d8%a7/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%ac%d8%b0%d8%a8-%d8%ad%d8%af%d8%a7%da%a9%d8%ab%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%82%d8%b6%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b6%d8%a7-%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 15:58:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1882</guid>
		<description><![CDATA[پس از اظهارات اخیر رهبری درباره وحدت  خیل کسانیکه تا دیروز آتش بیار  معرکه بودند و حتی خواستار  توبه منتقدان و معترضان، و حتی تا مرز صدور حکم  اعدام برای مخالفین خود پیش رفته بودند، امروز برای پیش قدم شدن جهت جذب  این منقدان از راه تعامل و گفتگو به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پس از اظهارات اخیر رهبری درباره وحدت  خیل کسانیکه تا دیروز آتش بیار  معرکه بودند و حتی خواستار  توبه منتقدان و معترضان، و حتی تا مرز صدور حکم  اعدام برای مخالفین خود پیش رفته بودند، امروز برای پیش قدم شدن جهت جذب  این منقدان از راه تعامل و گفتگو به رقابت تنگاتنگی با یکدیگر افتاده اند  که  تماشایی است. از اصولگرایانی مثل جامعه روحانیت مبارز و یا موتلفی ها  گرفته تا ۲۴۹ نماینده مجلس که طی بیانیه ای بر سیاست جذب حداکثری ها سینه  می درانند  که همه و همه سینه چاکان تحقق این فرمان  شده اند حال آنکه بقول  مرحوم مدرس اگر نماز را سر وقت نخوانی، قضای آن را بعدا می توان خواند اما  بعضی از کارها قضا ندارد و تنها باید در سر وقت و در لحظه،  به آن رسیدگی  کرد و در صورت اهمال و پشت گوش انداختن، دیگر نمی توان قضای آن را بجا آورد  درست مصداق همان شعری که هاشمی رفسنجانی این دانای نظام و نه قهرمان ملت،  در نامه  سرگشاده  خود در دوازدهم  خرداد ماه سال گذشته، به  هشدار نوشت :<br />
<strong>سرچشمه شاید گرفتن به بیل / چوپر شد نشاید گرفتن به پیل</strong></p>
<p><span id="more-1882"></span>بی شک یکی از عمده ترین عوامل ایجاد تفرقه و اختلاف بین گروه های معتقد به  انقلاب ۵۷ که زمانی برای  تحقق آرمان های انقلاب هم عهد و پیمان بوده اند  اما  به مرور با در اغوش گرفتن عجوزه قدرت ،  از همدلی ها کاسته شد و تا  مرز به دشمنی با یگدیگر رسیدند  ، تهمت ها ی ناروا ی حداقلی ها، به حداکثری  ها بوده است، تهمت های ناروایی  چون منتسب  کردن  یاران معتقد به امام و   انقلاب ،  در توطه های خیالی از قبیل کوتای مخملین وعیره و یا  سر سپرده  خواندن قبیله  قلم بدستانی که سربازان بی جیر و مواجب ملت محسوب می شوند و  تنها جرمشان  اطلاع رسانی از پشت پرده ماجرا های رقابت بر سر قدرت بین   سکانداران  سرزمینشان بوده است  که خیل عظیم این قبیله بی یاور را با تهمت   های ناروایی  چون وابستگی  و گرفتن یک چمدان دلار  ار بیگانگان و هزاران  انگ ناروای دیگر، روانه زندان کرده اند که  هنوز بسیاری از آنها  در پشت  حصار های بلند در حسرت ازادی بسر می برند و بسیاری هم تن به غربت سپرده اند   چرا که جماعت قبیله بی یاور قلم هرگز  قدرت بی سوال  را بر نتابیده است .<br />
اگر چه هیچ گاه برای تعامل و گفتگو برای وحدت  دیر نیست اما در چنین شرایطی  که بی اعتمادی ها از سوی حداکثری هایی که همه گونه سختی ها و شدائد ناروا  را از سوی حداقلی هایی  که بر قدرت تکیه دارند، متحمل شده اند،  آسان هم  نمی تواند باشد که به نظر صاحب این قلم   برای زدودن  زنگار  بی اعتمادی ها  از یاد و خاطره  حداکثری ها،  آزادی همه  کسانیکه از آغاز این  ماجرا تا  به امروز در بند کشیده شده اند، می تواند  گام اول  تعامل  جهت جذب حداکثری  ها باشد .<br />
چه شنیدنی و ایضا خواندنی است ماجرای این  وحدت  که الحق هم باید  تا مدتها  بعنوان مهم ترین اخبار کشور مطرح باشد ، مهم نیست  که  این خبر   تا همین  هفته پیش از آن  بعنوان  یک توطئه، یا فتنه و فتنه گران یاد می شد و امروز   تحت نام وحدت از آن یاد می کنند  مهم  وحدتی است  که همان توطئه کشف شده  ی  دیروز است که برای خنثی کردنش حتی  دست به دامان مراجع هم شده بودند تا با  متوسل به  فتوایی بتوانند آن را سرکوب کنند  اما گویی  دیگر کشف یک توطه و  بعد از مدتی خنثی کردن آن توسط دست غیبی و یا بدست سر بازان بی نام نشان  نه تنها برای مردم این اب و خاک  نمایشی تکراری است  بلکه امروز با  تلاشی  که برای وحدت از سوی همه  گروه های حداقلی می شود ، نخ نما شدن این گونه  سوژه ها  برای حداقلی ها هم  محرز شده است ، چرا که امروزه روز ، حرف از  زندگی کردن  درسیاره های دیگردر میان است وعصر ، عصر ارتباطات و  اینترنت و  ماهواره است دیگر  اعلام یک توطه  آن هم واهی و سپس این  کشف  چنان وبال  گردن کشف کننده شود که برای  خلاصی از  آن دست  به  هر ترفندی بزند تا   بلکه  بیشتر از توطه خود را از مظان اتهام  واهی بودن خلاص کند ، کار   سیاست پیشه گان عصر عتیق است  که  به شهادت تاریخ  چنین  بی خردی هایی   هیچگاه در هیچ جا از سرزمین  خدا  حتی باعث همدلی و اتحاد  بین اعضای یک  حزب سیاسی هم نبوده چه رسد به اینکه ضامن  یک پارچگی و وحدت یک ملت باشد .  برای نمونه نگاه کنید به تاریخ همین ۵۰ تا ۶۰ سال پیش این اب و خاک که نقل  یک خاطره از این توطه های خیالی و سپس کشف خنده دار آن ، درپایان این   نوشتار، خالی از لطف نمی دانم .<br />
عباس منظر پور نویسنده کتاب  دیارحبیب در شرح  خاطرات خود از عضویتش در یکی   ازحزب های  که در سالهای  ماجرای ملی شدن نفت چند صباحی  بوجود آمد و بعد  هم  متلاشی شد  می نویسد :<br />
یکی از خاطراتی که از اولین روز های رفت و آمد به حزب به یاد دارم ، این  است که روزی  احتیاج به دستشویی داشتم لذا به طرف دستشویی کلوپ حزب رفتم ،  اما نا گهان متوجه نگاه های بعضی از افراد حرب شدم که مرا چپ چپ نگاه  میکردند ، توجه ای نکردم رفتم راحت شدم و برگشتم ، یکی از آنها که چپ چپ  نگاهم می کرد مرا صدا زد و گفت  ، دیگر این جا به دستشویی نرو ، پیش خودم  فکر کردم چون هنوز عضو رسمی حزب نشدم ، حق استفاده از دستشویی کلوپ حزب را  ندارم ، اما با این حال  توضیح بیشتری از آن فرد خواستم و او گفت : هیچ یک  از اعضای حزب اینجا به دستشویی نمی روند ، همه به پشت سفارت انگلیس می روند  ، تو هم از این به بعد  برای دستشویی  برو آنجا ، راه نسبتا زیادی بود ،  وقتی علت را پرسیدم گفت : برای مخالفت با انگلیسی ها ، استدلاش را پذیرفتم و  یک باره بیاد آوردم که پشت سفارت انگلیس واقعا از این لحاظ  لجن زاری شده  است ، رفقا وقتی برای رفع  حاجت به سرعت از حزب خارج می شدند ، اگر مورد  سوال قرار می گرفتند که کجا ؟  می گفتند ، می رویم وینستون چرچیل ، علت هم  این بود که انگلیسی ها به دستشویی میگفتند W Cکه اتفاقا نام وینستون چرچیل  نخست وزیرآن وقت  انگلستان هم با این دو حرف شروع می شد .<br />
تا مدتها که هنوز  توالت عمومی آن جا را نساخته بودند  ،مردم مثانه های  خود را پشت سفارت خالی می کردند ، مدتها کار ما همین بود و  اگر احیانا از  آنجا رد می شدیم و احتیاجی هم به دفع ادرار  نداشتیم با هر مشقتی که بود  ،  به لجن آنجا اضافه می کردیم   تا اینکه  کم کم برای  جلوگیری از این کثافت  کاری، شروع به ساختن یک  آبریزگاه عمومی در همانجا کردند ولی ما تصمیم  گرفته بودیم از همان مستراح قدیمی یعنی دیوار پشت سفارت استفاده کنیم  که  نا گهان توطئه انگلیسی ها کشف شد ، و چه خوب و به موقع هم از این توطئه   خبر دار شدیم ، معلوم شد انگلیسی ها می خواهند همه مردم ، آن جا ادرار کنند  و مستراح  را هم  به همین نیت می ساختند و ما خبر نداشتیم ، فاش شد ( و  این قضیه را در حزب کشف کردند ) که انگلیسی ها از آمونیاک موجود در ادرار  ما ، مشغول  ساختن مواد شیمیایی   و جنگی هستند، وضع به گونه ای شد  که  برای خنثی کردن  این توطئه  ها ، اگر پشت سفارت هم بودیم و احتیاج به   دستشویی داشتیم خود را با هر زحمتی بود به  کلوپ حزب می رساندیم ،و در  مستراح حزب خود را اسوده می ساختیم ،  اما با این همه هیچ وقت نفهمیدیم  چه  کسی این توطئه را  کشف کرد  و ما را از کمک  به انگلیسی ها  باز داشته است   ولی  خیلی خوشحال بودیم  که توطئه  اجنبی ها را  کشف و آن را حنثی کردیم .</p>
<p>این مطلب در<a href=" http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/109662.php"> <strong>گویا</strong> </a> منتشر شد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/06/%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%ac%d8%b0%d8%a8-%d8%ad%d8%af%d8%a7%da%a9%d8%ab%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%82%d8%b6%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b6%d8%a7-%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گریه</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/05/%da%af%d8%b1%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/05/%da%af%d8%b1%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Aug 2010 23:32:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1879</guid>
		<description><![CDATA[ما که اهل دردیم و  عضو پیوسته اندوه ، که  گاه بیخود و ناخواسته حس غریب دلتنگی ،  نیلو فرانه به دور احساسمان  می پیچد ، گریه  تنها علاج  درد بی درمان  است
ما که از دل جا ماند ه ایم و زندگی ما را از جا در  برده است ، اشک تنها  ملجا داد خواهی  [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">ما که اهل دردیم و  عضو پیوسته اندوه ، که  گاه بیخود و ناخواسته حس غریب دلتنگی ،  نیلو فرانه به دور احساسمان  می پیچد ، گریه  تنها علاج  درد بی درمان  است</p>
<p align="right">ما که از دل جا ماند ه ایم و زندگی ما را از جا در  برده است ، اشک تنها  ملجا داد خواهی  از تقدیر است</p>
<p align="right">ما که گلویی پر بغض داریم که حتی  تاب فوران صدا را هم ندارد جزهق هق  گریه ، چگونه باید از بخت خود بنالیم؟</p>
<p align="right">ما که  هرگز چشم براه بهشت در پایان عمر خود نیستیم و هر جا که میرویم اسمان بالای سر خود را هم به دوش می کشیم  ، جز  دو رکعت کریستن به حال خود چه  شکرانه ای  به  در گاه عبودیت پیشکش کنیم ؟ که به قول مولانا</p>
<p>چون خـدا خواهد که‌‌ مان یاری دهد</p>
<p>میل بنده جانب زاری دهد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/05/%da%af%d8%b1%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به بهانه  سالگرد تولدم</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 20:59:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1875</guid>
		<description><![CDATA[
مشترگ گرامی  ساگرد تولدتان مبارک
با این  پیام  تلفن  همراه اولم بود که  بیادم آمد دیروز(۲۰ مرداد ) روز تولدم است  ، سالگرد تولدی که با  بیاد آوردنش  نیشتری  به روح جان خود زدم و نا خواسته  زیرلب با خود خواندم :
آنچه بر آن عمر نام نهادم  / مردن تدریجی بود
در نیمه شب تف زده ای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" src="  http://up.iranblog.com/Files/d0cbf52665dd43c19aa8.bmp" alt="" width="500" height="382" /></p>
<p align="right"><strong><span style="color: #ff0000;">مشترگ گرامی  ساگرد تولدتان مبارک</span></strong><br />
با این  پیام  تلفن  همراه اولم بود که  بیادم آمد دیروز(۲۰ مرداد ) روز تولدم است  ، سالگرد تولدی که با  بیاد آوردنش  نیشتری  به روح جان خود زدم و نا خواسته  زیرلب با خود خواندم :<br />
آنچه بر آن عمر نام نهادم  / مردن تدریجی بود</p>
<p align="right"><span id="more-1875"></span>در نیمه شب تف زده ای از مرداد ماه بود که چشم به دنیایی گشودم که جز حسرت از آن نصیبم نبود ، حسرت عشق ، حسرت گفتن ، حسرت یک لبخند از ته دل دیدن و هزاران حسرتی دیگرکه در خورجین آرزوهای دست نیافتنی مردم این کهنه دیار هم بسیار است.</p>
<p align="right">مادرم میگفت در آن نیمه شبی که دیده به دنیا ی پر حسرتم گشودم، آسمان شهرمان، ستاره باران بود ،و در آن شب ستاره ای بنامم نشان کردند که بعد ها هرگاه از سر باور کودکانه می پرسیدم ستاره بخت من کدام است ، آن را نشانم میدادند و چه زود به باطل این باور رسیدم که ستاره بخت من آنچنان بی فروغ است که در چلچراغ آسمان نا پیداست و به چشم نمیا ید آنچنانکه گویی از ازل آنکه جان می آفریند و برای هر مخلوق خود ستاره ای بر سینه آسمان می نشاند ، مرا بی ستاره آفریده است هر آنچه بی فروغ .</p>
<p align="right">اما آنچه در این عمر بی حاصل مرا لذت بی واسطه بود ، نوشتن و گفتن از عشق و ناگفتنی های انسان جستجو گر عشق بود ، عشق به خدا ، به وطن ، و به نگاهی که اسارت دلنشینی را به  ارمغان  داشت اما  به مسلخ  گاهم کشاند .</p>
<p>تصویر چهره ام<br />
پرچروک شد<br />
در آب ، با سنگریزه ها<br />
در چین های چهره ام<br />
وحشت ماهی ها پیداست</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بدون شرح</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d8%ad/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d8%ad/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 04:10:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1871</guid>
		<description><![CDATA[
میر حسین موسوی و پاپ ژان پل دوم
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="بدون شرح" src="  http://up.iranblog.com/Files/8abab53efeb84a7382c4.jpg" alt="" width="467" height="600" /></p>
<p><strong>میر حسین موسوی و پاپ ژان پل دوم</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمضان ، ماه  ضیافت  سفره های خالی</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86-%d8%8c-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b6%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86-%d8%8c-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b6%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 13:02:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1862</guid>
		<description><![CDATA[
چقدر حال این ساعت از سال خوش است .خبر آوردند که باد باران خورده هم در کوچه صنوبر پوش ما آواز سر داده است که به میهمانی خدا باید رفت
چشمهای خواب آلود سحری، روزه گنجشکی، و فروش ثواب آن به بهای دو ریال ، ویا که خوردن دزدکی شامی کباب قبل از شنیدن شلیک توپ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img class="alignnone" src="http://www.irupload.ir/images/p4cqdyxkglo2cqub5szo.jpg" alt="" width="430" height="322" /></p>
<p align="right">چقدر حال این ساعت از سال خوش است .خبر آوردند که باد باران خورده هم در کوچه صنوبر پوش ما آواز سر داده است که به میهمانی خدا باید رفت<br />
چشمهای خواب آلود سحری، روزه گنجشکی، و فروش ثواب آن به بهای دو ریال ، ویا که خوردن دزدکی شامی کباب قبل از شنیدن شلیک توپ افطار و دعای ربنا، همه ی خاطره ام از آشنایی با ماه ضیافت خدا است.<br />
صحبت از امروز و دیروز که نیست ، صحبت از عمر به باد رفته ما و شماست ، صحبت از روزگار بی ریا و یک رنگیست که ضیافت خدا هم رونق داشت، رمضان ماه دعا بود و صفائی دیگر داشت .<br />
صحبت از سالهائیست که دریا در غربال پوسیده نمی کنجید و ماهی در ختم آب جان نمی داد و آدمی از علاقه به آدمی ، آواز آینه را می فهمید .<br />
رمضان می آید<br />
رمضان باز هم می آید<br />
اما رمضان آن سال ها<br />
رضان دیگر بود<br />
ضیافت خدا هم<br />
ضیافتی دیگر بود</p>
<p><span id="more-1862"></span>امروز که انتر معرکه روزگار یم،  دیگر هیچ ضیافتی ، حتی ضیافت خدا هم ، دلهای غمگین ما را شاد نمی  کند چرا که همه زخم ها شفا می یابند الا زخم آرزوهای برآورده نشده که آدمی از سوزش این زخم در خانه قبر هم آرام ندارد  و این حکایت مردم این کهنه دیار است که پیوسته از سوزش زخم آرزوهای خود در رنجند و دلی خوش نیست تا در شادمانی ها حضور یابند، حتا در ضیافت خدادر ماه رمضان .<br />
رمضان آمد، اما دیر زمانی است که دیگر هیچ قرابتی با هیچ یک از ماه ها و یا فصل های خدا، احساس نمی کنیم. چرا که اگر این قول از فلاسفه معاصر را بپذیریم که سرشت هر انسان در گروه خاطره های اوست و هویت جوامع نیز تا حد زیادی تابع خاطره های قومی آنان است، امروز در این آب و خاک که مردم همواره زنده به خاطرات خود هستد ، دیگر هیچ روز و هفته یا ماه و سالی تداعی کننده خاطرات خوش نیستند، که روح و جسم مان با ایام بیگانه است، آنچنانکه گویی خدا هم با ما، مردم این  یلاد  سر بیگانگی دارد. گویی نه دعایمان می شنود و نه استغاثه  هایمان را، حال تو بگو این ماه ، ماه ضیافت خداست والزام به حضور دراین جشن خدایی داریم، مگر نه این است که دل خوش باید تا حضور در شادمانی را دلیلی باشد؟ یک دل خوش در سینه پر درد مردم این سامان نشانم دهید ، تا با همین چشمان تر و دل سوخته پای کوبان سینه ازسماع بدرانم .<br />
این درست که قرار مان بود هرگز آهی نکشیم تا آسمان ابری شود، اما آه در سینه مانده را چگونه پنهان باید کرد؟<br />
وقتی بالای آسمان ما آفتابی نیست<br />
وقتی شب است و چاره چراغی هم نیست<br />
بیهوده است،<br />
از دل و عشق ودست بی بهانه گفتن<br />
حالا به هرچه می نگریم<br />
یا تبسم ارواح است یا تکلم اشیاء<br />
دیگر نه مناجات و نه دعای سحری<br />
و نه نشستن بر سفره افطارورفتن به ضیافت خدا<br />
چاره سازنیست<br />
تنها ، هنگامی که کنار گرمی رویا سنگین می شویم<br />
دلمان برای رمضان آن سال ها تنگ است</p>
<p>این مطلب در<strong> <a href=" http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/108955.php">گویا </a></strong> منتشر شد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86-%d8%8c-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%b6%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما مفتخریم به داشتن روز خبر نگار</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d9%85%d8%a7-%d9%85%d9%81%d8%aa%d8%ae%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d9%85%d8%a7-%d9%85%d9%81%d8%aa%d8%ae%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Aug 2010 07:13:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1859</guid>
		<description><![CDATA[سالی گذشت و باز با  اشاره ی  تقویم نشانه دار ، کم کم به روز هفدهم مرداد ماه  نزدیک می شویم که  مصادف است  با سالگشت  شهادت محمود صارمی  یکی از خبر نگاران  رسانه ملی که در سال  ۷۷ بهمراه هشت نفر از اعضای کنسولگری کشور مان  در مزارشریف افغانستان توسط نیروهای افراطی طالبان به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سالی گذشت و باز با  اشاره ی  تقویم نشانه دار ، کم کم به روز هفدهم مرداد ماه  نزدیک می شویم که  مصادف است  با سالگشت  شهادت محمود صارمی  یکی از خبر نگاران  رسانه ملی که در سال  ۷۷ بهمراه هشت نفر از اعضای کنسولگری کشور مان  در مزارشریف افغانستان توسط نیروهای افراطی طالبان به شهادت می رسد از این رو در همان سال  شورای فرهنگ عمومی ، ۱۷ مرداد ماه را در تقویم  این کهنه دیار با خون یکی از اهالی رسانه ،  به نام روز خبر نگار،  نشانه می زند  که تنها نشانه است و علامت که جز این هیچ حرمتی بر خبر نگاران نیست.</p>
<p>حرف مکرر است  گفتن از قبیله  خبر و پیشه خبر رسانی که   حکایت این قبیله،  بس ملال انگیز  است که دیگر قلم هم تاب مکرر نوشتن آن را ندارد  جز آنکه  بخواهیم از باب  قصه گویی ، حکایت این قبیله بی یاور را شبیه و مانند حکایت هکائتوس ، شخصیت اساطیری یونان باستان بدانیم  که می گویند روزی مشعل بدست به غاری رفت که قرن ها مردم تصور میکردند ، آن غار دروازه ی دوزخ است ، و سه سگ با دم های مار گونه به نگهبانی آن مشغولند ، اما هکاتئوس با مشعل بیداری وارد آن غار شد تا نشان دهد نه دوزخی و نه دروازبانی در کار است و نقل است از همان ایام جدال مشعل بدستان با آنانیکه بدون دروازه و دوزخ زندگی نمی توانند ، آغاز شد که  به باور این قلم ، قبیله ی بی یاور خبر نگاران نیز از مشعل بدستانند.</p>
<p><span id="more-1859"></span>روز خبر نگار است و  جز  گفتن حکایت چه می توان کرد که  ایرانی است تاریخ پر حکایتش و شاید از همین  روا ست که مردم این کهنه دیارسخت به شنیدن حکایت دل بسته  و بیقرار ند ، و به دور از انصاف است  که  حکایت قبیله خبر و قلم بدستان در میان باشد و  حرفی از  سلسله جنبان این حرفه بی پیر ، یعنی  دهخدا به میان نیاید ، پس این حکایت را هم  بخوانید  که می گویند دهخدا ، آنکه مونس و همراه میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل بود،وقتی از ناروا شنیدن ها به بستر افتاد و آتش تب زد بجانش ، این پیام تاریخی را به کوش  او مشفقانه خواندند که دم درکش و قلم غلاف ساز که در این ملک ، کسی را گوش شنوا نیست. و از قضای روز گار بعد از کودتای اسفند ۱۲۹۹ سید ضیاالدین طباطبائی ، که خود روزگاری بر این حرفه بود، با بگیر و به بند های همگانی روزنامه ها و خبر نگاران ، او هم پیام آور این پیام تاریخی شد اما با این فرق که به محتسب (کلنل کاظم خان ) ، از سر رعایت حال همکاران سابق خود گفته بود:<br />
این ها ( خبر نگاران‌) آدمهای پرهیاهو و بی آزاری هستد ، با آنها به ملاطفت رفتار کن زیرا اینان به حداقل یک زندگانی قانعند و تنها دغدغه ی ملت را دارند&#8230; ،  و عجبا که اهالی این قبیله ( خبر نگاران ) حکم  خروس بی بسمل را هم دارند  که در عزا و عروسی سر بریده می شوند تا نگوئید تهمت و افترا ست نگاه کنید به خبراخیر سفر رئیس جمهور به همدان که  انفجار ترقه را هم در زیر ماشین خبر نگاران  روا می دانند  تو  گویی که دیواری کوتاه تر از دیوار خبر نگارجماعت نیست .</p>
<p>آری هفدهم  امرداد در راه است تا بار دیگر  روز خبر نگار را پاس بداریم که بی شک برای چنین روزی باید به جشن و پایکوبی بر خیزیم ، آن  هم به دور ه  و زمانه ای که به عصر ار تباطات مشهور است ، پس باید  بر اداره کنند گان جامعه خود مفتخر باشیم  که  با  نشانه گذاری  تقویم ، روزی را به  خبر نگاران اختصاص مید هند  که به رغم اصل ۲۶ قانون اساسی و مقررات قانون کار کشور، که  تشکیل تشکل‌های صنفی و اتحادیه‌کارگری را جزئی از حقوق اساسی ملت می داند ، انجمن صنفی روز نامه نگاران و خبر نگاران این اب و خاک را منحل  می کنند و دفتر این انجمن صنفی ، پس از یکسال کما کان پلمپ باقی می ماند و این هم یکی دیگر از مصائب این صنف بی یاور است که بر خلاف همه اصناف و پیشه وران ذر ادیان مختلف که  خود را در کنف  حمایت یکی از انبیا می دانند ، مانند  صنف نجاران که نوح را ، و یا قصاب ها ، ابراهیم ، و یا سلمانی ها که سلمان پارسی را حامی خود می دانند ، صنف خبر نگاران و قلم بدستان درمیان انبیا و اولیا هم  حامی ندارند چه رسد به داشتن صنف و یا  انجمن در این اب و خاک.</p>
<p>ایام شاد مانی است و باید مفتخر بود به این ایام که به یمن فضای باز اطلاع رسانی ، ملت  از همه  احوال  روز گار وطن خود  با خبراست و بی هراس  از اینکه دیوار ، موش دارد و موش هم گوش ، از راز پشت پرده دنیای ورزش تا  قرار داد های  نفت ، این ثروت ملی ،  آگاه است  ، و به وقت بزنگاه  خبر دار می شود  از بذل و بخشش های بی حساب و کتاب  آن هم به  مردمانی نه از اهل این  اب و خاک تا قصه  جنگ و تحریم  های تحمیل شده ای که هر روز از سوی  دوست و دشمن یکی پس از دیگری از راه میرسند . و بلاخره اینکه باید مفتخر باشیم  که در هیچ سلو ل  تنگ و  خوفناکی  ، اهل قبیله خبر ، در اسارت نیست تا مادران و همسران و فرزندانشان در  پشت حصار های آن چشم انتظار ازادی  آنها باشند . آری ، ما مفتخریم به داشتن چنین روزی و جشن خواهیم  گرفت روز خبر نگار را.</p>
<p>این مطلب در<strong><a href=" http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/108666.php"> گویا </a></strong>منتشر شد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d9%85%d8%a7-%d9%85%d9%81%d8%aa%d8%ae%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از دفتر خاطرات یک بیگانه</title>
		<link>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 21:31:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بیژن صف سری</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijan-safsari.com/?p=1850</guid>
		<description><![CDATA[از صبح ،  خروس  همسایه  سوگوارانه می خواند ،  دم غروبی  دلم بد جوری گرفته بود  ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود  ، بیخود نبود که   آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها  خون جای بارون می چکه ،&#8230; دل ما هم که پر خون&#8230; ،  داشتم دنبال  ترانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">از صبح ،  خروس  همسایه  سوگوارانه می خواند ،  دم غروبی  دلم بد جوری گرفته بود  ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود  ، بیخود نبود که   آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها  خون جای بارون می چکه ،&#8230; دل ما هم که پر خون&#8230; ،  داشتم دنبال  ترانه جمعه فرهاد در کامپیوترم می گشتم   که  با  صدای مبایلم  از جا پریدم  ،  منتظر تلفن کسی نبودم  بی توجه به شمار ه ای که روی صفحه مانیتور مبایلم افتاده بود  دکمه سبز رنگ  ارتباط را زدم  ،</p>
<p align="right">بله ؟</p>
<p align="right">صدای اشنایی که مد تها  ازاو بی خبر بودم  خبرم داد :</p>
<p align="right">میدونی امروز تولد شه  ؟ میایی ؟</p>
<p align="right">گفتم : اما من دعوت نیستم</p>
<p align="right">گفت : غریبه ها رو دعوت می کنن ، &#8230;.  ساعت ۶&#8230;  منتظرتم  حتما بیایی ها ، خب ؟ خوشحال میشه میدونم</p>
<p align="right">گفتم : باشه اما کجا هست ؟</p>
<p align="right">گفت :  هتل &#8230;</p>
<p align="right">یک ربع  مانده به ۶  رسیدم    ، سمت راست خیابان، جلوی درب هتل ،  گوش تا گوش ماشین پارک شده بود، کمی پائین تر از هتل به هزار زحمت  یک جای  تنک و باریک  پیدا شد تا به ضرب و زور دست فرمان نداشته ام ماشین را   پارک کنم ، عرق ریزان  از ماشین  پیاده شدم ، انگار قله اورست را با پارک کردن ماشینم فتح کرده باشم  به  طرف  هتل  راه افتادم  ،  در راه  هر چه چشم انداختم   تا  مغاز ه ای  پیدا کنم و کادویی بگیرم ،  جز صف کرکر ها ی   مغازه های تعطیل شده  چیزی ندیدم  ، انگار  خاک مرده در  خیابا ن ریخته باشند  همه جا در سکوت  تعطیلی  بود،  بر گشتم بطرف ماشین تا بلکه چند خیابان بالاتر  گل فروشی پیدا کنم که  کسی از پشت سر  مرا به اسم  صدا زد  ، برگشتم ،  همان آشنایی  بود که خبر تولد را داده بود ،  با دسته ای از گل  های داودی  زرد  و همراه با  دو قلو هایش ،  هن هن کنان  به سمت هتل می آمد  ،</p>
<p align="right">پس چرا داری بر می گردی ؟</p>
<p align="right">دست خالی که نمیشه رفت تولد ، میرم  یک گل فروشی پیدا کنم ..</p>
<p align="right">نمی خواد  همونجا  تو هتل گل می فروشند  ، اصلا بیا این دسته گل منو  تو بیار من  همونجا  گل می خرم</p>
<p align="right">نگاهی به گل های زرد  داودیش انداختم و گفتم  : نه ، تو برو ،  من  میرم براش گل لیلیوم بخرم .</p>
<p align="right">وقتی به طرف  ماشینم بر می گشتم  . یادم آمد  آن روز هائیکه  هنوز  گره از زلف هم باز نکرده بودیم و  بین ما  هنوزعهد و پیمانی بود و گره زلفی  ، گاهی وقت ها  با مناسبت و بی مناسبت  برایش  گل می خریدم  اما گل لیلیوم  گل مورد علاقه اش بود ، لیلیوم زرد . حالا بعد از مد تها بازهم  بدنبال  گل  لیلیوم  بودم اما این بار غریبه ای بودم ، ولی آشنا .</p>
<p align="right">وقتی که رفت  نوشته بود</p>
<p align="right"><span id="more-1850"></span><strong>کنار مزار من نایست و گریه نکن<br />
من آن جا نیستم<br />
من نمی خوابم<br />
من هزاران بادی هستم که می وزند<br />
من درخشش الماسگونه ی برفم<br />
من نور خورشید بر روی دانه ی رسیده ام<br />
من باران پائیزی ام<br />
وقتی در سکوت صبحدم از خواب برمی خیزی<br />
من شتاب شور انگیر تندروی پرندگان هستم<br />
که دایره وار در آسمان پرواز می کنند<br />
من ستارگانی هستم که در شب می درخشند<br />
کنار مزار من نایست و گریه نکن<br />
من آن جا نیستم</strong></p>
<p align="right">سالن پر بود از کسانیکه برای  تولد دوباره عزیزانشان  به آن همایش با شکوه  آمده بودند  ،  همایشی از خود سازی و دوباره تولد یافتن  ،  تولدی مجازی  با دگر گونی در فکر و باور های دست و پاگیر .</p>
<p align="right">چند چهره آشنا  از دوستان و اقوام  او را در میان جمعیت  شناختم ،  اما به کوشه ای خزیدم ، بیقرار بودم ، نا گهان پاهایم  سست شد وچون ایمانی که بر باد رفته باشد شروع بر لرزیدن کردند و دیگر به فرمانم نبودند  ، و چشمانم  ، این همدم  شب های بیقراریم  ان ها هم  مرا وا نهاده بودند و سر گشته  در میان انبوه  مردمان  گل به دست  در به در بدنبال جمال گمشده می گشتند  ، ازدحام جمعیت ،  هوای دم کرده تالار و تب و تاب دل  بیقرار ، همه دست به دست هم داده بودند تا  هم چون افلیج  زمینگیر شده  ، به کنجی پناه گیرم ،تا  بلکه  خود را بیابم .</p>
<p align="right">یک لحظه  تصمیم گرفتم گل را به همان آشنای دعوت کننده بدهم و برگردم به پناهگاهم ، اما همان لحظه  یکی از مسئولین بر گزار کننده همایش به میان جمعیت  آمدو با صدای بلند  گفت : لطفا توجه کنید ، تا چند لحظه دیگر درب سالن همایش  باز می شود و از شما مدعوین محترم خواهش می کنیم در سکوت مطلق وارد سالن شوید چون دوستان و عزیزانتان  با چشمان بسته در حال  ذکر هستند ، شمائی که برای  تبریک و حمایت از تولد  دوباره این عزیزان اینجا آمد ه اید ،  باید  هر یک از شما در سکوت مطلق در مقابل  عزیز  دوباره تولد یافته  خود بایستید تا او بعد از پایان ذکر به محض گشودن چشمانش شما را که برای یاری و تبریک به او  آمدید ببیند .</p>
<p align="right">اولین نفر که در مقابلش ایستاده بود من بودم ، بقیه دوستان و اشنایانش که به جز من همه به دعوت و خواست او  آمده بودند در پشت سر من جای گرفتند ، شاید  به پاس زلف گره زده ای که  از قبل بین  ما بود ، حرمت می گذاشتند ، نمی دانم اما هر چه بود در آن لحظه ی سکوت مقدس دعا و نیایش همراه با ترنم  نوای  ساز خوش آهنگ،  من بودم و ماه ،  و آه  نفس های تب کرده بیقراراو ، که ازاب شور چشمان خیس من ، دل به دریا زد و با گشودن چشمانش مرا تنگ در آغوش گرفت گویی آن بند وصل هرگز پاره نگشته بود و من بیگانه  نیستم.</p>
<p align="right">یادم هست به  سالی از سال های یکی بودنما ن، به فصل ماه آبان و در ایام میلاد او  به جای هر هدیه و گل ، در لفاف کاغذی  سفید چون برف  برایش نوشته بودم :</p>
<p><strong>چه اسفند ها دود کرده بودم<br />
تا تو ای دلشوره شیرین مهمانم شوی<br />
با توام ای لنگر تسکین درد های من<br />
ترااز شب از کوچه های باران خورده می شناسم<br />
ترااز ماه می شناسم<br />
آبان، ماه تو و میلاد عشق من است&#8230;<br />
با نام تو خواندم راز نوشته بر پر پروانه هارا<br />
نام تو شبنم<br />
نام تو دستمال نسیم<br />
و عشق تو آب حیات<br />
&#8230;. تولدت مبارک</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijan-safsari.com/1389/05/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
